دست هاي خالي وچشم هاي منتظر

۱۳۹۳/۱۲/۲۵ - ۱۷:۲۳ - کد خبر: 142066

سلامت نیوز: نمي دانم از کجا شروع کنم؟ گيج شده ام. نه آرام مي گيرم که ننويسم نه قلم ياري ام مي کند. آخر درد کمي نيست، ولي بارقه اميدي در دلم به من اميد نوشتن مي دهد، اين روزها همه آماده مي شوند براي نو شدن. براي استقبال از رويش هاي دوباره، ولي در همين شرايط کنار من و تو کساني با غم و غصه هايي به سر مي برند که گاهي آن قدر ريشه مي دواند در زندگي که حس تر و تازگي را ...

همکارم صدايم مي زند، ماجرا را که تعريف مي کند غم عالم روي دلم مي نشيند انگار سفره نيکوکاري پهن شده، با شما در ميان مي گذارم و به نشستن کنار اين سفره دعوت تان مي کنم.

زن جوان، ۲۴سال بيشتر ندارد، سرپرستي دختر۶ساله اي را برعهده دارد که حالا جسم کوچکش در برابر چشمان مادر آب مي شود. ۳ماه از آن روز تلخ و سخت مي گذرد. آن تصادف سياه که ضربه مغزي را به جان دخترک انداخت و او را که بايد روزهاي دويدن و شادي را تجربه کند، راهي بيمارستان کرد. ۳ماه است که در بيمارستان بستري است ولي حالا وقت آن رسيده که بچه مرخص شود، اما براي اين کار نياز به تعبيه تجهيزاتي مربوط به (ICU) در منزل است تا بشود از او مراقبت کرد تا ضريب هوشي کودک برگردد، اما ماجرا به همين جا ختم نمي شود...

غصه هاي مادر جوان آوار شده اند روي سرش، هزينه تهيه وسايل يک طرف، فرض کنيم آن ها را به هر دشواري هم که شده، فراهم کند، چطور با وجود پدري که بيمار اعصاب و روان است و در شرايط خاصي به سر مي برد، اين وسايل را تعبيه کند و از بچه نگهداري کند، با اوضاع بيماري پدر، عملا اين کار ناممکن است بايد خانه اي ولو کوچک و تنگ اجاره کرد، آن هم نزديک به خانه پدري، هرچه باشد يک زن جوان تنها با کودکي اين چنين بيمار بايد در نزديک ترين مکان به خانواده اش خانه اي اجاره کند؛ اما ...

حرف هاي همکارم تمام شده، هرچه به مغزم فشار مي آورم، چاره اي نمي يابم، اما دنيا به اميدي است، حتما مردان خدا، دست هاي پنهان خدا وحتما عالم هستي پاسخي براي اين تنگنا دارد؛ حتما نداي اجابتي به اين رنج پاسخ خواهد داد.

شايد هيچ وقت تا اين اندازه نفهميدم يعني چه« وقتي فقر از دري وارد شود ايمان از در ديگر بيرون مي رود» مي گويد: مرد خانواده به اعتياد شديدي مبتلاست، وضعيت زندگي و مالي شان به جايي رسيده که زن و دختر خانواده بايد خرج اعتياد پدر را تأمين کنند و پسرک خردسال از شدت گرسنگي و اشتياق کودکانه به خريدن خوراکي، از پدر مي خواهد تا او را به مغازه اي برساند تا بتواند يک بسته چيپس بدزدد! سکوت مي کنم، از هر قضاوتي مي ترسم، از هر شائبه اي مي لرزم، وقتي مي شنوم غذايشان نان خشک است. با خودم مي گويم جاي هيچ کدام از آن ها نيستم تا بفهمم چه مي کشند.

نامه مرد روي ميزم درست رو به روي چشم هايم قرار دارد. نوشته، کارگر است و با مشکلات مالي دست و پنجه نرم مي کند، از فرا رسيدن موعد بازپرداخت قرض ها و وام هاي بانکي اش نوشته است و از نگراني خانواده اش، از شرمندگي در برابر همسر و بچه هايش...

تمامي ندارد انگار، دختر جوان از درماندگي خانواده اش مي نالد که تنها به خاطر مبلغ ۳ميليون تومان بدهي با وجود ۳دختر جوان در خانواده نگران هستند، صدايش در گوشم مانده است: اين طلبکار هر کاري مي کند، هر کاري...

براي بار چندم است که تماس مي گيرد. زني که همسرش او و فرزندانش را رها کرده و رفته است. دخترش را ماه هاست عقد کرده اند، اما هر بار که قرار است زندگي مشترک خود را با همسرش زير يک سقف آغاز کند، اين کار را به بهانه اي عقب مي اندازند تا شايد بتوانند کمترين امکانات زندگي را فراهم کنند، اما افسوس تا کي مي تواند به اين کار ادامه دهد. دخترک گريه مي کند و جهيزيه مي خواهد اما نه آن جهيزيه هاي آن چناني که هزينه چيدمانشان براي بعضي ها سر به فلک مي کشد؛ همان قدري که بتواند زندگي خود را شروع کند و مادر مستأصل مانده که اين بار براي به تأخير انداختن آغاز زندگي مشترک دخترش چه بهانه اي بياورد.

صداي خدا مي آيد، صداي خيرخواهي، صداي نيکوکاري... سفره ها را گشوده اند، سهم خودت را از اين خوان به نام خدا ثبت کن، بگذار شادي دل هاي غمگيني که با اشک و غم عيد را نه به انتظار که به واهمه نشسته اند، به يک نيت خير و حرکت خداپسندانه ات نوشته شود... رو به روي آينه بايست انعکاس خلق، رحمت، سخاوت و بخشش خداوندي را در عمق جانت پيدا کن... عشق و انسان دوستي منتظر توست، گام بردار.

منبع:روزنامه خراسان

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.25387s, 19q