5 اصل اساسی در روان درمانی

۱۳۹۱/۰۷/۲۹ - ۱۲:۲۸ - کد خبر: 58784
5 اصل اساسی در روان درمانی
سلامت نیوز : شاید تا به حال از خود پرسیده باشید که در روان درمانی دقیقاً چه اتفاقی می افتد. پاسخ به این سوال پیچیده و دشوار است و تا حد زیادی به شیوه روان درمانی که از آن استفاده می شود، برمی گردد.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از خراسان ؛‌ اما روان درمانی هم مانند دیگر علوم رموز خاصی دارد که مراجعه کننده با دریافت آن می تواند زندگی پرمعنا، خلاقانه و متعادل تری را تجربه کند.

*بخشش اجباری نیست.

بخشش فرد دیگری، قبل از این که نسبت به او واقعاً احساس بخشودگی به وجود آید، نتیجه مطلوبی ندارد. درست است که بخشیدن کسانی که در گذشته به نحوی ما را آزار داده اند یا تاثیرمنفی روی شخصیت ما گذاشته اند، کار خوبی است، اما بخشیدن کسی برای کم کردن بار احساس گناه از روی دوش وی، به تنهایی کافی نیست. بخشش یک فرآیند روحی- روانی است که در طول زمان در فرد رخ می دهد و وقتی فرد آماده بخشیدن شد، اتفاق می افتد، نه زودتر یا به اجبار. در نهایت بخشیدن دیگران یک انتخاب است برای باقی ماندن در کوه خشم و تنفر و یا رها کردن این احساسات منفی. بنابراین بخشش به زدودن احساسات منفی از روح و روان فرد کمک شایانی می کند اما همزمان باید با احساس خشم و انزجار ناشی از خشونت، توهین یا سرزنش که در فرد به وجود آمده است نیز کنار آمد. در واقع بخشش از همین جا شروع می شود و نه از احساسی که سعی می کنیم به آن برسیم. بنابراین نباید بر احساسات منفی به طور کامل سرپوش گذاشت. در واقع خشم موجه و بروز صحیح آن، اولین گام شجاعانه در مسیر طولانی و گاه رنج آور بخشش است. البته بخشیدن به مفهوم فراموش کردن نیست. ما می توانیم حتی کسانی را که خطای خود در قبال ما را قبول ندارند، ببخشیم هر چند با دشواری بیشتر.بخشش به معنای فراگیری بخشیدن خود به خاطر اشتباهات احتمالی و کنار آمدن و درک اشتباهات دیگران و در نهایت بخشیدن آن هاست. نکته این جاست که هر قدر بتوانیم دیگران را ببخشیم، قادریم خود را نیز ببخشیم.

*خشم، همراه همیشگی شماست. خشم یکی از منفی ترین احساسات انسانی است. خشم نه فقط در بسیاری از مکاتب و آموزه ها منفی و آزاردهنده تلقی شده است، بلکه حتی در روان درمانی های نوین به عنوان احساسی منفی، مخرب، خطرناک و غیرمنطقی توصیف شده که باید آن را سرکوب کرد. نکته این جاست که در بسیاری از موارد، کنار آمدن با احساس خشم کار ساده ای نیست و نادیده گرفتن آن فقط به بدتر شدن شرایط منجر می شود.اما باید دانست خشم منبع قدرت، انرژی و تسلط فرد است. از آن جا که در بسیاری از موارد توصیه شده باید خشم را سرکوب کرد، همه ما از کودکی سعی می کنیم خشم و عصبانیت مان را سرکوب کنیم و آن را برملا نکنیم شکی نیست که خشم مهار نشده در بسیاری از موارد ویرانگر و خطرناک است اما آن چه بیشتر مردم به آن نیاز دارند، توانایی تشخیص و اعتبار بخشی به خشم و پیدا کردن راه های غیرمخرب برای ابراز و گذر از آن است. در واقع کنترل خشم به فرد یاد می دهد که خشم خود را به درستی و آگاهانه مدیریت کند و اجازه ندهد خشم از ناخودآگاه وی به رفتار تبدیل شود. مهار خشم های ف¡رو خورده یکی از اولین اقدامات درمانگر در جلسات روان درمانی است زیرا تا زمانی که احساسات بیان نشده و خشم های فرو خورده آشکار نشود، نمی توان به درمان امید داشت. به علاوه خشم یکی از سرچشمه های خلاقیت است و این راز را بسیاری از افراد نمی دانند. یکی از روان شناسان بزرگ می گوید: به ما یاد داده اند که خشممان را سرکوب کنیم و به موازات آن خلاقیتمان را هم سرکوب می کنیم. بنابراین پیدا کردن راهی برای استفاده از خشم به عنوان منبع خلاقیت و بیان آن به جای سرکوب کردن، یکی از رموز بزرگ روان درمانی است.

*عشق می تواند آسیب رسان هم باشد. همه ما تصور می کنیم عشق و تجربه آن سرشار از لذت، خوشی و رضایت است. البته که این طور است اما عشق یک روی دیگر هم دارد و آن ورود به یک مرحله پر خطر است زیرا انسان در چنین موقعیتی بیش از هر زمان دیگری آسیب پذیر است. همه افراد در نهان، این موضوع را می دانند زیرا به هر حال هر کسی تجربه های ناخوشایندی از پدر، مادر یا دوستان صمیمی اش دارد. اما همزمان همه ما سخت در جست وجوی محبتی صادقانه و دوستی پاک هستیم و به دنبال این گوهر ناب می گردیم.آن چه بتواند تنهایی وجودی رنج آورمان را تخفیف دهد. اما واقعیت این است که عاشق شدن مثل مبتلا شدن به یک بیماری عفونی است. پس از طی دوران نهفتگی، درد و رنج ناشی از عشق آغاز می شود و بهایی که باید بابت آن پرداخت شود، گاه بسیار سنگین به نظر می آید. راز رنج عشق این است که فقط در این شرایط است که فرد چیزهای زیادی از خود، زندگی و روابط انسانی درمی یابد و در واقع اگر بخواهیم نگاهی روان شناسانه و خلاقانه به آن بیندازیم. باید بگوییم که عشق یک شمشیر دولبه است که می تواند هم زخمی و هم ترمیم کند. عشق آگاهانه یک تصمیم شجاعانه برای یک بالغ آگاه است.

*تلخی گذشته را بپذیرید.یکی از واقعیت هایی که در روان کاری با آن روبه رو می شوید، این است که نمی توان گذشته را تغییر داد. البته همه ما این نکته را می دانیم اما روبه رو شدن با این واقعیت امر دیگری است. هیچ روش و شیوه ای برای پاک کردن گذشته هر قدر هم تلخ بوده باشد، وجود ندارد و کنار آمدن با این مسئله یکی از دشوارترین و دردناک ترین مراحل روان درمانی است. چون بیشتر افراد تلاش می کنند، از واقعیت های دردناک گذشته فرار یا آن را انکار کنند.شاید اساسی ترین و غم انگیزترین مرحله در روان درمانی مواجهه شدن فرد با گذشته تلخی است که داشته است.

جراحات روحی ممکن است به سطح خود آگاه فرد بیاید و پس از قرار گرفتن در یک چشم انداز وسیع تر، بهبود پیدا کند. اما بهبودی به معنای فراموشی نیست زیرا فرآیندی آگاهانه مبتنی بر به خاطر آوردن و دانستن است. بنابراین بهبودی وقتی اتفاق می افتد که فرد بتواند ابعاد دردناک شرمساری احساسی اش را به همراه علل و عواقب آن بپذیرد و این جراحت روحی را با تمام ابعادش لمس کند، این واقعیت که گذشته را نمی توان تغییر داد و نمی توان به عقب برگشت. هرگز نمی توان آن چه را در گذشته اتفاق افتاده است تغییر داد. پس از پذیرش این موقعیت، باید خشم و غم ناشی از گذشته دردناک را حس کرد و دانست که هر چند نمی توان گذشته را تغییر داد اما می توان با قدرت، نگاه به گذشته را متحول کرد. فرد این قدرت را دارد که درباره گذشته اش و احساسی که دارد، تصمیم بگیرد و می تواند احساس سعادت کند و این فرصت را دارد که به گذشته نگاه متفاوتی کند. هر چند هرگز نمی تواند آن را دور بیندازد زیرا گذشته بخشی از وجود و شخصیت اوست. پذیرش و روبه رو شدن با واقعیت دردناک گذشته یکی از اصلی ترین نقاط عطف روان درمانی است.

همان جایی که فرد می تواند به جای فراموش کردن، تغییر دادن و تحریف گذشته، آن را ببیند و بپذیرد و به آینده فکر کند. راز مهمی که مراجعان در روان درمانی با آن روبه رو می شوند، این است که فقط با هضم این قرص تلخ یعنی گذشته دردناک و چشیدن و احساس طعم تلخ آن است که می توانند از نظر احساسی و روانی به سلامت و بهبودی نزدیک  شوند.

*حتی قربانیان مسئول افعال و گفتار خود هستند. این نظریه یکی از جنجالی ترین نظریه های مطرح شده در روان شناسی است که معمولاً باعث سوء تفاهم شده و سرزنش کردن قربانی قلمداد می شود، اما واقعیت این است که بیشتر قربانیان به نوعی «درماندگی خودآموخته» دچار می شوند احساسی که قربانی به علت احساس تلخ درماندگی و شکست، سرنوشت محتوم و تلخی را برای خود متصور می شود و در برابر وقایع زندگی احساس شکست می کند. واقعیت این است که ما در برابر بسیاری از وقایع زندگی اختیار و کنترلی نداریم، اما در برابر چگونگی کنار آمدن با آن مسئول هستیم. همیشه آسان تر این است که مشکلات را گردن دیگران بیندازیم و «قربانی بودن» را بهانه ای برای فرار از مسئولیت بپنداریم. بخواهیم یا نخواهیم همه ما مسئول چگونگی کنار آمدن با مشکلات زندگی هستیم چگونه آن را تعبیر کرده ایم و چه چیزی از آن آموخته ایم. به عنوان افراد بزرگسال دایم با این سوال کلنجار می رویم که ناخودآگاهمان تا چه حد در تبرئه کردنمان نقش دارد. اما روان شناسان تاکید می کنند که ما مسئول تاثیر اعمالمان بر زندگی هستیم. مراجعان به روانکاوی در روان درمانی درمی یابند که چه تفاوتی بین یک «قربانی بودن» و «تسلیم قربانی بودن خود شدن» وجود دارد. در واقع در اغلب موارد، ناخودآگاه ما، احساسات یک قربانی مثل ضعف، ناتوانی و درماندگی را به ما القا می کند و ذهن فقط جایی می تواند از این چرخه رهایی پیدا کند که این پدیده را بشناسد.

*قدرت نهفته در نه گفتن را شناسایی کنید. برای بسیاری از مراجعان به روان درمانگران گفتن نه دشوارترین کار است. زیرا نمی خواهند کسی را آزرده، خشمگین و مایوس کنند و از سوی دیگر نمی خواهند آدم بد، سخت گیر، خودخواه و منفی بافی به نظر آیند. آن ها نمی دانند که نه گفتن یکی از اساسی ترین راه های کسب هویت در جهان است. نه گفتن به معنای ابراز وجود است و قدرت و حضور و دفاع فرد از خود در حیات محسوب می شود. حتی کودکان با نه گفتن طی سال های اولیه زندگی کسب هویت می کنند پس چگونه است که در بزرگسالی بسیاری خود را از این حق محروم می کنند. نه گفتن یعنی ابراز تمایز کردن از دیگران و آزادی خود را به دیگران نشان دادن. نکته تاسف بار این است که دردوران کودکی مخالفت کردن کودک با گفتن «نه»، اغلب به تنبیه منجر می شود که این امر به کاهش اعتماد به نفس می انجامد.

ناتوانی در مخالفت با دیگران در واقع هسته آن چیزی است که ما آن را انفعال، ناامیدی مفرط، درماندگی، افسردگی و دیگر اختلالات روانی می دانیم. بیشتر مردم ابراز مخالفت را ترکیبی از خودخواهی و منفی بافی تعبیر می کنند. نکته این جاست که هیچ کس تا نتواند نه بگوید، نمی تواند با تمام وجود پاسخ مثبت بدهد. به عبارت دیگر تا انسان توان مخالفت نداشته باشد، هرگز نمی تواند به اراده و خواسته خود که در پی ارائه پاسخ مثبت به دست می آید، برسد. بنابراین ابراز مخالفت، به نوعی نشانگر تسلط و قدرت فرد است. همچنان که در روابط انسانی نیز این امر صادق است. صمیمیت واقعی در پی تحقق دو اراده مستقل و مسلط و از کنش و واکنش واقعی آن ها مبتنی بر تنش یا آسودگی شکل می گیرد. بدون توانایی نه گفتن مرز صمیمیت و تعهد معنا نخواهد داشت و به جای آن بیزاری ناخودآگاه و ترس دایمی از تحت کنترل قرار گرفتن، آزار دیدن به وجود خواهد آمد. بنابراین دانستن این نکته که ما این حق را داریم که نه بگوییم، می تواند زندگی مان را تغییر دهد. اما این کار شجاعت فوق العاده ای می طلبد که در نهایت به کشف ذات واقعی خود انسانی منجر می شود.
نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
1.72648s, 18q