قتل به بهانه حفظ آبرو

۱۳۹۳/۰۱/۲۵ - ۱۶:۲۲ - کد خبر: 108931

سلامت نیوز :کشتن برادر یعنی کشتن همه خاطره‌ها، یعنی کشتن همه اعضای خانواده. این را شروین می‌گوید. او به قتل برادرش متهم است و به علت کاری که کرده، بشدت عذاب می‌کشد.

پدر و مادرش اعلام رضایت کرده و گفته‌اند شکایتی ندارند اما باز هم عذاب وجدان او را رها نمی‌کند. شروین که اواخر سال گذشته در شعبه 113 دادگاه کیفری‌ استان تهران محاکمه شد،درباره جزئیات قتل توضیح می‌دهد.

اتهام قتل برادرت را قبول داری؟نمی خواستم او را بکشم، فقط می خواستم از خودم دفاع کنم.

چطور این اتفاق افتاد؟به من حمله کرد. من هم برای این که از خودم دفاع کنم، او را زدم. فکر نمی کردم باعث مرگش شود.

با برادرت اختلاف داشتی؟اختلافی با هم نداشتیم. برادرم پدر و مادرم را اذیت می کرد. او بچه ناسازگاری بود و به همین دلیل باهم درگیری داشتیم اما این که فکر کنید، من شخصا با برادرم مشکلی داشتم، این طور نبود.

چرا روز حادثه با او درگیر شدی؟آن روز به خانه رفتم و دیدم با پدر و مادرم دعوا کرده است. خیلی ناراحت شدم. می خواستم به او اعتراض کنم. پدرم اجازه نداد و گفت هرچه هست، تمام می شود. من که خیلی عصبانی شده بودم، ماشین را برداشتم و از خانه بیرون رفتم.

پس در مرحله اول درگیری ایجاد نشد. چه اتفاقی افتاد که با هم دعوا کردید؟چند ساعت بعد پدرم تماس گرفت و گفت داروهایش در ماشین است و از من خواست برایش ببرم. وقتی به خانه رسیدم، متوجه شدم بازهم درگیری شدیدی بین آنها ایجاد شده است

و این بار تو در این درگیری دخالت کردی، درست است؟

دخالت کردم اما نه به این قصد که او را بکشم. جلو رفتم تا ببینم چه اتفاقی افتاده و چرا دوباره پدرومادرم را می زند که یکدفعه به سمت من حمله کرد و چاقو کشید.

تو هم چاقو داشتی؟

نه، من هیچ وسیله ای نداشتم.

پس چطور او را با ضربه چاقو زدی؟

وقتی داشت مرا می زد، سعی می کردم جلوی ضرباتش را بگیرم تا چاقو به سینه یا سرم نخورد. برادرم حالت عجیبی داشت، مرتب چاقو می زد. در یک لحظه چاقو از دستش افتاد و من هم آن را برداشتم و چند ضربه زدم تا بتوانم جلوی رفتارهای تهاجمی اش را بگیرم.

وقتی چاقو را از او گرفتی، دیگر تهاجمی در کار نبود. پس می توانستی ضربه ای وارد نکنی.

او قمه هم داشت و ممکن بود با قمه حمله کند باور کنید چاره ای نداشتم.

آنجا کسی نبود که به تو کمک کند، اصلا چرا پلیس را خبر نکردید؟

همسایه ها و خانواده خودم بودند اما نمی شد کاری کرد. نه می توانستم فرار کنم و نه می توانستم پلیس خبر کنم. او فقط به من آسیب نزد، پدرم را هم با چاقو زده بود.

تو متهم هستی یکی دیگر از برادرانت را هم مجروح کرده ای، او را چرا زدی؟

من او را نزدم، برادرم او را زد و اشتباهی این موضوع را به من نسبت دادند. بعدا برادرم که مجروح شده بود، گفت من او را نزده ام و شکایتی هم از من ندارد.

برادرت همیشه با شما درگیر می شد؟

او سال ها بود به دلیل وضع خاصی که داشت، پدر و مادرم را اذیت می کرد. او برای خانواده یک مشکل شده بود و واقعا نمی دانستیم چه باید بکنیم.

چرا برادرت این کارها را می کرد؟

متاسفانه معتاد به شیشه بود، عصبی هم بود. مدتی در بیمارستان بستری شده بود. وضع خوبی نداشت. از وقتی هم که مواد مصرف می کرد، اوضاعش بدتر شده بود. او هرچند روز یک بار به خانه می آمد و به زور از پدرم پول می گرفت.

هرگز سعی کردید به او کمک کنید؟ شاید می توانستید از اعتیاد نجاتش دهید. در این صورت از چنین قتلی هم جلوگیری می شد.

هرکس هر کاری از دستش برمی آمد، برایش انجام می داد. حتی پدرم برایش ماشین خرید و گفت با این ماشین کار کن و خرجی خودت را دربیاور. به او قول داد اگر زندگی درستی داشته باشد، برایش زن می گیرد اما برادرم به هیچ کدام از این وعده ها توجه نمی کرد. ماشینی را که پدرم خریده بود، برای خرید و فروش مواد استفاده می کرد. آبروی همه اعضای خانواده را برده بود. ما خانواده آبروداری بودیم. کارهای برادرم ما را انگشت نمای همه کرده بود.

باتوجه به حرف هایت می توان نتیجه گرفت که تو از دست برادرت خسته شده و برای قتل او نقشه کشیده بودی؟

نه، اصلا این طور نبود. من هیچ نقشه ای نکشیدم. وقتی از سرکار به خانه آمدم و دیدم شیشه های خانه را شکسته و پدرومادرم را در اتاق محبوس کرده ، خیلی عصبی شدم و دیگر نمی توانستم رفتارهایش را تحمل کنم.

چرا همان موقع پلیس را خبر نکردید؟

او برادر من بود. آبرویمان می رفت. این وضع تا کی می توانست ادامه پیدا کند؟ البته به خاطر کارهایی که کرده بود، شکایت و درخواست کردیم دیگر به خانه نیاید اما هربار برای چند هفته ای همه چیز خوب بود و دوباره سرجای اولش برمی گشت. دیگر رفتارهایش خسته کننده شده بود.

خانواده ات درباره اتفاقی که افتاده، چه نظری دارند؟

همه ناراحت هستند. درست است که او خیلی ما را اذیت می کرد اما برادرمان بود و دوستش داشتیم. سعی می کردیم مشکلاتش را حل کنیم. متاسفانه او با ما همکاری نمی کرد. وقتی بچه بودیم، رابطه مان خیلی خوب بود و بیشتر وقت مان را باهم می گذراندیم. مرگ برادرم خیلی روی من تاثیر گذاشت. عذابی که می کشم، آنقدر زیاد است که دیگر میلی به زندگی ندارم. ضرباتی که من بر بدنش زدم، باعث مرگش شد. واقعا پشیمان هستم.

اگر قصد کشتن برادرت را نداشتی، چرا به او کمک نکردی تا زنده بماند؟ مثلا می توانستی او را به بیمارستان برسانی؟

بلافاصله بعد از زخمی شدنش اورژانس را خبر کردیم. وقتی تکنیسین ها آمدند، نتوانستند رگش را پیدا و به او سرم وصل کنند. خون زیادی از دست داده بود. اگر همان موقع اورژانس می توانست برایش کاری کند، این اتفاق نمی افتاد

یعنی کوتاهی اورژانس باعث مرگ برادرت شد؟

منظورم این نبود، آنها کوتاهی نکردند. خیلی سریع هم خودشان را رساندند. چون برادرم شیشه مصرف و مواد هم تزریق می کرد، رگ هایش خشک شده بود و اصلا نمی شد رگش را پیدا کرد. به دلیل اعتیاد خیلی وضعش خراب بود. آدمی که در این حد معتاد است، نمی شود کاری برایش کرد.

برادرت چند سال مواد مصرف کرد؟

از دوران نوجوانی معتاد شد چند بار هم ترکش دادیم اما فایده ای نداشت. کار به جایی رسید که دیگر نمی توانستیم کمکش کنیم و فقط تحمل می کردیم. هرچند روز یک بار می آمد و پدرم را کتک می زد و پول می گرفت و می رفت و تا چند روز برنمی گشت یعنی تا وقتی پولی برای مواد داشت، برنمی گشت.

پدر و مادرت رضایت داده اند. حالا چه احساسی داری؟

خیلی پشیمان هستم. خیلی عذاب می کشم. کسی که کشتم، برادرم بود. با او خاطرات تلخ و شیرین زیادی داشتم. در دوران بچگی باهم قهر و آشتی می کردیم اما همدیگر را دوست داشتیم. برادرم بچه صادق و مهربانی بود و همین باعث اعتیادش شد. رفیق بازی باعث شد معتاد شود. معتاد که شد، زندگی اش تغییر کرد. در واقع زندگی همه ما را تغییر داد. حالا او زیر خروارها خاک رفته و من مانده ام و عذاب وجدان کشنده ای که تا پایان عمر با من خواهد بود. زندگی روی سیاهش را به من نشان داده و دیگر خوشبخت نخواهم بود. با این که پدرومادرم در همان لحظه اول از همه چیز گذشت کردند و خواستار آزادی من شدند، اما مگر می شود از عذاب و شرمندگی من کم شود؟ همیشه این بار سنگین عذاب با من خواهد بود و هیچ وقت نمی توانم زندگی آرامی داشته باشم. در زندان توبه کرده ام. برای برادرم هر پنجشنبه نماز می خوانم و دعا می کنم. خیرات می دهم تا روحش در آرامش باشد و مرا ببخشد.

وقتی از زندان بیرون آمدی، تصمیم داری چه کار کنی؟

تصمیم دارم مستقیم سر قبر برادرم بروم و یک دل سیر برایش گریه کنم و با او درد دل کنم و از عذابی که به خاطر نبودنش می کشم، بگویم. خدا کند بتوانم این درد را تحمل کنم. تصمیم دارم بعد از آزادی هر پنجشنبه سرخاک برادرم بروم و برایش خیرات کنم؛ به پدرومادرم برسم و درآمدم را صرف آنها کنم. سعی می کنم از غم آنها کم کنم و امیدوارم در این راه موفق باشم. به خدا توکل کردم و می دانم خدا هم مرا تنها نمی گذارد و حالا که پدرومادرم مرا بخشیده اند، او هم مرا می بخشد.

منبع: روزنامه جام جم

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.60018s, 18q