مادران ساکن در هتل پیاده رو

۱۳۹۰/۱۰/۲۶ - ۱۰:۱۴ - کد خبر: 40620
سلامت نیوز :دنیای زنان کارتن خواب دنیای عجیبی است، حتی وقتی در گرمخانه ها هستند و منتظر بیرون آمدن و خوابیدن توی کارتن هایشان.
 به گزارش سلامت نیوز به نقل از تهران امروز باور اینکه این همه زن کارتن خواب، در همین تهران خودمان وجود دارد، ساده نیست. در طول روز هر چقدر هم که حواست را جمع کنی و هر چقدر موشکافانه دور و برت را نگاه کنی باز هم زن کارتن خواب و خیابان گرد به چشمت نمی آید ولی آنها هستند. سبک زندگی کارتن خواب ها، مخصوصا زنانشان، سبکی نیست که بشود با چشم غیر مسلح دیدشان. کارتن خواب‌ها مخفی های روز و آشکارهای شب هستند. غیر از این مرز و محدوده در زندگی‌شان خیلی مهم است. هم بین خودشان و هم بین خودشان و مردم عادی.زنان کارتن خواب از همان شب اولی که ساکن هتل پیاده رو می شوند، از همان لحظه اول حسابشان را از بقیه مردم جدا می کنند و خطی که بین خودشان و آدمها می کشند آنقدر قرمز است و آنقدر واضح است که ما نمی‌بینیم‌شان.

حتی در دورترین و پایین ترین و حاشیه ای ترین محله های شهر هم این زنها نامرئی اند. آسه می آیند و آسه می روند که خط قرمزشان را رعایت کنند.البته واضح است که این همه اصرار برای رعایت این خط قرمز به خاطر حفظ آرامش من و شما نیست. آنها حواسشان فقط به یک چیز جمع است. اینکه گیر نیفتند و بتوانند توی خیابان زندگی کنند. اما گاهی هم می‌شود که بخت یارشان نیست و پس کوچه ها و پل ها و دالان ها به فریادشان نمی رسد. گاهی هم می شود که دیگر سرما بدجوری سوزان است و پاها توان دویدن ندارند. گاهی هم آنها که نباید، سر بزنگاه سر می رسند و نشئگی و کرختی توان فرار را از بین می‌برد.

اینجاست که کارتن خواب ها گیر می افتند و می‌روند به گرمخانه ها. این گزارش هم درباره زنان کارتن خواب تهرانی است. آنها که به هزار و یک دلیل درگرمخانه زنان در انتظار آینده کوتاه مدتشان هستند. این گزارش داستان یک روز از زندگی با زنان بی خانمان تهرانی است؛ در گرمخانه ای که گرم بود اما برای هیچ کدامشان خانه، نبود.



چند متر مانده به در اصلی سالن نگهداری زنها بوی تند وحشتناکی می‌خورد توی صورتممان. مخلوطی از بوی مواد ضد عفونی کننده و مواد شوینده و بوی اسفند و سیگار. در اصلی سالن دری كوچك با میله های آهنی است که با یک قفل بزرگ محکم بسته شده. زنان کارتن خواب آن طرف در آمده اند به استقبالمان. با قیافه های هاج و واج چسبیده اند به میله و سعی می‌کنند همدیگر را کنار بزنند تا بهتر بتوانند غریبه ها را ببینند. خوابگاه زنان کارتن خواب با آن خوابگاه هایی که توی فیلم‌ها دیده اید و عموما مردانه بوده اند خیلی فرق دارند. تصور بیشتر ما از گرمخانه یک جایی است مثل مسافرخانه که برای رفاه حال خیابان نشین ها درست شده اند.

 یک جایی با انبوه تخت‌های دو طبقه و یک وعده غذای گرم که بی خانمان ها شبشان را در انجا می‌گذرانند و صبح که می شود می روند دنبال کار و زندگی شان. اما اینجا با تصورات ما و تصویرهای فیلم و سریال ها خیلی فرق دارد. از همان نمای اول با یک جاسوس طرفیم. تصویر با هفتاد هشتاد زنی که همه مدلی داخلشان پیدا می شود. مدل‌هایشان هم آنقدر عجیب و غریب است که برای یک لحظه آدم را مردد می کنند که واقعا می شود بدون محافظ رفت داخل آنها یا نه؟

چشمهای چهارساله و تجربه چهل ساله

لحظه ورود یک کارتن خواب جدید به خوابگاه از دلخراش ترین صحنه های این عالم است.حتی وقتی از دور و از پشت درهای شیشه ای اتاق پرستاران به این صحنه نگاه می کنی. یک زن جوان را با دختر بچه 4 ساله اش امروز آورده اند. از ظاهرش نمی شود فهمید که خیابان گرد باشد. سر و وضعش آبرومندانه است مهمتر از آن یک دختر بچه کوچولو هم دارد. اولش فقط خواهش و التماس می کند و به پهنای صورتش اشک می ریزد. می‌گوید کیف پولش را گم کرده بوده و توی مترو داشته از یک نفر پول قرض می‌گرفته. خودش می گوید من اگر کارتن خواب بودم كه ظاهر مرتبی نداشتم.

کار که به اینجا می‌رسد می خواهیم برویم وساطتش را بکنیم. ظواهر امر نشان می‌دهد این یکی را اشتباهی آورده اند اینجا. اما مسئولان خوابگاه از این فیلم‌ها و تئاترها زیاد دیده اند. به سرعت برق و باد لباس های تازه وارد را می گیرند و مستقیم می اندازند توی سطل بزرگ زباله. بعد هم لباسهای مخصوص خوابگاه را تحویلش می دهند. بعد از لباس هم نوبت آرایشگاه با قوانین گرمخانه می‌رسد. موها باید از ته کوتاه شوند. اینجا به سختی می‌شود نظافت را رعایت کرد بنابراین موی بلند خیلی اضافه به نظر می رسد. کار که به اینجا می رسد منتظر یک فاجعه هستیم. یک زن بیست و یکی دوساله که دارند موهایش را از ته کوتاه می کنند و یک دختر کوچولوی چهار ساله. منتظریم تا دختر بچه مثل انار بترکد و مادرش از او بدتر. اما انگار خبری از این حرف ها نیست.

 دختر بچه با چشمهای سیاه و براق یک جوری نگاه می کند که انگار عادی‌ترین صحنه زندگی اش را دیده. مادرش هم از او راحت تر است. انگار می داند که دیگر التماس کردن و آسمان و ریسمان بافتن به هم، تاثیری در مسئولان خوابگاه ندارد. بعدتر که می رود پرونده اش را تشکیل بدهد دلیل این همه خونسردی را می فهمیم. 16 ساله که بوده مبتلا به ایدز می شود. خودش می گوید بچه اش سالم است چون اصلا نمی داند که ایدز از مادر به جنین منتقل می شود. شوهرش زندان است و خانواده ای هم ندارد که برای بردنش بیایند. روز را در خیابان ها می گذراند و شب هم هر جا که بشود سر می کند. کارش هم گدایی به روش پولم را گم کرده ام است. اینجاست که می فهمیم چرا آن چشمهای سیاه چهار ساله نمی ترسید. چشمهایی که در این چهار سال اندازه چهل سال من و شما مصیبت دیده اند و اشک هایشان را هم ریخته اند. بعد از تشکیل پرونده مادر و دختر وارد خوابگاه می شود تا حمام کنند و بروند توی تختشان. بقیه زنها کمک می کنند و بچه را گربه شور می‌کنند. بعد هم وقت نهار ظهر است.

 زنها با ته سلیقه ای که از زنانگی در وجودشان باقی مانده پتوهایشان را روی زمین پهن می کنند و سفره می اندازند. بعد هم همه به دور می نشینند و ظرف های یکبار مصرف پلو خورشت قیمه را می‌گیرند دستشان. به تازه وارد و بچه اش هم یک جایی می دهند که غریبی نکند و به همین سادگی و همین تلخی یک نفر خیابان گرد جدید وارد زندگی قدیمی ها می شود. یکی از چند ده نفری که هر روز توی این شهر می گردند و گاهی گیر می افتند.



دریغ از یک دندان


خوابگاه یک سالن بزرگ است که سه ردیف تخت دوطبقه دارد. دو طرف سالن هم یک ردیف پنجره بسته با میله های آهنی است. کنار در هم یک تلویزیون کوچک اوراقی که با دیوار چسبیده شده. آن ته سالن هم یک در کوچک است که به حمام و دستشویی می رسد.کنار حمام و دستشویی هم چند تا تخت یک طبقه گذاشته اند که محل نگهداری بیماران خاص است. خاص هم که می گوییم یعنی کسانی که دیگر نای بلند شدن ندارند و به انواع و اقسام بیماری ها دچارند. محل رفت و آمد و دور هم نشینی زنان هم همین راهروهای بین تخت هاست. پرستارها و پرسنل به زنان کارتن خواب می گویند مدد جو. مددجوها در حالت عادی یا روی تخت هایشان نشسته و خوابیده اند، یا در گروه های دو، سه نفری در حال گپ زدن هستند. البته این حالت عادی با آمدن یک غریبه به خوابگاه کلا عوض می شود.

 اینجا هر غریبه ای که وارد خوابگاه می شود برای کارتن خواب ها خانم دکتر است. خانم دکتری که اگر بخواهد می تواند آنها را از اینجا بیرون ببرد و همین باعث می شود همه شان با همه توانی که دارند بچسبند به خانم دکتر و از همان بدو ورود شروع کنند به تعریف کردن قصه های نیم بندشان. قصه هایی از شوهران نامرد و خانواده های درب و داغان و بچه های نا اهل که آخر و عاقبت آنها را به این گرمخانه ختم کرده. گوش شنوا که داشته باشی تا هزار سال دیگر برایت از این قصه ها تعریف می کنند. اصلا یکی از خاصیت های بی برو برگرد معتادها حرف زدن و خسته نشدن است.

می توانند تا آخر دنیا یک چیزی را بگویند یا بخواهند. اینها هم همین طوری هستند. اصلا برایشان مهم نیست که به حرفشان گوش می دهی یا نه. فقط التماس می کنند و اشک می ریزند و کمک می خواهند. کمک هم در اینجا فقط یک معنی می‌دهد،«من را ببر بیرون.»

نمی شود فهمید کدامشان از خانواده خوب بوده و به خاک سیاه نشسته و کدامشان از همان بدو تولد محکوم به چنین سرنوشتی بوده.

اینجا خطوط چهره و رنگ رخساره و برق چشمها به کار نمی آید و حتی نمی شود با این خصوصیات ظاهری سن هایشان را تشخیص داد.چهره ها همه شکسته و پوست ها از بیداد سرمای شب خیابان از بین رفته است. بین هشتاد تا زنی که در این خوابگاه هستند حتی یک دندان سالم پیدا نمی شود. هیچ کدامشان دندان ندارند. جوان ترین صورت ها از ناحیه گونه بدجوری تو رفته اند و همین گود رفتگی نشان می دهد توی این دهان ها خبری از دندان نیست. دهان هایشان را هم که باز می کنند فقط تاریکی دیده می شود. یکی دو نفرشان هم هستند که دندان هایشان از بقیه سخت جان تر بوده اند. اما نه آنقدر که سالم بمانند. سن و سالشان را خودشان هم خوب یادشان نمی آید. همه شان سن هایشان را حدودی می گویند. بعضی از گفته هایشان با قیافه‌شان کمی مطابقت دارد و بعضی ها هم خیلی پرت می گویند. اما واقعیت این است که کوچکترین مددجو فقط پانزده سال دارد و بزرگترینشان هم دور و بر 40 سال.


جرم؟ همه خلاف های عالم

جرم واحد همه شان خیابان گردی است.البته در کنار این اتیکت مشترک،هر کدامشان جرم های جداگانه ای هم دارند. از دزدی و اعتیاد تا تکدی گری و مواد فروشی. بیشترشان هم سر همین جرمها گیر افتاده اند. وقتی که مشغول گدایی یا پرسه زدن در محیط های به ظاهر امن بوده‌اند. شاید بیشترین دلیل گرفتار شدنشان هم این باشد که کارتن خواب ها فقط از نیروی انتظامی فرار می کرده اند. یعنی هر کجا ماشینی با چراغ چشمک زن و خط های سبز می دیده اند فرار را بر قرار ترجیح می دادند. اما حالا سازمان رفاه و خدمات اجتماعی شهرداری به خاطر حفظ آرامش شهروندان و تر و تمیز کردن سیمای شهر آنها را جمع آوری می کند و به گرمخانه ها می آورد.بعد از چند وقت هم برایشان پرونده تشکیل می دهند و یک دادگاه هم تشکیل می شود و در آخر مددجوها راهی بهزیستی می‌شوند.

البته در این مدت اگر خانواده‌هایشان پیدا شوند و حاضر شوند که آنها را برگردانند خانه، وضع فرق می کند. خانواده هم یعنی پدر و مادر یا همسر و نهایتا خواهر و برادرهایشان. خانواده هایی که برای خیلی هایشان وجود خارجی ندارند و اگر هم وجود داشته باشند یا تلفن هایشان را جواب نمی دهند، یا از آمدن دنبال این عضو عجیب و غریب خانواده طفره می روند.

در بین مددجوها کسانی هم هستند كه قبلا یکی، دوبار گیر افتاده اند و تعهد داده اند. اما برای بار سوم کارشان به اینجا رسیده. البته تعهدی ها کسانی هستند که ظاهرهایشان کمی درست و حسابی تر از بقیه است. کسانی که هر طوری شده یک کمی ظاهرشان را درست کرده اند که بتوانند به بهانه گم کردن کیف پول و اینها از مردم گدایی کنند. بعضی‌هایشان هم بعد از چند وقت دربه دری در خیابان‌ها یک جایی را پیدا کرده اند که شب را در آنجا صبح کنند و در عوض این سرپناه مواد جا به جا می کرده اند و از این دست کارها.

خود معرف ها هم دسته دیگرند. البته تعدادشان خیلی کم است. اما به هر حال عده ای هم هستند که آمده اند خودشان را معرفی کرده اند. دلیل همه شان هم سرمای زمستان است.خیلی هایشان دیگر کوچکترین سرپناهی را برای گذراندن زمستان پیدا نکرده اند و از ترس یخ زدن به اینجا پناه آورده اند. بعضی هایشان هم می گویند آمده اند اینجا که مواد را ترک کنند. البته نه برای اینکه به زندگی سالم برگردند. برای اینکه یک مقدار مصرفشان بیاید پایین. به هر حال همه کسانی که وارد اینجا می شوند در مرحله اول باید اعتیاد را ترک کنند. پس از روی ناچاری 10 روز درد و خماری را تحمل می کنند و بالاخره پاک می شوند. تئوری شان هم این است که وقتی بروند بیرون انگار از اول معتاد شده اند و تا یک مدت مصرفشان پایین است.


تخیل بی داد می کند


برای شنیدن دو کلمه حرف حساب باید دل به دلشان داد. در هیات خانم دکترها که وارد جمعشان شوی هیچ چیز جز التماس نصیبت نمی شود. باید نشان بدهی که جنسشان را خوب می شناسی و از دروغ هم متنفری. اینجاست که به جای التماس کردن گپ می زنند. مخصوصا وقتی که ساعت سیگارشان باشد. اینجا در روز به هر مددجو 5 نخ سیگار می دهند. یکی از خدمه یک بسته سیگار می‌گیرد دستش و به هر کدام از زن ها یک نخ سیگار می‌دهد. هیچ کدام هم دستش را رد نمی کنند. دادن سیگار که تمام می‌شود در یک لحظه هشتاد نخ سیگار با هم روشن می شود. هوای سالن در این مواقع چیزی که ندارد اکسیژن است. بالای سرشان مه تشکیل می شود و وسط این مه می نشینند به حرف زدن. البته خالی‌بندی چیزی نیست که با این تهدیدها از یادشان برود. اصلا غیر از قصه‌هایی که برای خودشان ساخته و پرداخته اند چیز دیگری یادشان نیست.

حافظه ها همه تعطیل است. شماره تلفن هایی که از بر هستند شش شماره‌ای اند یا نهایتا هفت شماره ای. انگار این چند سالی که اسیر خیابان بوده اند ساعت زمان متوقف شده باشد. اینطور که خودشان می‌گویند همه شان از خانواده‌های درجه یک بوده‌اند. از آن خانواده های پولدار توی فیلم‌ها که اصلا به قیافه شان نمی آید. همه شان قهرمان یک رشته ورزشی بوده‌اند و به خاطر آسیب دیدگی ورزش را گذاشته اند کنار و معتاد شده اند. همه شان هم شوهر نامرد و نامزد بی وفا داشته اند. اینها قصه هایی است که با آب و تاب تعریف می کنند و هر چقدر هم که بگویی از دروغ بدت می آید از موضعشان کوتاه نمی‌آیند. به خاطر همین برای دانستن واقعیت های زندگی هایشان بهتر است به پرونده ها مراجعه کنی. توی پرونده هایشان همه چیز با آنکه تعریف می‌کنند فرق دارد. اکثرشان تهرانی نیستند.

زنانی که یک روزی در جوانی‌شان خانه و زندگی را که اگر داشته اند ترک کرده اند و برای گم شدن شهر بزرگی مثل تهران را انتخاب کرده اند. تقریبا همه شان هم بچه دارند از دو تا بچه تا بیشتر. بچه هایشان هم معمولا در بهزیستی هستند و پرونده‌هایشان اینجا هست. تعداد زیادی از این زنها ، حتی آنها که سالم به نظر می‌رسند مریضی های خطرناک دارند از بیماریهای عفونی که معمولی است ، تا ایدز و هپاتیت. تقریبا هیچ کدامشان هم خانواده ندارند و رفتنی نیستند. از طرفی حتی بعد از اینکه اعتیادشان را ترک کردند نمی شود به آغوش جامعه برشان گرداند و اینجوری است که باید منتظر بمانند تا بهزیستی یک فکری برایشان بکند.

 البته بهزیستی هم توان نگهداری‌شان را ندارد و خیلی طول می کشد تا یکی از مددجوها از طرف بهزیستی جذب شود. این‌طور که قانون می گوید وزارت بهداشت و سازمان بهزیستی و شهرداری باید دست به دست هم بدهند تا مشکل خیابان گرد‌ها را حل کنند. طوری که شهرداری جمعشان کند، وزارت بهداشت برای درمانشان کمک کند و بهزیستی هم به فکر کار و شغل و محل نگهداری دائمی شان باشد. اما این زنجیر تقریبا در همان حلقه اولش درجا می زند.

وقتی که کارتن خواب ها با هزار بگیر و ببند از سطح شهر جمع می شوند و به گرمخانه می آیند و روزهای تمام نشدنی پشت سر هم در اینجا زندگی می کنند. روزهایی که پر از دعوا و فحش و گریه است و گاهی خانم دکتری که تنها حسنش این است که می تواند آنها را از اینجا ببرد.
نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
2.60895s, 19q