روايت زندگي دخترانی كه در اقامتگاه هاي كارمندي زندگي مي كنند

۱۳۹۳/۰۴/۱۲ - ۱۵:۴۲ - کد خبر: 115182
روايت زندگي دخترانی كه در اقامتگاه هاي كارمندي زندگي مي كنند

سلامت نیوز: در اقامتگاه هم ولايتي ها هواي هم را بيشتر از بقيه دارند. ترك ها و لرها با زبان خودشان با هم صحبت مي كنند و اين موضوع غيرمستقيم دختران ديگر را ناراحت مي كند.

مسوول اقامتگاه مي گويد: قديم ترها دعواهاي نژادي و قومي قبيله يي در خوابگاه بيشتر بود اما الان كمتر شده است. جالب اينجاست كه مسوول اقامتگاه خودش يك دخترمجرد 40 ساله است
گوشه كتابخانه نشسته و چشم هايش يكي درميان روي هم مي رود و بعد از چندثانيه به زور بازشان مي كند. يكي از دست هايش از آرنج قطع شده و نيمي از پوست صورت و بدنش در اثر سوختگي چروك شده است. يكي از چشم هايش را نمي تواند كامل باز كند و هر از گاهي سنگيني نگاه خيره اش روي ديوار مي ماسد. نيرويي در درونش اجازه خواب را به او نمي دهد. با دست سالمش فلاسك را بلند مي كند و قطرات آخر چاي را داخل ليوان

مي ريزد و سر مي كشد
زندگي هنوز نفس مي كشد ميان چروك هاي ريز و آرامي كه اندك اندك كنار چشم هايشان فرو مي نشيند. كنار بغض هايي كه سرسختانه تا آستانه نفس تنگي بالامي آيد و در لبخندي كوتاه به رهايي مي رسد. نياز به جست وجوي عمق نگاهشان نيست. مردمك لرزان چشم هاي نگران شان با آوازي غمگين يكسره برايت داستان مي خواند. داستان روزها و لحظه هايي كه دست در دست تنهايي قدم به قدم به پشت
درهاي اقامتگاه آمده اند. گوش هايشان شنونده سكوتي محض از تمام موسيقي هايي است كه زندگي براي آدم ها مي خواند. غربت روزهاي آخر دوره جواني دختراني كه در اقامتگاهي بي نام و نشان مي گذرد. آنها براي زندگي زير سقف خانه ها و عشق هايشان بايد به انتظار بنشينند چرا كه خواسته يا ناخواسته زندگي در زنداني بي قفل و زنجير را انتخاب كرده اند. مبارزه يي كه مي رود تا تقاص زنده بودن را از زندگي بگيرند... چيزي شبيه زندگي در زندان به جرم زندگي...

خنده ها و گريه هاي پاي اجاق گاز اقامتگاه
روي تابلوي بالاي يك خانه ويلايي بزرگ در انتهاي يكي از كوچه هاي خيابان نجات الهي، نوشته شده اقامتگاه جوانان... «اسم اقامتگاه كه مي آيد آدم ياد زندان مي افتد... » اين را يكي از دختراني مي گويد كه تازگي به جمع ساكنان اضافه شده است. مسوول اقامتگاه مي گويد: « بايد مجوز خوابگاه دانشجويي داشته باشيم كه نداريم.» 80 درصد دختران و زناني كه به طور ثابت در اين اقامتگاه زندگي مي كنند شاغل و شهرستاني هستند و20 درصد ديگر را مهماناني تشكيل مي دهند كه به مدت يك شب تا يك ماه در اينجا سكونت دارند. علاوه بر ساختمان سه طبقه اصلي كه حدود 60 مهمان ثابت شش ماهه تا چهار ساله دارد دو اتاق كوچك هم در گوشه حياط ساخته شده كه با يك راهروي كوچك به هم وصل شده اند. دستشويي، حمام و آشپزخانه اين بخش در همين راهروي كوچك قرار دارد. گوشه حياط نسبتا بزرگ اقامتگاه يك تخت چوبي گذاشته اند. عصرهاي جمعه كه مي شود زهرا دختر 41 ساله شمالي، كتري بزرگش را پر از چاي مي كند و اتاق به اتاق درمي زند و دخترها را براي خوردن عصرانه به داخل حياط دعوت مي كند. جمع كه مي شوند يكي دستش به اس ام اس است و ديگري دلش هواي يار سفركرده. يكي بوي خانه و مادر را مي خواهد و آن يكي به حقوق تمام شده اش در آستانه روزهاي آخر ماه فكر مي كند. اينجا دخترها با همه تفاوت ها، قضاوت ها، دعواها و بگومگوها پشت شان را به هم مي دهند و براي هم مثل اعضاي خانواده مي شوند. ساعت از 10 شب كه مي گذرد خوشبختي دخترها مي رود توي گوشي هايشان. اس ام اس ها و زنگ خورهاي گوشي ها نشان دهنده اين است كه كسي به يادشان هست يا نه. آنها كه كسي را ندارند يا از زنگ هاي پشت سر هم گوشي بقيه كلافه مي شوند به گوشه دنج تخت هايشان پناه مي برند. گاهي هم دور از چشم مسوول خوابگاه قابلمه يا تشت هاي حمام را مي آورند و شروع مي كنند به خواندن. اين طور وقت ها ساناز دختر رشتي خوابگاه آهنگ هاي محلي شمالي را با تشت مي زند و مي خواند. آنوقت يكي يكي دخترها، آنها كه به قول معروف ته صدايي دارند آهنگ هاي محلي شهرشان را مي خوانند. يكي جنوبي و ديگري خراساني... نواي نوايي نوايي توي اتاق تنگ و تاريك مي پيچد.

چشمان نيم سوخته يي كه با زبان بي زباني فرياد مي زنند
گوشه كتابخانه نشسته و چشم هايش يكي درميان روي هم مي رود و بعد از چندثانيه به زور بازشان مي كند. يكي از دست هايش از آرنج قطع شده و نيمي از پوست صورت و بدنش در اثر سوختگي چروك شده است. يكي از چشم هايش را نمي تواند كامل باز كند و هر از گاهي سنگيني نگاه خيره اش روي ديوار مي ماسد. نيرويي در درونش اجازه خواب را به او نمي دهد. با دست سالمش فلاسك را بلند مي كند و قطرات آخر چاي را داخل ليوان مي ريزد و سر مي كشد.
بعد كتاب را باز و شروع مي كند به خواندن. كسي نمي داند داستانش چيست، از كجا آمده و چه بلايي او را به اين شكل درآورده است. ارتباطش با بچه ها تنها در حد سلام و عليك و حرف هاي روزمره است. يكي از دخترها مي گويد: نزديك به دو سال است كه اينجاست. مي گويند مدت ها پيش خانه شان در شهرستان دچار آتش سوزي شده و پدرش را از دست داده است. او، مادر و خواهرش از اين آتش سوزي جان سالم به در مي برند اما هر سه
سوخته و زخمي هستند. حالابه تهران آمده تا هم درس بخواند، هم كار كند و خرج مادر و خواهرش را بدهد. وقتي درباره شغلش مي پرسم به صورتم خيره مي شود تا از عمق چشم هايم دليل پرسيدن سوالم را بخواند. بعد جواب مي دهد: تو يه فروشگاه فرش مشغولم... اين را مي گويد و بعد خيلي محترمانه عذرخواهي مي كند و سرش را مي اندازد توي كتاب. ساعت خاموشي است. تك و توك دخترها در گوشه گوشه حياط راه مي روند و با گوشي هايشان صحبت مي كنند. دختران تازه وارد اغلب بيشتر در معرض توجه هستند.

خبر بدي كلاهت پس معركه است!...
ساعت 10 شب آمده و از همان موقع گوشي را جلوي دهانش گرفته و با چشم هاي ملتهب ريز ريز حرف مي زند طوري كه از يك قدمي هم صدايش واضح شنيده نمي شود. انگار دارد آدرس مي دهد و خبر از به هم خوردن وعده ها و قرارها. به بچه ها بگو فردا كسي نره تو پارك امشب ريختن خونه مهران منم در رفتم... سايه ام را مي بيند كه روي سرش افتاده تندي گوشي را قطع مي كند. سياهي چشم هايش تا روي گونه ها آمده. روي بازويش رد خالكوبي يك عنكبوت بزرگ است. خيره نگاهم مي كند. مي ترسم.

مي پرسد: حرفامو شنيدي؟
مي پرسم: فراري هستي؟
مي گويد: مي خواي خبر بدي؟
مي گويم: نه اتفاقي شنيدم.

صداي آژير ماشين پليس مي آيد. لحظه يي پلك هايش بي حركت مي ماند. مي گويد: خبر ببري كلاهت پس معركه است. فردا كه بيان دنبالم تو رو هم با خودم مي برم ... مي گويم: با تو چه كار دارم مي رم بخوابم... رد رفتنم را مي گيرد و از خوابيدنم مطمئن مي شود. يواشكي مي آيد كوله اش را برمي دارد و مي رود. كوله را از دربيرون مي اندازد و تند و فرز از بالاي در مي پرد بيرون. صداي دويدنش مي آيد.

تنهايي يك زن 40 ساله در اقامتگاه چيزي شبيه مرگ است
بعد از سه ماه غيبت بالاخره آمده و وسايلي كه سه ماه پيش داخل نايلون هاي بزرگ و مشكي بسته بندي كرده را باز مي كند. كمد لباس هايش نصف فضاي اتاق را گرفته و دوطبقه از طبقات يخچال را بي حرف از آن خود كرده است. وسواس عجيبي دارد. تمام وسايلش را وسط اتاق ريخته تا ببرد داخل حياط بشويد. شست وشو از لباس ها و ظرف ها شروع مي شود و به فرش و صندلي هاي اتاق مي رسد.
كاري ندارد كي حال و حوصله دارد يا ندارد او كار خودش را مي كند و سروصدا راه مي اندازد. به خاطر همين وقتي به خوابگاه مي آيد ديدنش عده يي از دخترها را ناراحت مي كند. از خانواده يي سنتي و مذهبي آمده و مي خواهد آن طور كه خودش مي خواهد زندگي كند. براي اين استقلال سال ها جنگيده و حالاكه به مرز 39 سالگي رسيده توانسته به دستش بياورد. مي گويد: پدر و پدربزرگم در يكي از روستاهاي شمال كشاورزي دارند. مثل همه روستاييان از بچگي مي رفتيم توي باغ ها و مي چرخيديم تا اينكه خانواده ام طبق تصميم قبلي من را مجبور به ازدواج با پسردايي ام كردند.
گفتم نمي خواهم. بعد از جواب من پسردايي ام ديگر ميلي به ازدواج نداشت. توي فاميل من را به چشم ديگري نگاه مي كردند. پدرم اجازه هيچ كاري را نمي داد وقتي نگذاشت براي ادامه تحصيل به دانشگاه بروم سال ها توي خانه براي خودم مي چرخيدم تا اينكه چشم باز كردم و ديدم 30 ساله شده ام. پدرومادرم مي ديدند كه نمي توانم ازدواج كنم و اين برايشان آزاردهنده بود. كنكور دادم و در دانشگاه تهران قبول شدم اين بار جلويشان ايستادم. آمدم تهران و در كنار درس خواندن، كار كردن را هم شروع كردم اما چيزي كه آزارم مي دهد تنهايي است. پدر و مادرم ناخودآگاه كاري كردند كه من نتوانم به هيچ مردي اعتماد كنم. تنهايي يك زن 40 ساله آن هم در يك اقامتگاه بدون خانواده چيزي شبيه مردن است. دست خودم نيست با بچه ها دعوا مي كنم تا از تنهايي بيرون بيايم. يكي باشد
تا با او حرف بزنم...

به تهمت خيانت جدايم كردند...
در اقامتگاه هم ولايتي ها هواي هم را بيشتر از بقيه دارند. ترك ها و لرها با زبان خودشان با هم صحبت مي كنند و اين موضوع غيرمستقيم دختران ديگر را ناراحت مي كند. مسوول اقامتگاه مي گويد: قديم ترها دعواهاي نژادي و قومي قبيله يي در خوابگاه بيشتر بود اما الان كمتر شده است. جالب اينجاست كه مسوول اقامتگاه خودش يك دختر
مجرد 40 ساله است. طناب هاي رخت آويز اقامتگاه پر لباس هايي است كه نيمه خيس روي هم انداخته شده است. يكي از دخترها مي خندد و مي گويد: لباس ها و مانتوهاي گرانقيت را روي طناب نمي گذاريم چون احتمال مفقود شدن شان خيلي زياد است. ساعت نزديك به 5 بعدازظهر است و كارمندان يكي يكي از راه مي رسند. همه خسته و گرسنه هستند اجاق گازهاي اقامتگاه از ساعت 7 بعدازظهر تا 10:30 شب كه زمان خاموشي است مدام در
حال استفاده است. ساعت 9 اوج زمان آشپزي دخترهاست. شام شب و نهار فردايشان را مي پزند و درباره موضوعات روزمره شان با هم صحبت مي كنند. وقت آشپزي با صداي غمناك خواننده داخل گوشي مي خوانند و آه مي كشند. هر كدام داستاني دارند و ته دل تك تك شان را كه زير و رو كني به دنبال دستي مي گردند تا از قصه يي شيرين بيايد و آنها رابا خودش ببرد. زهره دختر مشهدي اقامتگاه 35 ساله است. نزديك به سه سال است كه از همسرش جدا شده. وقتي حضانت پسربچه دوساله اش را به شوهرش دادند ديگر طاقت ماندن در شهر خودش را نداشته و به تهران آمده. مي گويد: با تهمت خيانت مجبور شدم از شوهرم جدا شوم اما هنوز دوستش دارم. وقتي تازه به تهران آمده بودم در يك توليدي پوشاك نزديك بازار كار مي كردم همانجا هم مي خوابيدم صاحب مغازه معتاد بود و نزديك بود من را هم معتاد كند. بعد از مدتي پولم را به زور گرفتم و چند روزي سرگردان بودم تا اينجارا براي اقامت پيدا كردم. حالاهم منشي يك شركت خصوصي هستم. زندگي مجردي براي قبل از ازدواج است وقتي ازدواج مي كني ديگر نمي تواني تنها بماني تنهايي بعد از ازدواج دردناك است آن هم با شرايطي كه ما با آن روبه رو هستيم. پيازهاي توي ماهيتابه را سرخ مي كند و آرام زيرلب ترانه مرا ببوس را مي خواند. سوزنش روي «گذشته ها گذشته» گير كرده و تكان نمي خورد.

ازدواج موقت براي آرامشي زودگذر
مهين دختر پولدار و سرخوش اتاق وارد مي شود. مي گويند در طول هفته تنها يك شب را در اقامتگاه است. يكي از دخترها او را مي بيند و مي گويد: خدا شانس بده ماشاءالله تمام دخترها ماشين هاي رنگ و وارنگ مدل بالاي نامزدش را كه هر بار او را پياده مي كند ديده اند. بوي تند ادكلنش آشپزخانه را پر مي كند. چرخي مي زند و وسايلش را جابه جا مي كند و مي خواهد برود. ساناز تخت كناري او مي گويد: همه فكر مي كنند مهين خيلي خوشبخته. اون صيغه يه مرد 60 ساله شده كه همه امكانات زندگي رو براش فراهم كرده. وقتي از شهرستان اومده بود اينجا حتي غذا براي خوردن نداشت. ما بهش غذا مي داديم تا وقتي كه با اين مرده آشنا شد. اولش مجبوري باهاش بود و دوستش نداشت اما الان از ترس اينكه ولش كنه و دوباره بي پول بشه هر چي بگه گوش مي كنه خدا مي دونه كي خسته بشه ...

دختران فراري و چشم هايي كه تا صبح بيدار مي ماند
جمعي از دخترها با ناخن هاي رنگي وارد اقامتگاه مي شوند. گل ها و رنگ هاي شاد روي ناخن هايشان را به هم نشان مي دهند و بعد مي فهميم خوشحالي شان بيشتر به اين خاطر است كه تخفيف مناسبي براي طراحي ناخن هايشان از آرايشگر نزديك اقامتگاه گرفته اند. اتاق مهمان 8 تخته هر شب تعدادي مهمان غريبه دارد كه گاهي براي يك شب و گاهي براي يك ماه در اقامتگاه مي مانند. دختران و زناني كه هر كدام رازهايي در دل شان دارند. گاهي دختران جواني كه تازه از خانه هايشان فرار كرده اند راهي اين اقامتگاه مي شوند و بي حرف خيره به سقف هاي خوابگاه شب را به صبح مي رسانند. در اين فكر كه فردا شب بايد كجا سر به بالش برسانند غرق در افكارشان مي شوند.

فاميل تهراني دارم اما خانه شان نمي روم...
يكي از مهمانان خوابگاه زني جنوبي است كه براي درمان نازايي اش از دوبي به تهران آمده تا لقاح مصنوعي انجام دهد. مي گويد در تهران فاميل زياد دارم ولي اينجا راحت ترم. چند روز ديگر عمل دارد و خواهرش از شهر لار آمده تا از او مراقبت كند. خواهر بزرگ تر وقتي دخترها را پاي گاز در حال آشپزي مي بيند، مي گويد: حالاقدر غذاي حاضرآماده مادرتان را مي دانيد آن هم وقتي صدايتان مي زند بياييد غذا سرد شد و شما ناز مي كنيد ...

نكنه تو هم خبرنگاري؟...
نيمه شب است و كسي در اتاق مطالعه نيست. پشت لپ تاپش نشسته و با گوشي هاي داخل كوشش دارد چيزي را گوش مي دهد و تايپ مي كند. چشمان خسته و نالانش مي گويد كه مدت زيادي است نخوابيده. يك قطعه را چند بار گوش مي دهد و بعد مي نويسد. حدس مي زنم دارد پايان نامه مي نويسد. آنقدر غرق خودش است كه دلم نمي آيد كارش را قطع كنم. حدس آخرم اين است كه خبرنگار است و دارد فايل صوتي مصاحبه پياده مي كند. بالاخره گوشي هايش را از گوشش بيرون مي آورد. مي پرسم: داري واسه پايان نامه فايل پياده مي كني؟ با چشم هاي درشت و مشكي اش مي گويد: نه تندي اسمش را مي پرسم و توي گوگل سرچ مي كنم. حدس آخرم درست از آب درمي آيد. خبرنگار اجتماعي يكي از سايت هاي مهم سياسي - اجتماعي است.

فراموشي آدم ها همان مسكني كه به وقت توفان حمله مي كند
فقط مسوول خوابگاه مي داند كه او شهرستاني نيست و خانه پدري اش در يكي از مناطق اعيان نشين شمال شهر است. قرار نيست كسي بداند چون اگر بچه ها از اين داستان سردربياورند او را از اقامتگاه اخراج مي كنند. يك اتاق دو تخته را با ماهي500 هزارتومان اجاره كرده تا به قول خودش از گيروواگيرهاي خانواده در امان باشد. در يك شركت ساختماني معتبر كار مي كند و مي گويد: پدر و مادرم وضع مالي خوبي دارند اما به خاطر پول مدام با هم دعوا مي كنند. نزديك به يك سال است كه به اينجا آمده ام ولي حتي يك بار هم دنبالم نيامده اند. ساعت خاموشي نزديك است و بچه ها بايد آشپزخانه را تميز كنند و بروند توي اتاق هايشان. يمنا و مهرنوش دو تازه عروس خوابگاه هستند. مهرنوش 25 ساله است. گرافيك خوانده و يك سال است كه درسش را تمام كرده. در يك شركت طراحي گرافيكي كار مي كند. يمنا پاي گاز ايستاده و براي ناهار فرداي شوهرش ماكاروني با قارچ مي پزد. تند تند اسپند دود مي كند و با صداي آرام مي رود داخل اتاق و بچه ها را جمع مي كند تا مهرنوش را كه از مراسم خواستگاري اش آمده غافلگير كند. مهرنوش وارد مي شود و دخترها روي قابلمه مي زنند و برايش امشب چه شبي است را مي خوانند... چشم هاي مهرنوش پر از اشك است. تك تك همه را مي بوسد. مسوول خوابگاه سر مي رسد و تبريك مي گويد و تذكر مي دهد كه سكوت را رعايت كنند. دخترها به اتاق هايشان مي روند. آشپزخانه در تاريكي و سكوت باقي مي ماند.

راهكارهايي براي كاهش آثار تورم بر اقشار آسيب پذير
بدون ترديد هدف هر نوع فعاليت اقتصادي اعم از برنامه ريزي، سياستگذاري، توليد، مبادله و... به تامين رفاه و ارتقاي سطح زندگي مردم و به عبارت ديگر، مصرف كننده معطوف است: به ويژه زماني كه دولت ها، هنگام بروز كاستي ها و مشكلات و با به هم خوردن تعادل بازار كالاها و خدمات كه موجبات به تنگنا افتادن مصرف كننده مي شود، وارد موضوع مي شوند و با مداخله در اقتصاد، هدف رفاه مصرف كننده را پيگيري مي كنند. در نيمه نخست سال 2008 قيمت بسياري از مواد خوراكي اساسي نظير برنج، گندم، غلات، انواع گوشت و... در مقايسه با سال هاي قبل افزايش چشمگيري يافته و اين افزايش بر زنجيره عرضه مواد غذايي در جهان تاثير داشت، تا جايي كه افزايش قيمت اغلب كالاهاي اساسي به حدي بود كه پس از گذشت مدت زمان نه چندان طولاني تبديل به يك بحران جدي شد.

تاثير بحران مواد غذايي بر نرخ تورم و فقر
سير صعودي قيمت هاي جهاني مواد غذايي، موجب بروز تورم بالادر مواد غذايي به ويژه در نيمه نخست سال 2008 در بسياري از كشورها شد و در اكثر كشورها موج افزايش قيمت مواد غذايي در بازارهاي بين المللي به بازارهاي داخلي منتقل شد. براساس آنچه گفته شد، گرچه برخي خانوارهاي توليدكننده مواد غذايي اساسي از افزايش قيمت مواد خوراكي سود برده اند، اما در همان زمان برخي ديگر نيز از آن متضرر شدند كه اين دسته مصرف كنندگان خالص آن بوده اند. به اين ترتيب به طور كلي، افراد فقير به ويژه در مناطق شهري از افزايش قيمت مواد غذايي متضرر شده اند. بنابراين خانوارهاي فقير يكي از گروه هاي آسيب پذير در مقابل افزايش قيمت مواد خوراكي بوده و حتي بررسي ها نشان داده در بسياري از كشورها، آهنگ كاهش فقر كند شده و در نتيجه تاثير منفي سير صعودي قيمت مواد غذايي بر فقر، تهديدي در جهت تضعيف و از بين بردن دستاوردهاي مبارزه با فقر، دست كم در كوتاه مدت بوده است. يكي ديگر از جنبه هاي افزايش قيمت جهاني محصولات اساسي به ويژه غلات، تاثير آن بر قيمت داخلي كشورهايي است كه غلات و به ويژه گندم و برنج در اين كشورها از اهميت و اولويت بالايي برخوردار است. به طور كلي در بررسي قيمت كالاهاي اساسي در كشورهاي در حال توسعه اين نتيجه به دست آمد كه در تمام اين كشورها، قيمت كالاهاي اساسي از رشد بالايي برخوردار بوده است.

اثرات افزايش قيمت كالاهاي اساسي بر كشورها و خانوارها
افزايش بي سابقه قيمت كالاهاي اساسي به ويژه مواد غذايي موجب بحران غذا و درعين حال كمبود ذخاير غذايي در سطح جهان شده است. در بيشتر كشورهاي درحال توسعه، اين بحران به دليل كاهش دسترسي مردم (به خصوص فقرا) به مواد غذايي موجب افزايش واردات كالاهاي اساسي در اين كشورها شده ‎است.
همچنين امنيت غذايي خانوارهاي نيازمند به دليل عدم وجود حمايت هاي لازم در خطر قرار گرفت. به علاوه قيمت بالاي مواد خوراكي موجب محدوديت مصرف انواع اقلام غذايي مفيد در بين اقشار آسيب پذير و گرايش به مصرف مواد بي كيفيت و تاثيرات نامطلوب بر سلامتي آنها در كوتاه مدت و درازمدت شد.
بحران غذاي جهان يكي از مهم ترين حقوق انساني يعني حق تامين غذاي كافي و عدم وجود سوءتغذيه را از بين برده و مانع رسيدن به اهداف توسعه يي و دسترسي به سلامت تغذيه اي، آموزش و پرورش و رفاه و كاهش بسياري ديگر از شاخص هاي اجتماعي شد.
از سويي ديگر علاوه بر تاثيرات بحران غذايي جهان، در كشورمان نيز پس از اجراي قانون هدفمندي يارانه ها و از بين رفتن سياست غذاي ارزان، اقشار آسيب پذير بيش از پيش در معرض خطر گرسنگي و سوءتغذيه قرار گرفتند و لذا لازم بود كه عواقب سوء ناشي از اجراي شتابزده اين سياست از منابع حاصله از همان سياست، مرتفع گردد. بنابراين در دولت يازدهم و پس از اجراي مرحله دوم هدفمندي يارانه ها مبلغي معادل 21000 ميليارد ريال جهت حمايت غذايي از خانواده هاي نيازمند در نظر گرفته شد. حال اين پرسش مطرح مي شود كه به واقع چه كساني از افزايش قيمت مواد غذايي، زيان ديده اند؟ با بررسي هاي كارشناسي به عمل آمده وزارت تعاون، كار و رفاه اجتماعي به اين نتيجه رسيد كه در معرض پرخطرترين و آسيب پذيرترين گروه، خانوارهاي تحت پوشش سازمان بهزيستي كشور و كميته امداد امام خميني(ره) مي باشند: چرا كه اين گروه (افراد تحت پوشش) از حداقل حقوق و دستمزد نيز بي بهره اند و بعضا زنان سرپرست خانواري هستند كه هر يك چند نفر ديگر را تحت سرپرستي و تكفل دارند.
به منظور بررسي آثار افزايش قيمت مواد غذايي بر فقرا، لازم است بر ويژگي هاي اصلي معيشت و زندگي در مناطق شهري و روستايي تمركز بيشتري شود. اثر فوري بحران غذايي بر مصرف منفي بوده، بنابراين بخش زيادي از فقرا كه بيشتر درآمد خود را صرف خريد مواد غذايي مي كنند با كاهش امنيت غذايي و در نهايت رفاه مواجه مي شوند. از سويي ديگر ارائه حمايت به خانوارهاي در معرض خطر و آسيب پذير به صورت وجه نقد منجر به افزايش تورم بيشتر مي گردد و تبعات آن به خانواده هاي مذكور برمي گردد. بنابراين بهترين راه حل كه مي تواند امنيت غذايي را تا حد زيادي برقرار كرده و كمترين ضرر را به جامعه و گروه هاي هدف وارد كند: طرح حمايت غذايي از خانوارهاي نيازمند در قالب ارائه اقلام ضروري خوراكي به آنهاست. البته نمي توان دور از نظر داشت كه هر طرح و برنامه يي به موازات يكسري نقاط مثبت، داراي نقاط ضعفي نيز است كه پس از يك مرحله اجرا مي توان نقاط ضعف را شناسايي و درصدد حل آن برآمد.

منبع: روزنامه اعتماد

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.32082s, 19q