ناصر شش ساله قربانی اعتیاد مادر

عکس/این درد و عفونت نامش زندگیست؟

۱۳۹۳/۰۷/۰۲ - ۱۳:۴۳ - کد خبر: 121429
عکس/این درد و عفونت نامش زندگیست؟

سلامت نیوز :وارد بخش اعصاب که می شویم، نگاه بیمار تخت وسط اتاق اول صدایمان می کند، تردید داریم که ناصر باشد، اما دوستی که در هفته گذشته پی گیر وضعیتش بوده راهنماییمان می کند به سمت همان تخت. کودکی به پهلو خوابانده شده، هوشیاری ندارد و چشمانش را به سختی باز نگه داشته.

ناصر 6 ساله است و دو ماه پیش از محله لب خط شوش، توسط اورژانس به بیمارستان منتقل شده. علائم اولیه عفونت و درد در مجاری ادرار بوده اما بعد از چند ساعت در بیمارستان دچار شوک شده و هوشیاری اش را از دست داده است.


پرستار پرونده اش را برایمان تشریح می کند و به حوصله با سوالاتمان پاسخ می دهد، سه مرحله CPR را پشت سر گذارده، در حال حاضر قادر به حرکت نیست. دیر به بیمارستان رسیده و همین باعث شده عفونت کلیه در بدنش تکثیر شود و باعث از هوش رفتنش شود.

به گزارش سلامت نیوز حالا مددکاری بیمارستان تصمیم دارد تا او را به بهزیستی منتقل کند. با شرایطی که دارد بهتر است به خانه برنگردد، چون خانواده ای که با غفلتشان باعث شده اند بیماری اش به این مرحله برسد، مراقبتهای لازم را از او نخواهند داشت. نظر پرستار این است که این مورد به نوعی کودک آزاری و غفلت از کودک محسوب می شود. در طول این دو ماه مادر تنها دو یا سه بار به سراغ پسرش آمده.

وارد کوچه که می شویم خبری از صدای خنده و بازی بچه ها نیست، سکوتی وهمناک کوچه را پر کرده، کمی جلوتر که می رویم ردیف 30- 40 نفری معتادان در حال مصرف مواد را می بینیم که بی توجه به رهگذران به کار خود مشغولند، حتی نیم نگاهی به عابران نمی اندازند و غرقند در دودها و پایپها و ورق های نقره ای رنگی که روی آتش فندک اتمی سیاه می شوند و می سوزند و می سوزانند.

این پایپهای خوش قیافه و این دانه های سفید که عقل و هوش و عاطفه این جماعت را ربوده و جز توهمی دروغین و سکوتی مرگبار چیزی برایشان نگذاشته. سر پیچ کوچه مادر ناصر را می بینیم، سرحال و بی تفاوت، شبیه مادرهایی نیست که در بیمارستان می بینیم، مادرهایی که تمام هم و غمشان بهبود فرزندشان است و شب و روزشان یکی شده و خواب و خوراک و زندگی را از یاد برده اند و تنها چیزی که میخواهند سلامت کودکشان است. می گویم از بیمارستان آمده ام، از پسرت خبر داری؟ انگار که مهر مادری اش جنبیده باشد می گوید: "حال پسرم چطور است؟

من هفته پیش رفتم دیدمش بیهوش بود. برایش از وضعیت ناصر می گویم و اینکه ممکن است به دلیل شرایطی که دارد به بهزیستی منتقل شود. می گوید: "من می ترسم با این وضعیت بهش غذا بدم، بذار ببرنش بهزیستی" در چشمانش نگرانی یک مادر که یک هفته پیش دو فرزندش را به بهزیستی سپرده و پسر دیگرش هم در بیمارستان بستری شده را پیدا نمی کنم. بنده مواد شده، شیشه برایش تعیین تکلیف می کند و مردی که به محض ورودمان به خانه از راه پله سرک می کشد به او می گوید که چه تصمیمی برای بچه هایش بگیرد. مرد را صدا می کند و می گوید: "بچه م (حتی اسم پسرش را هم نمی آورد) تو بیمارستانه اینا می گن باید با سرنگ بهش غذا بدم، من می ترسم این کارو کنم، بدمش بهزیستی؟" و مرد می گوید: "حالا بذارید یه چند روز دیگه بمونه تو بیمارستان شاید بهتر شد"
رابط منطقه لب خط می گوید: " همسرش به جرم قتل محکوم به اعدام است و این زن با چهار فرزندش در این خانه زندگی می کرده، هفته پیش بعد از بلاهایی که سر دختر کوچکش آمد تصمیم گرفتیم دو دخترش را به بهزیستی بسپریم، مادرشان هم راضی بود که این اتفاق بیافتد، همراه مادرشان به مرکز رفتیم تا بچه ها را تحویل بدهیم، اما آنقدر خماری آزارش می داد که حتی صبر نکرد با بچه ها خداحافظی کند، هنوز پروسه اداری پذیرش بچه ها تمام نشده بود که بدون خداحافظی به محله برگشت تا خماری اش را رفع کند" حالا فقط آرش پیش مادرش مانده، پسری که به گفته رابط منطقه مورد سوء استفاده جنسی بچه های محل قرار می گیرد و مادرش برای فال فروشی راهی اش می کند به چهار راهها و مترو و پارک و...

تمام بدنش منقبض شده، قادر به حرکت نیست، اما نگاهش با زبان بی زبانی حرف می زند، نگاهش پر از حرکت است، پر از فریاد، دستانش را مشت کرده و ماهیچه های بدنش تحلیل رفته، اما انگار با تمام وجودش از ادمهایی که کنار تختش ایستاده اند سوالی دارد، انگار می خواهد بپرسد: شما که بزرگترید، شما که این دنیا را ساخته اید، به من بگویید زندگی این بود؟ این حجم عظیم رنج و درد و تنهایی و چرک و عفونت نامش زندگیست؟

منبع : دلنوشته اعضای جمعیت امام علی .برای اطلاعات بیشتر با این شماره ها تماس بگیرید: 23051110 - 021 (10 صبح الی 17)

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
7.159s, 19q