ديو اعتياد ويران مي‌کند و مي‌سوزاند

۱۳۹۲/۱۰/۱۶ - ۱۳:۱۲ - کد خبر: 103338
ديو اعتياد ويران مي‌کند و مي‌سوزاند

سلامت نیوز : مي‌گويد: نفهميدم چطور شد، وقتي به خود آمدم پا منقلي بودم.بعدها حشيش و بعد هم کراک و شيشه! اما نفهميدم چطور شد که اسير ديو اعتياد شدم.واقعيت اين است که هيچ‌کس، ديگري را مجبور به مصرف مواد نمي‌کند و قضيه از يک پيشنهاد آغاز مي‌شود. پيشنهادي که مي‌تواند پذيرفته نشود. هيچ معتادي نمي‌تواند خود را بي‌تقصير بداند و همه چيز را گردن رفيق بد بيندازد.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه مردم سالاری ؛ رفيق بد قدرت سلب اختيار آدمي را ندارد و در نهايت، آن که مصرف کردن را انتخاب مي‌کند خود فرد است. اختيار مقدس‌ترين حريم هر انساني است که حتي خود خداوند هم وارد آن نمي‌شود و انسان را در انتخاب‌هايش آزاد مي‌گذارد. آنچنان که در قرآن مي‌فرمايد «قد تبين رشد من الغي» «راه هدايت از گمراهي مشخص شد» پس هر انساني در ناخودآگاه خود قوه تشخيص خير از شر را دارد و آن کس که قدم در راه اعتياد مي‌گذارد پيش از آنکه رفيق بد را مقصر بداند بايد خود را محکوم کند که اولين‌بار اختيار کرد سمت مواد برود.

نقش رنگ‌باخته پدر و مادر در وجود يک معتاد

برداشت اول: هميشه ناجورها را مي‌شنويم، نچ‌نچي مي‌کنيم و از کنارش مي‌گذريم. خيلي وقت‌ها عمق مسئله را درک نمي‌کنيم مگر اينکه داخل گود قرار بگيريم. من هم شنيده بودم، مثل خيلي‌هاي ديگر که بلاي خانمان‌سوز است؛ اعتياد. اما نه واقعا مي‌دانستم اعتياد چيست و نه بلاي خانمان‌سوز. فقط در حد يک واژه منفي با آن آشنا بودم و بس! تا اينکه يکبار لمس کردم اين بلا را در خانه‌اي که ديوارهايش بوي ترياک مي‌داد.

بوي ترياک... قبل از آن؛ اي... بويش را مي‌شناختم، آن هم در حد حدس که از فلان خانه بوي ترياک مي‌آيد و از جلوي فلان مغازه که رد شدم بوي ترياک به مشامم خورد! حدس مي‌زدم و مي‌گذشتم.

شايد بود، شايد هم نه! اما اين بار حدسي نبود ديوارهاي اين خانه، فرش‌هايش و آدم‌هايش بوي ترياک مي‌دادند. بويي که مشامم را آزار نمي‌داد اما روحم را چرا!

مهمان شده بوديم يک مدت آنجا! درخانه‌اي که آدم‌هايش مهربان بودند و صميمي اما پدر... پدرشان هم از انصاف نگذريم مرد مهرباني بود اما دوستي صميمي‌تر از منقل نداشت و رفيقي شفيق‌تر از وافور!

عاطفه پدري‌اش تا زماني کار مي‌کرد که خمار نشده بود. معناي تلخ خماري را آن روزها فهميدم، وقتي آبرو و فرزند و زن و دار و ندارش را فدا مي‌کرد که خماري را به نشئگي تبديل کند.

زندگيش از دو بخش تشکيل شده بود؛ نشئگي و خماري! خلاصه آدم بدي نبود اما به جرات مي‌توانم بگويم پدر بدي بود. اصلا از نقش پدر بودن فقط نامش را به يدک مي‌کشيد و از وظيفه پدري حضور فيزيکي‌اش را، حضوري که افتخاري را به همراه نداشت.

خوشبينانه‌اش اين است. افتخار که نداشت بودنش، کسر شان هم بود. براي دختر دم بختي که خواستگارهايش فقط يک بار پا به خانه‌شان مي‌گذارند و بعد مي‌روند تا جلسه بعد بيايند اما جلسه بعد هيچگاه از راه نمي‌رسد.

دخترک خوب مي‌داند جلسه دوم آشنايي‌هايش فداي جلسه اول آشنايي خواستگارانش با پدر مي‌شود. پدري که پيش پاي خواستگارها از وافورش دود مي‌گيرد تا وسط مراسم، خماري دامنگيرش نشود و آبرويش نرود. غافل از اينکه اين آبرو سال‌هاست که ريخته. سال‌ها پيش در اولين همراهي با منقل! هيچ مادري حاضر نمي‌شود پسر جوانش را داماد مردي کند که شرفش را به وافور فروخته و غيرتش را به منقل! دخترک نجيب است و زيبا. اما نجابتش نانجيبي پدر را توجيه نمي‌کند. او هم پاسوز منقل پدر شده. پدري که در قالب يک انسان، آدم بدي نيست اما وجودش را به دودي فروخته که همه چيز را با خود به هوا مي‌برد.

آبرو و آينده فرزندانش را به همراه پولي که بي‌صدا دود مي‌شود، دردناک است اما واقعيت دارد. اين بوي تند و روزگار تندتر، هم‌کيش خانه‌هاي زيادي است.

خانه‌هايي که هر يک بلاي خانمان‌سوز را در خود جا داده‌اند و عادت کرده‌اند به ديدن صحنه‌هايي که تماشايش هم دل آدم را به درد مي‌آورد.

آن روزها بود که فهميدم چطور يک آدم، غيرتش را با منقل معامله مي‌کند. ديدم و شنيدم که پدر معتاد خانواده فرزندانش را تشويق مي‌کرد به امتحان کردن مواد.

چشم‌هايم باز مانده بود از تعجب. اما تعجب نداشت، هم‌سفره مي‌خواهد اين سفره خاکستري.

هم‌پياله مي‌خواهد اين جام زهرآگين. اگر فرزندان هم معتاد شوند، هيچ‌کس اعتياد پدر را به رخش نخواهد کشيد و هيچ‌کس ضعف پدر را بر سرش نخواهد کوبيد. چون اين ضعف دامنگير، مشترک مي‌شود بين اعضاي خانواده!

آن وقت است که همه سر و کله خواهند شکست براي تهيه مواد. همه لحظه‌شماري خواهند کرد براي گسترده شدن بساط و همه هم‌گام خواهند شد در سياه کردن نقش زندگي در ديوارهاي آينده و هيچ‌کس ديگري را مقصر نخواهد کرد که خودش هم در اين قصور جايگاهي دارد. جايگاهي به ذلت اعتياد!

حالا مي‌فهمم که چرا هيچ مادري حاضر نيست پسرش داماد اين خانواده شود. ترس دارد اين ديو خاکستري که دامنگير است و دامن‌سوز! سفره‌اي سياه که پهن شده و هم‌سفره مي‌‌طلبد، رحم و مروت هم سرش نمي‌شود.

خوش‌آمد مي‌گويد به همه همسفره‌هايش. دعوتي گرم مي‌کند براي سرد کردن کانون زندگي و آبادت مي‌کند با هواي نشئگي تا ويران کني آجرهاي طلايي زندگيت را و نماند اثري از تو و آدم بودنت.

جاي خالي شرافت در کالبد يک معتاد

برداشت دوم: کنار خيابان افتاده بود انگار نه انگار که يک آدم اينجا روي زمين افتاده. نکبتش را پياده‌رو هم خوب درک مي‌کرد. آن روز پياده‌رو ديگر ميزبان عابرين نبود. عابران تا از دور پيکر نکبت زده او را روي پياده‌رو مي‌ديدند، راه خود را کج مي‌کردند و از سوي ديگري مي‌رفتند. لباس‌هايش مندرس بود و با صورت روي زمين افتاده بود. چهر‌ه‌اش ديده نمي‌شد که تشخيص دهي چند ساله است! هيچ کس به سمتش نگاه هم نمي‌کرد، انگار مردم نگران بودند که نکبتش آنها را هم گرفتار کند. چند قدم آن سوتر يک مغازه بود. جلوتر رفتم و از فروشنده‌اي که بي‌تفاوت به اوضاع بيرون مغازه‌اش پشت دخل ايستاده بود، از حال و روز آن نگون بخت افتاده در پياده‌رو پرسيدم؛ با بي‌تفاوتي گفت: معتاد است. زنگ زده‌ايم 110. همين! انگار وجود او به عنوان يک انسان ديگر براي کسي مهم نبود. معتاد است. اين جمله دائم در ذهنم تکرار مي‌شد. مگر معتاد انسان نيست؟ يعني ارزش مقام يک انسان تا اين حد با مصرف مواد تنزل پيدا مي‌کند که ديگر هيچ آدمي براي پيکر نيم جان او تره هم خورد نمي‌کند؟

نمي‌دانم حق دارند يا نه! فقط اين را مي‌دانم که يک روز خود آن فرد هم براي انسان بودنش ارزش قائل نشد و آن را اسير ديو اعتياد کرد. از همان روز مقامش تنزل پيدا کرد و يادش رفت با چه عزتي آفريده شده بود. عزتي که او را اشرف مخلوقات مي‌کرد. اما حالا گوشه خيابان در نکبت و کثافت افتاده و غير از مگس‌هاي مشتاق، هيچ موجودي سمتش نمي‌رود. چند دختر از دور مي‌آيند. از روپوش‌هاي سورمه‌اي‌شان معلوم است که دانش‌آموز هستند و از سن و سالشان مشخص است که دبيرستاني‌اند. چنان مشغول حرف زدن هستند که حواسشان به جلوتر نيست. به آنجا که فرد معتاد بر زمين افتاده! با خودم مي‌گويم: شايد آنها نزديک اين فرد بيايند و کمي توجه‌ نشان دهند. چند قدم آن طرف‌تر يک بچه گربه نحيف لاي شمشادها گير کرده و به زور خودش را حرکت مي‌دهد تا از لاي شاخ و برگ شمشادها بيرون بيايد. توجه يکي از دخترها به بچه گربه جلب مي‌شود. با هيجان به دوستانش مي‌گويد: آخي! طفلکي لاي شمشادها گير کرده! دخترها سمت گربه مي‌روند و يکي از آنها گربه را با دست مي‌گيرد و به تقلاي او پايان مي‌دهد بعد گربه لاغر و کم جان را آرام به روي زمين مي‌گذارد و بچه گربه با صداي بي‌رمقي از آنها دور مي‌شود. با خودم مي‌گويم؛ حالا که با گربه انقدر مهربان بودند يقينا با اين آدم نگون بخت هم مهربان خواهند بود. چند قدم که از گربه دور مي‌شوند، يکي از آنها متوجه مرد معتاد مي‌شود و به دوستانش اشاره مي‌کند که آنجا را ببينيد و بعد بدون اينکه کلامي بينشان رد و بدل شود مسيرشان را عوض مي‌کنند و از پياده‌رو دور مي‌شوند تا مبادا از کنار او عبور کنند و در نکبتش گرفتار شوند.

من اما مرد‌دم، بين رفتن و ماندن! حس خوبي نيست نزديک شدن به معتادي که فقط مگس‌ها دلشان مي‌خواهد به او نزديک شوند اما به هر حال او يک انسان است. انساني که حتي در حد يک گربه هم براي رهگذران اعتبار ندارد. اما شايد هنوز زنده باشد! نمي‌دانم شايد بقيه به اين فکر مي‌کنند که زنده ماندن يک معتاد، سربلندي هيچ کس نيست. نه سربلندي اجتماع است و نه خانواده! شايد به همين دليل است که کسي اشتياقي براي نجات جان او ندارد جاني که اگر نجات يابد چند ساعت بعد در دخمه‌اي نشئه خواهد شد و يک قدم ديگر از انسانيت فاصله خواهد گرفت.

اما نمي‌دانم چه کسي بايد براي او ارزش قائل شود وقتي خودش هم اين کار را نکرده. بيمار است يا مجرم نمي‌دانم، کاري هم به اين الفاظ ندارم فقط اين را مي‌دانم که حالا گوشه خيابان يک آدم افتاده و هيچ رهگذري حاضر نيست حتي از مقابلش عبور کند نه که بي‌احساس باشند رهگذران، نه. ماجرا اين است که به طرز حيرت‌آوري اين پيکر متلاشي شده از انسانيت، آدم‌ها را از خود دفع مي‌کند. سرانجام بر دودلي خود غلبه مي‌کنم و جلو مي‌روم. بوي نامطبوعي از پيکرش به مشامم مي‌رسد. دلم مي‌خواهد دور شوم اما تصميم خود را گرفته‌ام. حالا فقط چند قدم با او فاصله دارم. تنهاي تنها‍! انگار کنار يک معتاد که قرار بگيري آدم‌ها تنهايت مي‌گذارند. بيچاره خانواده‌اش! يک لحظه از ذهنم مي‌گذرد که آنها با چه عذابي دست و پنجه نرم کردند از داشتن چنين همنشيني در خانواده‌شان! يقينا به خاطر او خيلي‌ها آنها را ترک کرده‌اند و چه بسا حالا خود او هم رد شده باشد. کسي که ديگر هيچ کس او را نمي‌خواهد. صدايش مي‌کنم... آقا!... آقا... نه حرکتي مي‌کند و نه جوابي مي‌دهد.

نکند مرده باشد. حالا وحشتم دو برابر مي‌شود. اگر مرده باشد حالا ديگر من بالاي سر يک معتاد نايستاده‌ام بلکه بالاي سر يک جنازه ايستاده‌ام.

دوباره صدايش مي‌کنم، اينبار لرزش صدايم را احساس مي‌کنم. باز هم حرکت نمي‌کند. خيلي برايم سخت است که به اين پيکر کثيف و نکبت زده دست بزنم اما بايد بفهمم که زنده‌ است يا نه! حالا علاوه بر صدايم، دست‌هايم هم مي‌لرزد. به اين فکر مي‌کنم که روزانه چند نفر از اين معتادها در گوشه و کنار اين شهر و يا داخل خانه‌ها، جان مي‌سپارند در حالي که يک سرنگ داخل دستشان جامانده؟ و چند نفر مثل من ترسان و لرزان با چنين صحنه‌هايي مواجه مي‌شوند.

در شيش و بش دست زدن يا نزدن به او هستم که يکي از مغازه‌دارها نزديک مي‌آيد. انگار حضور يک آدم بالاي سر آن معتاد ترس بقيه را هم ريخته.
نچ نچ کنان مي‌آيد و مي‌گويد: اين موجود پر از بيماري است. نزديک نشو اينها منبع ايدز و هپاتيت و هزار جور ميکروب و انگل هستند. اصلا خودش يک انگل است. نگاهش مي‌کنم فقط مي‌گويم بالاخره يک انسان است. انگار حرفم رويش تاثير گذاشته چون نزديک‌تر مي‌آيد و صدايش مي‌‌کند. حالا چند نفر از عابران هم ايستاده‌اند و صحنه را تماشا مي‌‌کنند. مغازه‌دارهاي ديگر هم مي‌آيند و دوروبرش پر مي‌شود. هر کس چيزي مي‌‌گويد. اما تمام حرف‌ها به ضرر اوست. از انگل بودنش مي‌گويند و نکبت بودنش. هيچ کس از انسان بودنش حرف نمي‌زند. هر کس اظهارنظري مي‌کند و در حال بحث هستند که مامور پليس از راه مي‌رسد. با يک موتور! افراد کنار مي‌روند و راه را برايش باز مي‌کنند. نزديک مي‌آيد و چند ضربه آرام بر بدن معتاد نگون بخت مي زند انگار مرده! پچ‌پچ‌هاي جمعيت بيشتر مي‌شود. با بي‌سيم اطلاع مي‌‌دهند و قرار مي‌شود بيايند جنازه را از آنجا ببرند. من هم ديگر آنجا نمي‌مانم. بقيه هم! وقتي دور مي‌شوم به اين شعر فکر مي‌کنم: مگر آدمي نبودي که اسير ديو ماندي؟ که فرشته ره ندارد به مقام آدميت. ما آدمها گاهي اوقات خودمان را از چه مقامي به چه فلاکتي گرفتار مي‌کنيم. اين پايان قصه يک معتاد بود؛ يک پايان تلخ و پر از نکبت!

کراک ايستگاه آخر آرزوهاي جواني

برداشت سوم: اوايل که اسمش را مي‌شنيديم خيلي عجيب به نظر مي‌رسيد. يک ماده مخدر که مصرف کنندگانش را به فلاکتي عجيب دچار مي‌کند. کراک!

در کل مواد مخدر به مجموعه‌اي از مواد گفته مي‌شود که انسان‌ها مصرف مي‌کنند تا با آنها دردها و آلام خود را تسکين دهند. تا اينجاي قضيه خيلي دردناک به نظر نمي‌آيد.

چرا که در درمان بيماري‌ها و در دردهاي وحشتناک و بعد از عمل‌هاي سنگين در بيمارستان‌ها هم از مرفين در حد مجاز به عنوان تسکين دهنده درد استفاده مي‌شود اما همين مواد وقتي به دست يک معتاد مي‌افتد، تبديل به يک افيون مي‌شود که جان و مال و آبروي فرد را به بازي مي‌گيرد و آن زماني است که مواد مخدر دچار سوء مصرف مي‌شوند. اين روزها سوء مصرف به قدري گسترش پيدا کرده که مواد مخدر صنعتي هم در زمره موارد مصرفي افراد قرار گرفته و کراک يکي از اين مواد است. اگر بخواهيم ماده مخدر کراک را بهتر معرفي کنيم، ناگزير به ذکر تاريخچه آن هستيم. کوکائين ماده مخدر بومي آمريکاي لاتين و آمريکاي مرکزي و جنوبي است. اين ماده مخدر از گياهي به نام کوکا به دست مي‌آيد. مصرف ماده مخدر کوکائين بسيار گران و پر هزينه است. اين ماده از طريق انفيه يا استنشاق مصرف مي‌شود. يعني اين ماده از طريق بيني مورد استفاده قرار مي‌گيرد. يک سري از قاچاقچيان کوکائين آن را به نسبت يک سوم با مواد شيميايي در برخي آزمايشگاه‌ها درست مي‌شد ترکيب کردند. طوري که نسبت کوکائين يک سوم و نسبت مواد شيميايي دو سوم بود. اين ماده جديد را کراک نامگذاري کردند که تحت عنوان کوکائين خياباني معروف شد.

اين ماده از نظر شيميايي قليايي است و مصرف آن به صورت کشيدن با وافور يا سيخ و سنگ و همچنين تزريق است. کراک در مناطق آمريکا و اروپا با اين ترکيب توليد و مصرف مي‌شود.

هرچه بازار مصرف به سمت کشورهاي آسيا و آسياي شرقي رفت به طور طبيعي به علت هزينه‌هاي حمل‌ونقل، مبارزه کشورها، درگيري‌ها و بسياري موارد ديگر هزينه مواد بسيار بالا رفت و اين روند کاملا طبيعي است. چرا که هروئيني که در افغانستان توليد مي‌شود اگر قيمت واحد آن را در افغانستان يک در نظر بگيريم به ايران که مي‌رسد قيمت آن 35 واحد و در آمريکا 60 تا 70 واحد خواهد بود. يعني قيمت هروئين و ترياک که در افغانستان توليد مي‌شود به بازار آمريکا که برسد 60 تا 70 برابر مي‌شود.

در مورد کراک که خاستگاه آن کشورهاي آمريکايي است همچنين روندي قابل تصور است با اين تفاوت که قدرت خريد آمريکايي‌ها با معتادان ايراني يا افغاني قابل مقايسه نيست. در نتيجه کراک موجود در بازار ايران با کراک اصلي که در آمريکا توليد مي‌شود بسيار متفاوت است آنچه که در بازار ايران وجود دارد کراک ايراني است. کراک ايراني حدود 10 تا 15 درصد کراک واقعي است و باقي هروئين است. به واقع کراک موجود دربازار ايران هروئين است تا کراک. اما سوداگراني که کراک ايراني درست مي‌کنند هروئيني که مخلوط مي‌کنند خلوص بالايي دارد.

مصرف کننده کراک ايراني نمي‌تواند هزينه سنگين کراک آمريکايي را بپردازد در نتيجه سوداگران اين کراک را با هروئين خالص ترکيب مي‌کنند.

تاثير مواد مخدر به دو گونه صورت مي‌گيرد؛ دسته‌اي که توهم‌زا هستند و دسته‌اي که تاثيرات نشاط‌آور و انرژي‌زا دارند. نيروزاها از خانواده کوکائين هستند که به فرد انرژي و نيروي زياد مي‌بخشند و داروهاي توهم‌زا احساسات فرد را به غليان در مي‌آورند و فرد پرچانگي مي‌کند، خنده‌هاي بي‌علت و پياپي به او دست مي‌دهد و در يک کلام سرخوش مي شود. از اين دسته به موادي مثل شيشه و ال‌اس‌دي مي‌توان اشاره کرد.

اما مصرف‌کنندگان اين مواد براساس شرايط سني ‌متفاوتند. عموما افرادي که مواد انرژي‌زا يعني موادي از خانواده کوکائين که کراک هم جزو آنهاست مصرف مي‌کنند، بسيار لاغر هستند. چرا که تحرک زيادي دارند. اين افراد خيلي زود چهره معتادان را به خود مي‌گيرند.

ممکن است فردي 20 سال ترياک بکشد اما اصلا معلوم نباشد اما فرد کراکي پس از چند ماه کاملا چهره يک فرد معتاد را پيدا مي‌کند. لذا معمولا افرادي که سني از آنها گذشته سراغ کراک يا مواد شيميايي مثل LSD نمي‌روند و حتي داروهاي روان‌گردان‍! چرا که حال جست و خيز را ندارند لذا سراغ موادي مثل ترياک مي‌روند.

لذا اين جوان‌ها هستند که سراغ کراک و کوکائين و موادي از اين دست مي‌روند. پس مي‌توان گفت هدف سوداگران مرگ که موادمخدر نوپديد را توزيع مي‌کنند، جوان‌ها هستند.

شنيده‌ايم که مي‌گويند: افرادي که کراک مصرف مي‌کنند بعد از مدتي دست و پايشان کند مي‌شود يا اينکه يکي از آنها مي‌خواست پاشنه کفشش را بکشد انگشتش کنده شد و يک نفر گوش يک کراکي را کشيد گوشش کنده شد و افتاد و يا اينکه مرده‌شورها مرده‌هاي کراکي را نمي‌شويند. اما واقعيت قضيه شايد به اين حد هم اغراق‌آميز نباشد. مسئله اينجاست که فردي که کراک مصرف مي‌کند از مصرف شير و لبنيات خودداري مي‌کند. چراکه لبنيات خاصيت ضدنشئگي دارد بنابراين فرد معتاد که کلي زحمت کشيده و نشئه شده ديگر حاضر نيست با خوردن لبنيات آن حالت را از دست بدهد. از سوي ديگر مصرف کراک تحرک بدني را زياد مي‌کند و کلسيم بدن مصرف مي‌شود. کراک برداشت کلسيم از استخوان‌ها را تسريع مي‌کند در نتيجه فرد کراکي پس از مدتي دچار استئوپروز يا پوکي استخوان مي‌شود وعلت اينکه شکستگي‌هاي زيادي در بين معتادان کراکي مشاهده مي‌شود همين است.

از سوي ديگر چون کراک به صورت تزريقي هم استفاده مي‌شود و معمولا فرد معتاد مصرفش بالا مي‌رود به شيوه تزريق روي مي‌آورد. اين افراد ديگر به فکر رعايت بهداشت نيستند و همه هم وغمشان اين است که مواد را به بدن برسانند.

لذا تزريق در شرايط غير بهداشتي رخ مي‌دهد، سرنگ‌ها مشترک است و در محل تزريق ديده شده که آبسه و عفونت‌هاي موضعي ايجاد مي‌شود و بلافاصله اين عفونت‌ها از طريق سيستم گردش خون به همه بدن سرايت مي‌کند و حتي فرد ممکن است انفراکتوس کند. عفونت‌هاي موضعي به خاطر عدم رعايت نکات بهداشتي گسترش پيدا مي‌کند و ممکن است کل عضو فاسد و عفوني شود که محلي براي رشد کرم، قارچ و باکتري‌هاست. به همين خاطر مشاهده اعضاي عفوني در اين افراد دور از ذهن نيست و حتي در مراحل پيشرفته اعتياد عموما اتفاق مي‌افتد. امري که گريبان بيشتر کراکي‌ها را مي‌گيرد.

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.20765s, 19q