روايتي از زندگي شبانه در منطقه حاشيه نشين شيرآباد زاهدان

۱۳۹۳/۰۴/۳۱ - ۱۷:۳۶ - کد خبر: 116189

سلامت نیوز: زندگي اينجا در جريان است، اما به شيوه خودش. نگاهم جلب زنان سياهپوشي مي شود كه در گوشه گوشه خيابان ايستاده اند. اگر ماشيني جلوي پايشان ترمز كند بي درنگ سوار مي شوند. مردان معتادي در كنار ديوار خانه ها نشسته اند، سرشان گرم نشئگي است. اعتياد اينجا سن و سال ندارد.

نوجوانان 15 ساله تا پيرمردهايي كه به سختي توان راه رفتن دارند. ديوار خانه ها از دود سياه است. سياهه به جامانده از دود شدن هستي آدم ها با شيشه، كراك و كريستال
ايستگاه هاي آب آشاميدني تنها نشاني است كه از كمك هاي سازمان ملل در اين منطقه مي توان ديد. اين مخازن هم خيلي وقت است خالي از آب هستند و سوداگران ضايعات به شيرهاي فلزي اين ايستگاه ها هم رحم نكرده اند. علاوه بر اين سازمان ملل در اين ناحيه چندين كمپ دارد. كمپ هايي براي پيشگيري از ايدز كه سرنگ رايگان را ميان معتادان و زنان آسيب ديده توزيع مي كنند و محل هايي براي خواب شبانه بي خانمان ها هستند
حوالي ساعت 9 شب. انتهاي جنوبي خيابان آزادي. مقابل استانداري سيستان و بلوچستان. اينجا محل قرارم با نبي براهويي است. او خبرنگار و مسوول تشكلي غيردولتي است كه سال هاست سعي مي كنند، گوشه يي از لكه هاي بدبختي را از روي تن حاشيه شهر زاهدان پاك كنند. امشب قرار است به ديدن روي ديگر شب در شيرآباد برويم.

شيرآباد شمال شهري متفاوت
شيرآباد منطقه يي حاشيه نشين در انتهاي شمالي بلواري است كه جنوبش به استانداري سيستان و بلوچستان ختم مي شود. لغت حاشيه در فرهنگ شهرنشيني تداعي گر خيلي چيزهاست: فقر، فساد، اعتياد، بي سرپناهي و... كه همه در زير چتر بزرگ فراموشي جاي گرفته اند. براي مردم شهر زاهدان، اين منطقه آن هم در اين ساعت از شب منطقه يي ممنوعه است اما شيرآباد را با تمام ابعادش فقط در شب مي توان ديد.
رسيده ايم به ميدان كارگر در انتهاي بلوار آزادي. ماشين ها به اين ميدان كه مي رسند يا به بلوار سمت راستي مي پيچند يا راهنماي چپ مي زنند و دور مي زنند. مسير مستقيم انتهاي شهر است.
وارد شيرآباد مي شويم. زندگي اينجا در جريان است، اما به شيوه خودش. نگاهم جلب زنان سياهپوشي مي شود كه در گوشه گوشه خيابان ايستاده اند. اگر ماشيني جلوي پايشان ترمز كند بي درنگ سوار مي شوند. مردان معتادي در كنار ديوار خانه ها نشسته اند، سرشان گرم نشئگي است. اعتياد اينجا سن و سال ندارد. نوجوانان 15 ساله تا پيرمردهايي كه به سختي توان راه رفتن دارند. ديوار خانه ها از دود سياه است. سياهه به جامانده از دود شدن هستي آدم ها با شيشه، كراك و كريستال. خيابان اصلي تا جايي آسفالت است: به كمك سازمان ملل.

سوداگران زباله و مواد
شيرآباد و آلونك هايش، فقط حاشيه شهر نيست. پناهگاه تمام از همه جا رانده هاي اين شهر است. تمام گدايان، خرده دزدها، زنان آسيب ديده، معتادان و بي پناهان.
تجارت شيرآباد مواد مخدر است و زباله. نان خشك، كاغذ و پلاستيك كهنه مي دهي، از شيره و ترياك تا كريستال و شيشه و هرچه از مواد بخواهي تحويل مي گيري. مغازه هاي خريد و فروش ضايعات ،شبانه روزي باز هستند. تعدادشان از هر مغازه يي بيشتر است. دريايي از زباله و ضايعات در شيرآباد است و معتادان زباله ها را از سرتاسر شهر جمع و اينجا دقيق تر از شهرداري تفكيك مي كنند. ساعاتي از شب گذشته خريد و فروش مواد و زباله در جريان است و لحظه به لحظه به مشترياني كه در گوشه كنار خيابان به دنبال فروشنده هستند ، افزوده مي شود.
زنان و مردان ژنده پوشي كه سهم روزانه شان از زندگي را مي خرند و براي دود كردنش راهي گوشه يي از خرابه هاي شيرآباد مي شوند. چشمم به خودروي گران قيمتي مي افتد كه در كنار يكي از مغازه ها پارك كرده است و راننده آراسته اش در حال بده بستان با صاحب مغازه است. براهويي مي گويد: آدم هاي درست و حسابي، شب ها براي خريد مواد مي آيند تا شناخته نشوند، مي گويد بعضي هاشان هم همين جا مصرف مي كنند.
هرچه در خيابان پيش مي رويم نور چراغ هاي برق كمتر مي شود و سيم هاي برق دزدي خانه ها بيشتر خودنمايي مي كند. خانه هايي كه بيشتر شبيه سر پناهي نيم بند است تا يك خانه. ديوارهايش را خود ساكنان بالاآورده اند، آب لوله كشي ندارند و مامن زباله هستند. بوي تند فاضلاب سرازير توي كوچه ها براي ساكنانش عادي شده است. به ياد بارندگي دو سال پيش مي افتم كه حدود 500 تا از اين خانه ها را ويران كرد. اين سرپناه هاي خودساخته تنها به بادي و باراني آوار مي شوند.
لابه لاي مغازه هاي خريد و فروش ضايعات چشمم به تنها تر بار اين محله مي افتد. از بين اين همه آشغال و بوهاي نامطبوع نمي توان بوي سبزي و ميوه تازه را حس كرد. سال هاست كه بوي غالب اينجا همين بوي تعفن و فاضلاب است. بوي ميوه و سبزي تازه با آلونك ها و كوچه پس كوچه هاي شيرآباد غريبه است.

تلاش هايي براي تغيير چهره شيرآباد
انتهاي همت آباد را دور مي زنيم تا به مجديه برسيم، محله يي ديگر در شيرآباد. ايستگاه هاي آب آشاميدني تنها نشاني است كه از كمك هاي سازمان ملل در اين منطقه مي توان ديد. اين مخازن هم خيلي وقت است خالي از آب هستند و سوداگران ضايعات به شيرهاي فلزي اين ايستگاه ها هم رحم نكرده اند. علاوه بر اين در اين ناحيه چندين كمپ وجود دارد. كمپ هايي براي پيشگيري از ايدز كه سرنگ رايگان را ميان معتادان و زنان آسيب ديده توزيع مي كنند و محل هايي براي خواب شبانه بي خانمان ها هستند. در شيرآباد چندين خوابگاه شبانه و كمپ ترك اعتياد وجود دارد اما ظاهرا اين كمپ ها پاسخگوي اين تعداد زنان آسيب ديده، معتاد و بي خانمان نيست.
در راه بازگشت از همت آباد از كنار تنها مدرسه اين محله وسيع مي گذريم. همه زندگي شيرآباد كه مجرمانه نيست. بسيار هستند مردمي كه به دليل فقر مالي ساكن اين منطقه شده اند. كارگري مي كنند يا كشاورزي در زمين هاي اطراف. كودك شان از ميان آلونك ها و خرابه ها صبح به صبح راهي مدرسه مي شوند.
به اين فكر مي كنم كه اگر صنعتي، كارگاهي يا كارخانه يي در اين منطقه تاسيس شود شايد بسياري از مردم منطقه نجات پيدا كنند. چند تشكل غيردولتي در اين ناحيه فعاليت مي كنند. تلاش شان تغيير چهره اينجاست. از توانمندسازي زنان سرپرست خانوار گرفته تا آموزش به كودكان بي سرپرست و كمك به معتادان و زنان آسيب ديده. اما توان مالي و انساني اين تشكل ها، به اندازه جرم و فقر اين منطقه گسترده نيست.

پول را به هوا بينداز، به زمين نرسيده مواد مي شود
به يكي از خرابه هاي شيرآباد مي رويم. بوي تعفن در هوا موج مي زند. پشت ديوار مردان معتاد بساط محقر شبانه شان را به راه انداخته اند. تاريكي مطلق با شعله كوچكي كه كريستال و شيشه را آب مي كند، شكسته شده است. تا مي فهمند خبرنگارم، مرا در جمع خود مي پذيرند و شروع مي كنند به گله كردن. خواسته يي ندارند. تمام آرزويشان سرنگ رايگان و متادون است. متادون مي خواهند چون پول تهيه مواد را ندارند. ناصر مردي حدودا 50 ساله است، مواد مصرفي اش را از كاغذهاي باقيمانده از مصرف كريستال معتادان ديگر تهيه مي كند. ته مانده كاغذ را با آب مي جوشانند و عصاره اش را تزريق مي كنند.
مي گويم: «مواد را از كجا تهيه مي كنيد؟» مي گويد: «در شير آباد پول را به هوا بيندازي به زمين نرسيده مواد مي شود.» مرد جواني به جمع ما مي پيوندد. موهاي سرش مانند تلي از لجن به هم چسبيده و صورتش از چرك ، يكدست سياه است. سرنگ كهنه يي لابه لاي انگشتان زخمي اش مي لرزد. پنج سال است شيشه مصرف مي كند هر دو بار تلاشش براي ترك اعتياد بي نتيجه مانده است.
از سر پناهش مي پرسم. از مديريت جديد آسايشگاه گذري شيرآباد گلايه مي كند. آسايشگاهي كه زيرنظر بهزيستي و به وسيله تشكل هاي غيردولتي اداره مي شود، مي گويد: «كسي را در آسايشگاه راه نمي دهند و چند نفري آن را مصادره كرده اند. از غذا، سرنگ و متادون كه اصلاخبري نيست.» ناصر مي گويد: «مدير قبلي اين مركز اكثر روزها براي سركشي به آسايشگاه مي آمد، وضعيت توزيع سرنگ و غذا هم بهتر بوده است.»
به سمت آسايشگاهي كه جوان معتاد از آن صحبت مي كند مي رويم. ساختماني دوطبقه با در بزرگ آهني. روي تابلوي بزرگ ورودي عبارت «مركز گذري كاهش آسيب و مركز سرپناه شبانه» نوشته شده است. نام سازمان بهزيستي استان و بخش خصوصي هم در پايين تابلو به چشم مي خورد. چراغ ها روشن است ولي كسي در را باز نمي كند. چند دقيقه يي منتظر مي مانيم، چند مرد معتادي كه با ما همراه شده بودند تا شب را در اين مركز سر كنند، به خرابه بازگشتند.

ضيافت شبانه در دود كريستال
وارد يكي از كوچه هاي تاريك شيرآباد مي شويم. انگار بوي فاضلاب، شناسنامه اين كوچه هاست. در اين كوچه ها پاتوق هاي شبانه معتادان كم نيستند. سقف آسايشگاه هم نباشد، براي دور هم جمع شدن سرپناهي پيدا مي كنند. حالاسرپناه شان خانه متروك يكي از اتباع افغاني است كه به كشورش بازگشته است.
براي پا گذاشتن به خانه بايد تل زباله توي حياط را پشت سر گذاشت. زنان و مردان معتاد در دسته هاي كوچك پاي ضيافت حقير دود و كريستال نشسته اند. بوي دود و تعفن گيجم كرده. بد تر از آن ديدن كلوني از انسان هايي كه زيستن شان در چارچوب هاي تعريف شده من از واژه زندگي نمي گنجد. اينجا مواد مخدر صنعتي پرطرفدار است. كراك، شيشه، كريستال. سوداگرانش هم از پيرزنان 60 ساله هستند تا كودكان 10 ساله.
همسايگان از وضعيت اين خانه به تنگ آمده اند و مي گويند بارها و بارها نيروي انتظامي را در جريان قرار داده اند. مي گويند با وجود اين پاتوق ها فرزندان شان، حتي براي رفتن به مدرسه هم امنيت ندارند.

ذوالفقار 10 ساله در آرزوي متادون
دايره لغات پسرك محدود است. هرويين، شيشه، كريستال، كراك، مامور، گدايي. نشئگي مي داند چيست و خماري هم كشيده. كنار مادرش پاي بساط نشسته است و معصومانه ماده سياه رنگي را دود مي كند. مادر كه خود مصرف كننده كراك است، نگران نيست، راه و چاه مصرف را هم خودش به ذوالفقار آموخته است. مي گويد: فرزندش سه سالي است كه مصرف مي كند. مي پرسم چرا ذوالفقار معتاد شده؟ مي گويد: « در خانه تنها بوده و با پسران همسايه شروع به كشيدن مواد كرده است.»
پدر ذوالفقار در افغانستان زنداني است و ذوالفقار بدون شناسنامه حتي به درستي نمي داند چند ساله است. هشت، 9، شايد هم 10 ساله، سنش بيش از اينها نيست. روزها گدايي مي كند و شب ها در كنار مادرش مي نشيند پاي بساط. هر شب در گوشه يي از اين خرابه ها هستند، هر جايي كه آنها را بپذيرند. ذوالفقار مي گويد: «اگر متادون باشد ترك مي كنم.» و من حدس مي زنم اين جمله يي است كه بارها و بارها از اطرافيانش شنيده و احتمالاسال هاي زيادي از عمرش آن را تكرار خواهد كرد.
ذوالفقار دوستي ندارد، وقتي از او از بازي هاي مورد علاقه اش مي پرسم فقط چند ثانيه يي به من نگاه مي كند و دوباره مشغول مصرف مي شود. از آرزوهايش مي پرسم. چند دقيقه يي فكر مي كند و مي گويد: «اگر متادون داشتم ترك مي كردم تا وقتي بزرگ شدم، مامور بشم.» ذوالفقار ضررهاي متادون را نمي داند، درست مثل موادي كه مي كشد.
خانواده هاي معتاد زيادي در اين آلونك ها زندگي مي كنند. پيرزني حدودا 60 ساله و سه فرزندش يكي از آنهاست. شغل همگي جمع آوري مواد بازيافتي از لابه لاي زباله هاست. از ميان آشغال ها پلاستيك و كاغذ جمع مي كنند. پلاستيك كيلويي 400 تومان و كارتن و كاغذ كيلويي 100 تومان برايشان سود دارد. پدرشان ايراني بوده اما شناسنامه نداشته است. فرزندان هم بدون شناسنامه مانده اند و مادر معتاد انگار ضرورتي براي گرفتن شناسنامه فرزندانش احساس نكرده است. كوچك ترين فرزند نوجواني 13، 14 ساله است، براهويي مي گويد تاكنون سه بار او را براي ترك در كمپ ترك اعتياد بستري كرده است اما باز هم به جمع خانواده اش برگشته است.

معتادان در پشت درهاي مركز گذري كاهش آسيب
به مركز گذري كاهش آسيب برمي گرديم. براهويي زنان معتاد را به سمت كمپ زنان راهنمايي كرده و ما با مردان معتاد پشت درهاي آسايشگاه مردانه ايستاده ايم. معتادان مي گويند مسوول پذيرش آسايشگاه آنها را راه نمي دهد و از دادن سهميه سرنگ و شام رايگان خودداري مي كند. هنوز چراغ ها روشن است و بعد از در زدن هاي پياپي در بزرگ باز مي شود. ساختمان تشكيل شده است از سالني به نسبت بزرگ در طبقه پايين، شامل آشپزخانه و سرويس هاي بهداشتي و پذيرش. استراحتگاه طبقه دوم حدود 40 تخت دارد. فضا تقريبا مرتب است و از اين 10 تخت تنها سه، چهار نفر استفاده مي كنند.
اينجا هوا گرم نيست. داغ است. داغي و خفگي هوا نفس كشيدن را برايمان دشوار كرده است. تهويه يي به چشمم نمي خورد. از مسوول پذيرش مي پرسم چرا معتادان را راه نمي دهيد. مي گويد: «خودشان نمي آيند.» معتاداني كه با ما به داخل آمدند معترض مي شوند. فقط آنها اعتراض ندارند، همان سه، چهار نفري هم كه اجازه ورود به آسايشگاه را يافته اند، از نبودن غذاي مناسب و نداشتن حق استراحت كافي شكايت دارند.

ستايشگران مهر سرپناه زنان آسيب ديده
آسايشگاه مردان را بدون به سرانجام رسيدن تلاش مان براي اسكان معتادان بي سرپناه ترك مي كنيم. آسايشگاه گذري زنان آسيب ديده و معتاد بيرون شيرآباد قرار گرفته است. در بلوار كشاورز، نزديك ترين نقطه شهري به اين منطقه. ستايشگران مهر فقط يك آسايشگاه براي خواب نيست. مركزي براي كمك به پيشگيري از ايدز است. مركز خانه يي قديمي است كه به گفته مدير مركزبودجه خدماتش از سوي سازمان ملل تامين مي شود. به خاطر ناامني منطقه دور تا دورش را سيم خاردار نصب كرده اند.
يك دفتر مركزي، خوابگاه و چند اتاق، آشپزخانه و سرويس بهداشتي، دور تا دور حياط كوچك قرارگرفته اند. چند پيرزن در حياط تشك انداخته اند و دراز كشيده اند. صدايي در آسايشگاه نيست به جز سروصداي دو كودكي كه در حياط مشغول بازي هستند. خانم پيركماليان، مدير اين مركز، دختر 25 ساله يي است كه در رشته علوم تربيتي تحصيل كرده است، مي گويد: «هدف اصلي در اينجا پيشگيري از ايدز است به همين دليل بسته هاي بهداشتي شامل سرنگ و ديگر وسايل بهداشتي مورد نياز زنان، در اختيار مراجعان قرار مي دهيم. پوشاك و غذاي آنها را هم تامين مي كنيم. »
به گفته پيركماليان در حال حاضر 217 زن در اينجا پرونده دارند، برخي مراجعان گذري هستند، ممكن است چند شبي در ماه براي خواب بيايند، برخي فقط براي دريافت پكيج هاي بهداشتي مراجعه مي كنند و بعضي ها هم مهمانان ثابت مركز هستند و هر شب بعد از كار براي خواب به اينجا مي آيند. مراجعان مسن معمولاگدايي مي كنند يا مواد بازيافتي را از زباله ها جمع مي كنند.

اعتياد تنها تحفه زندگي
شب از نيمه گذشته است و وقت آن است كه زنان يكي يكي به خوابگاه بازگردند. نماينده سازمان ملل به خانم پيركماليان گفته بعد از ساعت 10 شب، كسي را قبول نكند. اما بسياري از پناه جويان اين خانه كوچك نيمه شب بازمي گردند و مدير مركز مجبور است راه شان دهد. ايستاده ام جلوي در، زير نور زرد كوچه، زني تلوتلوخوران به سمت خانه مي آيد. سرتاسر لباس هاي محقرش گردي از خاك نشسته است. موهايش را از ته زده و شالي را تا نيمه به روي سر بي مويش انداخته است.
نامش معصومه است. صورتش مانند صورت بيماري در احتضار قلب را مچاله مي كند. معصومه بيمار است. از او مي خواهم از خودش بگويد. صدايش مي لرزد و براي حرف زدن نفس كم مي آورد. معصومه 35 ساله و اهل رفسنجان است، با گذشت بيش از 10 سال هنوز خيال مي كند سه فرزندش زنده هستند. معصومه همسر و فرزندانش را در زلزله بم از دست داده است. بعد از زلزله براي كار و زندگي راهي كرمان مي شود و اعتياد، تحفه غم و تنهايي براي او بوده است. زنان مهاجر در شيرآباد كم نيستند، زناني كه قصه هاي مشابه، آنها را از تبريز، اصفهان و كرمان به زاهدان كشانده است. كمتر كسي مانند معصومه راحت صحبت مي كند، تا مي فهمند خبرنگارم دور مي شوند و حتي برخي پرخاش هم مي كنند.

كريستال باارزش تر از فرزند
به دنبال مادر دو كودكي مي گردم كه در حياط آسايشگاه، بازي مي كردند. با كمك خانم پيركماليان مرضيه راضي به صحبت مي شود. 28 ساله است و به جز ابوالفضل هشت ساله و اميرحسين پنج ساله، فرزند نوجواني هم دارد كه با مادربزرگش زندگي مي كند. مرضيه چند سالي است كه اعتياد دارد و يك سالي است كه شوهر معتادش به جرم دزدي به زندان افتاده است و وقتي طلبكاران اسباب زندگي شان را مصادره كردند او براي زندگي به اينجا پناه آورده است.
قيمت مصرف هر وعده كريستال در شيرآباد دو، سه هزار تومان بيشتر نيست و از حال و روز كودكان معلوم است كه مادر كريستال را به آنها ترجيح داده است. زنان اين مركز همه از طبقه مرضيه نيستند اما اعتياد و طرد شدن از خانواده آنها را زير يك سقف جمع كرده است. معلمي كه پس از 17 سال تدريس در مدارس شهر به اينجا آمده يا خانمي كه در دانشگاه كتابدار بوده است يا دختري كه پدر و مادرش استاد دانشگاه هستند و به هيچ وجه حاضر به صحبت كردن نيست. سكونت اين زنان در اينجا خيلي بهت آور نيست وقتي كه بدانيم، 53 درصد معتادان در ايران در سازمان هاي دولتي مشغول به كار هستند.
اين خبري بود كه معاون ستاد مبارزه با مواد مخدر در فروردين ماه اعلام كرد. بهانه براي روي آوردن به شيشه كم نيست. زناني كه به اميد لاغري به شيشه متوسل مي شوند و دانشجوياني كه براي بيدار ماندن در شب هاي امتحان شيشه مي كشند. فقط كافي است پايشان به شيرآباد باز شود تا زندگي هر كدام داستان تلخي براي روزنامه ها شود. يكي از اينها ليلا، دانشجوي شيرازي است. به قول خودش ساقي خوبي گيرش نيامده بوده. براهويي مي گويد موارد مرگ دختران جواني كه براي تهيه مواد پايشان به شيرآباد باز شده است فراوان است. نمي دانم اين دختران جايي در آمار دولتي دارند يا نه.

كودكي تاراج شده در بي انصافي زندگي
ابوالفضل و اميرحسين همچنان بيدارند. كنجكاو حضور ما هستند و فريادهاي پيرزني كه آنها را دعوت به خواب مي كند را نمي شنوند. شايد دردناك ترين فاجعه شيرآباد، همين كودكان باشند. كودكاني كه گرفتار هشت پاي اعتياد و فحشاي والدين شان شده اند. ابوالفضل آرزوهاي زيادي دارد. محبت هاي خانم پيركماليان حالش را بهتر كرده است. حتي گاهي خانم پيركماليان را مادر صدا مي زند.
آرزوي ابوالفضل رفتن به بهزيستي است. بهزيستي تمام روياي اين كودك است. جايي كه در تصورش مي تواند درس بخواند، بازي كند، و وقتي بزرگ شد مامور (پليس) شود. پيركماليان مي گويد براي تحويل دادن اميرحسين و ابوالفضل به بهزيستي درخواست داده ايم اما تاكنون بهزيستي از پذيرش اين دو كودك خودداري كرده است.پيركماليان مي گويد: «اگر دولت به تشكل هاي غيردولتي كمك كند، ما مي توانيم اين مركز را گسترش دهيم و به درمان معتادان و زنان آسيب ديده بپردازيم.»
تقاضايي ندارد جز اندكي توجه و دلگرمي از سوي مسوولان و كمك نيروي انتظامي در تامين امنيت اينجا. مشكل بزرگ اين آسايشگاه مشكلات درماني زنان است. متاسفانه مراكز درماني براي درمان اين زنان همكاري نمي كنند و بدون دريافت هزينه هايي كه از عهده مديريت اينجا خارج است تن به درمان زنان نمي دهند. براهويي مي گويد: «بلوار آزادي محل بسياري از نهادهاي مهم است، استانداري، آموزش و پرورش، دادگستري، مسجد جامع و... اما انتهايش شيرآباد است. » گلايه اش از مسوولان است از استاندار گرفته تا نمايندگان مجلس و شوراي شهر، همه از فاجعه شيرآباد مطلع هستند.

پاياني بر تكرار تراژدي حاشيه نشيني
از مركز بيرون مي آيم. كبري پيرزني مازندراني كه سال هاست ساكن زاهدان است، بساطش را روبه روي در آسايشگاه پهن كرده و دراز كشيده. پيركماليان مي گويد: «بيا داخل مي خوام در را ببندم» كبري توجهي نمي كند، دراز كشيده و مي زند زير آوازي با لهجه شمالي.
چند متري از آسايشگاه دور مي شويم و صداي آواز كبري تنها صدايي است كه در كوچه شنيده مي شود. در مسير بازگشت، بلوار آزادي در آرامش است و زنان سياه پوش با كوله بار آشغال هايي كه از صبح جمع كرده اند راهي شمال شهر هستند. شهر خوابيده است اما زندگي در شيرآباد همچنان ادامه دارد.

منبع: روزنامه اعتماد

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
نظرات
فاطمه
فقط میتونم بگم این یک فاجعه هست یک دردعمیق...وجود انسان سراسر درد میشه وقتی اینهارو حتی بخواد روی صفحه کاغذ بخونه....چه برسه به دیدنش.... نباید ساکت موند....نباید دید و چیزی نگفت.... مسولیین ما غیرتشون کجاست....مردانگی و مسولییت شناسیشون کجاست...سالهاست در شهر زاهدان این چیزا حتی در بالاشهرش دیده میشه شهر پر شده از تکدی گر و مواد فروش معتاد و بی خانمان...ادم وقتی توی خیابون های اینجا راه میره انگار داره توی یک دوره ی دور از تاریخ راه میره... واقعا این اوضاع در کشوری مثل ایران قابل وصف نیست...داد مردم این شهر باید رسید
0.37382s, 20q