«باور به ناتوانی» از کجا می آید و چطور از بین می رود؟

۱۳۹۲/۰۵/۲۸ - ۱۵:۳۴ - کد خبر: 80641
سلامت نیوز : «همین که چشمم به برگه سوالات افتاد، حس کردم از پس این امتحان بر نمیام، با این که خیلی خونده بودم ولی اون امتحان رو خراب کردم...»

به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه خراسان ؛ «همین که توپ از زمین حریف اومد سمت من، انگار یکی بهم گفت نمی تونم مهارش کنم، دست هام خشک شده بود، از آخر هم نتونستم ضربه رو بگیرم. اصلا از والیبال متنفرم...»

«چون می دونم عرضه یاد گرفتن زبان رو ندارم حتی حاضر نیستم از جلوی یک موسسه آموزش زبان رد شم ببینم شهریه ها چقدره؟!...»

«چون می دونم آدمی نیستم که از پس مسئولیت های زندگی بربیام، اصلا قید ازدواج رو زدم...»

این جملات آشنا که شاید برخی از آن ها را به زبان آورده اید و برخی دیگر را از زبان دیگران شنیده اید، در واقع صدای «من ناتوان» است. صدایی که به خودی خود می تواند یک زندگی را فلج کند، باوری که به خوبی می تواند جلوی هر موفقیت کوچک و بزرگی را بگیرد.

اما باور «من نمی توانم» از کجا می آید، چطور مثل ویروس زندگی ما را ویران می کند و چطور می توان این باور را از بین برد؟!

این باور از کجا می آید؟

هر انسانی پنج نیاز اساسی دارد که در دوره های مختلف زندگی باید هر پنج تا برآورده شود. باور به «من ناتوانم» در اثر برآورده نشدن نیاز به استقلال شکل می گیرد. چه خانواده هایی که همه کارهای بچه را خودشان انجام می دهند و نمی گذارند دست به سیاه و سفید بزند، چه خانواده هایی که بیشتر از سن یا توانایی بچه از او توقع دارند، باور به ناتوانی را در او شکل می دهند، حالا اگر خود بچه هوش کمتری از بچه های دور و برش داشته باشد و در محیط خانواده تحصیلکرده بزرگ شود یا جثه نحیف تری داشته باشد و در خانواده ای بزرگ شود که توانایی های جسمی مهم است، این برآورده نشدن نیاز، خیلی پررنگ تر خودش را نشان می دهد.

احساس ناتوانی چطور عمل می  کند؟

محسن در یک خانواده سهل گیر بزرگ شده که همه کارها را پدر و مادر انجام می دادند. او باور کرده که ناتوان است. برای همین دست به هر کاری که می زند استرس می گیرد و خراب می کند.

آیدین هم در یک خانواده سهل گیر به دنیا آمده است. او هم باور دارد که دست و پاچلفتی است. برای همین کلا سراغ موقعیت هایی که در آن معلوم شود او ناتوان است، نمی رود. او تا به حال غیر از کلاس های معمول دانشگاه در هیچ هنر یا ورزشی علاقه هایش را دنبال نکرده و فکر به کار مستقل و درآمد داشتن از همین الان که دانشجو است، دیوانه اش می کند.محمد هم در یک خانواده سهل گیر به دنیا آمده است. او هم ته دل خودش باور دارد که از پس خودش بر نمی آید اما برای این که ثابت کند این طور نیست، از آن طرف بام افتاده است. او از دوره دبیرستان به خانواده اصرار می کرد که خانه مستقل می خواهد. با این که قد کوتاهی دارد ولی تا به حال بارها در کلاس های بسکتبال شرکت کرده و هر بار شکست خورده است و با وجود زبان ضعیف و رزومه خالی می خواهد خارج هم برود.

کارهایی که محمد، محسن و آیدین انجام دادند، در واقع سه مکانیسمی است که ما بعد از احساس ناتوانی آن را انجام می دهیم. یادتان باشد که باور به ناتوانی در ما یک ناآرامی به وجود می آورد و ما می خواهیم به هر طریق شده با آن کنار بیاییم. این سه مکانیسم را یک بار دیگر دقیق تر بخوانید.

۱ - تسلیم

وقتی ما تسلیم باورمان می شویم، مثل همان باور عمل می کنیم. وقتی که کاملا باور داریم ناتوانیم، مثل ناتوان ها عمل می کنیم، مثلا کسی که باور دارد ناتوان است و با وجود سن بالای ۳۰سالش همچنان در خانه نشسته و از جیب پدر امرار معاش می کند. تسلیم در برابر باور به ناتوانی، اولش آدم را آرام می کند اما در نهایت باز هم «نیاز به احساس کفایت» در ما برآورده نمی شود و یک دور باطل «برآورده نشدن نیاز به استقلال - باور به ناتوانی» شکل می گیرد.

۲ - اجتناب

مکانیسم اجتناب پیچیده تر است. اگر ما کلا وارد هیچ بازی نشویم که در آن معلوم شود اصلا می توانیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم یا نه، ما داریم از این مکانیسم استفاده می کنیم. اجتناب همیشه یک آرامش موقت می دهد اما در درازمدت باعث می شود که باز هم نیاز به استقلال در ما برآورده نشود. درست مثل کسی که از آب می ترسد و تا وقتی که داخل آب نپرد این ترس سر جایش باقی است.

۳ - جبران افراطی

آن هایی که از آن طرف بام می افتند و برای این که ثابت کنند ناتوان نیستند، دست به کارهایی می زنند که از توانایی هر کسی خارج است، در واقع این افراد دارند از جبران افراطی استفاده می کنند. شاید بپرسید خب این ها که بالاخره خودشان را در کار درگیر می کنند و این خوب است، بله اما ماجرا این جاست که آن کارها معمولا به طرز اغراق شده به توانایی های کسی که سراغش می رود بی ربط است یا زیاده از حد سنگین است.

عاقبت برداشتن این سنگ های بزرگ هم این است که در نهایت ما حس کنیم واقعا ناتوانیم و شکست در این کارهای هرچند بی ربط هم نشانه ناتوانی ما.

چه کسی تغییر کند؟

شاید با خودتان بگویید «خب! اگر پدر و مادرم این احساس ناتوانی را در من به وجود آورده اند حالا هم که هنوز در زندگی ام حضور دارند، تا آن ها تغییر نکنند من عوض نمی شوم». ماجرا این جاست که اول ممکن است رفتار آن ها باعث این باور در شما شده باشد اما مسئولیت تغییر شما با خود شماست. دوم این که شرایط بزرگسالی با شرایط کودکی فرق می کند. شما در کودکی به خاطر کم بودن امکانات روان شناختی در مقابل باورتان می توانستید تسلیم شوید، اجتناب کنید یا از آن طرف بام بیفتید. شما بچه بودید و این راه حل ها هم بچه گانه است اما در شرایط بزرگسالی، شما می توانید از پدر و مادرتان تأثیر نگیرید و خودتان پدر و مادر خودتان شوید. یا به قول روانشناس ها «زندگی خودتان را بیافرینید».

چطور باور به ناتوانی را کنار بگذاریم؟

مثل همیشه اول باید بگوییم که باوری که همه عمر با شما بوده و هرازچند گاه حضورش را به شکل جدی اعلام کرده است، با خواندن یک مطلب عوض نمی شود. اگر نتیجه آزمونی که در ادامه انجام می دهید، نمره بالایی را نشان می دهد، واقعا بهتر است که به یک روانشناس بالینی مراجعه کنید و زیرنظر او تغییر کنید. راهکارهای زیر فقط می تواند شما را با حال و هوای بعضی از این جلسه های روان درمانی آشنا کند.

۱ - آیا واقعا ناتوانید

بدون هیچ پیش فرضی بروید سراغ این که آیا ناتوانی آن قدر که در سر شما ترجیع بند شده در زندگی واقعی تان هم وجود دارد. بگردید دنبال شواهدی که تأیید می کند شما ناتوان هستید. حالا ذهنتان را بازتر کنید و شواهدی که ثابت می کند شما یک جاهایی توانا هم بوده اید را فهرست کنید. برای این کار بهتر است دوره های زندگی خودتان را از اول اول بنویسید و از هر دوره ای شاهد موافق و مخالف بیاورید.

۲ - آیا فقط ناتوانی شما موثر است؟

در همه شواهدی که تأیید می کند شما ناتوانید - مثلا این که هیچ وقت در فوتبال های مدرسه گل نزده اید - نگاه کنید ببینید که فقط ناتوانی شما در این اتفاق موثر بوده است. یادتان باشد که در هر اتفاقی که در آن دیگران هم حضور دارند، هم شما هم دیگران و هم شرایط موثر هستند. شرایط هم هر چیزی است که در دایره اختیار شما یا دیگران نیست حتی سن شما جزو شرایط شماست. به هر کدام از این شرایط درصد بدهید. آن وقت شاید به نتیجه برسید که در گل نزدن شما شرایط شما مثلا این که در دفاع به بازی گرفته می شدید، دیگران یعنی آن هایی که به شما پاس نمی دادند و بالاخره خود شما که توپ ها را خراب می کردید، درصدهای جداگانه ای دارید.

۳ - بگذارید ناتوان و سالم با هم حرف بزنند

حالا فهمیدید هم شاهدهای مخالفی برای ناتوانی شما وجود دارد و هم آن جاها که ناتوان نشان داده اید، صد در صد شما موثر نبوده اید. آن بخشی که این طور فکر می کند، «من سالم» شماست. بگذارید در هر اتفاقی که در زندگی تان می افتد و «من ناتوان» شما زنده می شود «من سالم »شما هم حرف بزند.

۴ - کارت یادآوری داشته باشید

اگر آوردن «من بزرگسال» به سرتان سخت است، یک کارت یادآوری برای خودتان داشته باشید. روی این کارت بنویسید:

«من می دانم که احساس ناتوانی من ربطی به واقعیت های بیرون ندارد. این احساس به خاطر برآورده نشدن نیاز به استقلال در کودکی من شکل گرفته است. این باور شواهد مخالفی دارد از جمله:

1 ................

2 ................

بنابراین از این به بعد هر وقت که احساس ناتوانی کردم، به جای رفتار بر اساس آن کارهای سالمی انجام می دهم از جمله خواندن همین کارت یا

1 ................

2 ................

یادتان باشد هر کاری که بر اساس اجتناب، تسلیم یا جبران افراطی باشد، سالم نیست.»
نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.31557s, 19q