کسی کودکان کار را نمی بیند

۱۳۹۳/۰۹/۱۰ - ۱۱:۲۳ - کد خبر: 129539

سلامت نیوز: بسیاری از کودکان کار هستند که به مدرسه نرفته اند، بسیاری دیگر حتی تحت پوشش بیمه قرار ندارند. البته این ها فقط گوشه ای از مشکلات کودکان کار است که انعکاس پیدا می کند، بسیاری از مشکلات است که هیچ گاه رسانه ای هم نمی شود.

به گزارش سلامت نیوز، ایسکانیوز نوشت: اینجا چهارراه ولی عصر است، مرکزی ترین نقطه ی شهر تهران، خیابانی پر از ماشین ها، اتوبوس ها و عابران پیاده، در بین این همه شلوغی و رفت آمد بین عابران و خودروها تنها چیزی که در نگاه اول به چشم نمی آید کودکان کار هستند، کودکانی که عموما در هیاهوی چهارراه ولی عصر گم می شوند. در هر گوشه ای که از چهارراه که می روید این کودکان را می توان مشاهده کرد به ویژه حوالی تئاتر شهر بچه های بسیاری مشغول دستفروشی هستند. در زیرگذر چهارراه ولی عصر کودکان کار بسیاری مشاده می شوند که در حال دستفروشی هستند. برای نوشتن گزارش از وضعیت این کودکان تصمیم گرفتیم با چند نفری از این کودکان صحبت کنیم تا با وضعیت زندگی و کارشان آشنا شویم.

در همان حوالی تئاتر شهر که قدم می زدم با پسربچه ای به اسم علی برخوردم که فال حافظ می فروخت و مثل مابقی کودکان هم سر و وضع مناسبی هم نداشت، در حالی که اصرار داشت فالی ازش بخرم، سر صحبت را با او آغاز کردم. از او پرسیدم چندسال داری؟ او گفت: 7 سال، پرسیدم که مدرسه می رود یا نه؟، او جواب داد: نه، گفتم چرا مدرسه نمی روی؟ الان باید کلاس اول باشی؟ او جواب داد: از صبح میام اینجا تا فال هایم را بفروشم شده شب، شب خسته می روم خانه فقط می خوابم. ازش پرسیدم مجبوری که هر روز بیای سر کار؟ یعنی اصلا فرصت مدرسه رفتن نداری؟، علی در حالی که اصرار داشت فالی ازش بخرم گفت: نه بابام مریضه نمی تواند برود سر کار من و خواهرم هم مجبور هستیم بیایم سرکار، گفتم خواهرت کجاست؟، گفت خواهرم تو یک منطقه دیگر کار می کند، گفتم حالا روزی چقدر درآمد داری؟ علی گفت: روزی 20 تا 30 هزار تومان. البته بعضی روزها فال خیلی سخت فروش میرود ولی بعضی اوقات هم 3،4 ساعته فروش می رود، فال ها می روم خونه گفتم: اصلا فرصت بازی کردن داری؟ گفت: نه، می رسم خونه فقط شام می خورم و می خوابم. گفتم: دوست داشتی الان به جای کار کردن بری مدرسه؟ گفت: آره، بعضی از دوست هام هستند که می روند مدرسه ولی من نمی تونم بروم خیلی دوست دارم بروم ولی نمی شه. در عین حال علی ناگهان خداحافظی کرد و بدو بدو رفت سمت تماشاگرانی که داشتند وارد سالن تئاتر شهر می شدند رفت تا فال هایش را برای آن ها بفروشد.

بعد از صحبت با علی به سمت زیرگذر چهارراه ولی عصر رفتم در حال قدم زدن بودم که ناگهان دختر بچه ای را دیدم که در حال فروش دستمال کاغذی است مسیرم را تغییر دادم تا برای فروش دستمال سمت هم بیاید دقیقه ای نگذشت که به سمت من آمد از فرصت استفاده کردم و شروع کردم با این دختر حرف زدن، اولش خیلی دوست نداشت که حرف بزند ولی سرآخر راضی شد که با هم حرف بزنیم. اول از همه اسمش را پرسیدم و او جواب داد: زهرا، ازش پرسیدم مدرسه می رود یا نه او جواب داد آره، گفت: صبح تا ظهر میام این جا سرکار و بعدازظر می روم مدرسه گفتم مدرسه بچه های کار می روی دیگر؟، گفت:آره، گفتم چرا میای سرکار الان باید خانه باشی بازی کنی، گفت وضع مالی خانواده ام خب نیست من مجبورم بیام کار کنم تا کمک خانواده ام باشم، پرسیدم چند سالت هست؟، گفت 10 سال. گفتم حالا چقدر در روز درآمد داری؟ گفت: 30 هزار تومان بعضی وقت ها خیلی کمتر از این می شود چون کسی خرید نمی کند. دیدم حواسش به اطراف است که برود صحبتم را با او تمام کردم لحظه ای خداحافظی اصرار کرد که دستمالی از او بخرم من هم نه نگفتم.

این ها تنها بخشی از وضعیت زندگی کودکان کار است، بسیاری از کودکان کار هستند که به مدرسه نرفته اند، بسیاری دیگر حتی تحت پوشش بیمه قرار ندارند. البته این ها فقط گوشه ای از مشکلات کودکان کار است که انعکاس پیدا می کند، بسیاری از مشکلات است که هیچ گاه رسانه ای هم نمی شود. بسیاری از نهادها و سازمان های خیریه در سال های گذشته سعی کرده اند کودکان کار را تحت حمایت خود قرار دهند اما هنوز سر هر چهارراه می توان این کودکان را دید. به نظر می رسد برای ممنوعیت کار کودکان باید قانون و عرم جدی تر وجو داشته باشد که از عهده سازمان های خیریه خارج است.

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
1.81136s, 19q