به گزارش سلامت نیوز به نقل از اعتماد، صبح یکی از روزهای جنگ، پسرها با صدای جیغ و گریه از خواب پریدند. یکی از خالهها، هراسان به سمت صدا دوید و چشمهای خواب زده علیرضا را دید که تازه باز شده و به در و دیوار و سقف قلاب شده است. بعد انگار لیوان آبی در بیابان به دست پسر سپرده باشند، هوا راحتتر در داخل ریههایش جا شد و بالاخره فهمید که خواب دیده است.
خواب درباره جنگ و موشک و متلاشی شدن محوطه ورودی مرکزی بود که این سالها خانه و پناه علیرضا و برخی دیگر از کودکان آسیب دیده بود. با اینکه او هم مانند بقیه این کودکان آنچنان ترسی از جنگ نداشت، اما ترسیده بود. ترسیده بود که خاله شراره و خاله فرزانه با آن انفجار و حجم متراکم خاکی که در خواب دیده بود از میانشان رفته باشند.
خالهها همان مربیهای مراکز هستند؛ مراکزی مانند خانه و به معنای « آنجایی که در آن آدمی سکنی میکند» یعنی همان مکانی که پناه این کودکان شده. کدام کودکان؟ کودکانی که از مادران معتاد یا مادر بدسرپرست به دنیا آمدهاند و تحت حمایت مراکز تخصصی حمایت از کودکان قرار دارند.
جنگ برای کودکان بی سرپرست یا بدسرپرست مانند باقی کودکان در صدای بمب و موشک و گاهی تصاویر خرابهها تداعی میشود با این تفاوت که آنها آسیبهای بیشتری را در زندگی تجربه کردهاند و این آسیبها نوع نگرششان به رنج را تغییر داده است.
شاید به همین دلیل حمیده محمد، سرپرست خانههای مهرآفرین درباره نگرانیها و دغدغههای کودکان در جنگ میگوید که آنها اصلا نگران پدر و مادر خود نبودند. به هر حال نخستین برداشت از سکوت کودکان در این شرایط همین است که انگار به نوعی از ابتدا پدر و مادر را از دست داده بودند یا اساسا در دسترسشان نبودند که بخواهند نگران آنها باشند. شاید هم در آن روزهای آشوب فقط از آنها حرف نمیزدند و آنچه به زبان میآوردند، درباره نگرانی برای از دست دادن یک خانه امن و تنها تکیهگاههایشان بود.
« میترسیدند آشپز دیگر نتواند بیاید و غذا نداشته باشند، اینکه بعد از زدن انبار نفت، بنزین نباشد و مربیها نتوانند به آنجا بروند. میترسیدند ما را از دست بدهند.» این موسسه در کشور ۲۹ مرکز تخصصی را برای پناه دادن به کودکان صفر تا ۱۸ ساله دختر و پسر اداره میکند که هر کدام مخصوص یک بازه سنی و یک جنسیت است؛ 7-0 سال، 12- 7 سال و ۱8- ۱2 سال. مراکز تخصصی حمایت از کودکان، اغلب دو گروه هدف دارند؛ گروه اول فرزندان صفر تا ۱۸ ساله مادرانی که اعتیاد دارند که به آنها گروه «اعتیاد» گفته می شود و گروه دوم فرزندان زنانی که اعتیاد ندارند، اما بدسرپرست هستند که به آنها گروه «خانواده» گفته میشود.
اگر مشخص شود که مادر یا پدر بچه اعتیاد دارند مخصوصا بعد از زایمان، موسسه کودکان را پذیرش میکند و گاهی ممکن است حتی پس از ترخیص این اتفاق بیفتد.
« طبق پروتکل های وزارت بهداشت کودک نباید از شیر آلوده به اعتیاد مادر بنوشد، بنابراین اگر کودک را به خانواده بدهند، چون مادر اعتیاد دارد تمام هزینه شیر خشک کودک با موسسه است. درباره زنان بدسرپرست هم اگر همسر رفته باشد و زن صلاحیت نگهداری از فرزندان خود را داشته باشد به او کمک میکنیم تا از آنها نگهداری کند، اما اگر همسر با وجود اعتیاد، بیماری روانی یا لاعلاج در منزل باشد و کودکان را کتک بزند و در واقع زن بدسرپرست باشد، کودکان پس از بررسی مراجع ذیصلاح و طی فرآیندهای قانونی تحت حمایت قرار میگیرند.» او موردی را مثال میزند که حالا همسر حتی به شغل نگهبانی مشغول شده و مادر هم در خانههای مردم کار میکند، اما باز هم اگر دور هم زندگی کنند، پدر کودکان را مورد آزار قرار میدهد، بنابراین آن خواهر و برادر هم به مراکز حمایتی این موسسه انتقال داده شدهاند.
تصویر جنگ
شروع جنگ برای بعضی از این کودکان اینطور بود که منتظر باشند تا مربیها و رانندهها به دنبال آنها بروند و عدهای هم که در خانه بودند نگران بقیه بودند. تصویر زیادی از جنگ نداشتند و شاید اندک تصویر آنها، مکالمههای داخل کلاس درس از سمت همکلاسیها یا معلمان بود؛ یک نفر موافق انرژی هستهای بود و یک نفر طور دیگری فکر میکرد. همین فکرها هم کم و بیش به ادبیات بچهها راه یافته و همچنان هم گاهی درباره آن سوال میکنند. جنگ به خوابها و نقاشیهایشان راه یافته بود و هنوز هم در زندگی آنها وجود دارد. پسر بچهها با نارنجک پلاستیکی و ابزار کودکانه جنگی، بیشتر از گذشته بازی جنگ راه میاندازند، با اسباببازیهای مربوط به خانهسازی، خانه میسازند و بعد از پرتاب نارنجک پلاستیکی به سمت آن صدا در میآورند: بومممممم! آن روزها، جنگ در نقاشی بچههای هفت تا ۱۲ساله مرکز خیلی بیشتر شده بود. خانههای بمباران شده و سرباز و هواپیما میکشیدند.
لحظه صفر
حمیده محمد حوالی ساعت ۹ و نیم صبح روز شنبه نهم اسفند در یکی از مراکز، خبر شروع جنگ را از همکارانش شنید و بعد برای برداشتن بچهها از مدرسه و هماهنگی با سایر همکاران و رانندهها اقدام کرد. حالا نمیداند اصلا آن روز چطور خود را به مدرسه رسانده، اما در میانههای راه مدام با مدرسه تماس میگرفت که بچهها را در حیاط نگه دارند تا برسد، اما تلفنها قطع شده بود.۴۰ دقیقه زمان برد تا مسیر 10دقیقهای را طی کند و هنگامی که به مدرسه رسید، دید مدیر، بچهها را در حیاط دور خود نگه داشته است.« میدانست بچههای ما آسیب دیده هستند.»
بچهها به محض دیدن سرپرست مرکز هیجانات مختلفی را از خود نشان دادند، برخی با گریه، برخی دیگر با خندههای کودکانه. در آن لحظات ترسناک، از واکنش بعضی بچهها خندهاش گرفته بود.«یکسری از بچههای ما بیشفعال هستند و نمیتوانند هیجاناتشان را کنترل کنند. در آن لحظه هم هیجان آنها توام با شادی بود انگار قضیه را جدی نگرفته بودند. باورتان میشود وقتی آنها را سوار ماشین کردم هیچ کدام در مورد پدر و مادرانشان صحبت نکردند و فقط از خالهها میپرسیدند. مثلا میگفتند:«خاله الهام اومده، خاله مریم اومده، خاله شراره اومده.» فکر میکنم چون مثلا در خاطرشان اینطور مانده که پدر و مادرانشان همیشه در خیابان بودند نگران آنها نشده بودند.
روز اول هم بعضی دیگر از بچهها پشت تلفن به من میگفتند: «ناراحت ما نباش حالمون خوبه خالهها پهلومون هستن. نترسیها، فقط حواست به بقیه باشه.» خیلی نگران من بودند، چون در جنگ ۱۲ روزه که نزدیکیها را زدند مرکز شروع به لرزیدن کرد و یکی، دو تا از شیشهها شکست. وقتی به مرکز رسیدم در حیاط افتادم، نتوانستم خودم را نگه دارم و گریه کردم. بچهها دورم بودند و گریهام هم البته گریه خوشحالی بود، چون همه سالم هستند. من یک دختر ۲۱ ساله دارم. باورتان میشود در آن لحظات جنگی اصلا فکر بچهام نبودم و حتی یکی، دوبار چون شلوغ بودم رد تماسش کردم و فقط برایش نوشتم که «مامان من سالمم فقط بگو خوبی یا نه؟» مکالمه من و دخترم در همین حد بود.» صبح روز نخست به قدری با عجله از مرکز خارج شده بود که وقتی به مرکز رسید تازه فهمید که کفش نپوشیده و حتی همان دمپاییها را هم لنگه به لنگه به پایش کرده است. در لحظات اولیه البته این تصور را داشت که مثلا آنجا فعلا امن است، اما هنگامی که این فکر از ذهنش رد شد یک دفعه صدای چندین انفجار مهیب را شنید. با وجود این تنها چیزی که در مواجهه با نگرانیها به ذهنش رسید تا به دیگران بگوید این بود که «ما را نمیزنند و الان جنگ فقط نظامیه.» منظورش این بود که «نترسید جای ما امن است.»
شیشهها را از قبل چسب زده و به بچهها هم آموزشهایی داده بودند که مثلا اگر صدا آمد یا اتفاقی افتاد بچههای بزرگتر سریع دست بچههای کوچکتر را بگیرند و بروند زیر میز ناهارخوری یا میز تحصیلی.«تا بعد از ظهر مربیان ماندند، اما به هر حال نگران خانوادههای خود بودند و همزمان دلشان نمیآمد آنجا را ترک کنند. در نهایت کار تقسیم شد بعضی رفتند و بعضی ماندند مثلا خودم حدودا تا ساعت نه و نیم، ده شب در مرکز حضور داشتم. به خانه هم که رسیدم تا صبح تلفنی با مربیها در تماس بودم.» در روزهای بعد یکی از خیرها - که البته این افراد را بیشتر «یاور» خطاب میکنند- تا چند روز ویلایی را در اختیار آنها قرار داد اگر چه ویلا امکانات ابتدایی داشت.« یاوران خیلی کمک کردند و واقعا هیچ کدامشان به ما نه نگفتند.» دو تا پنج مربی به صورت شبانهروزی و شیفتی آنجا میماندند و چند تن از رانندهها هم برای سایر کارهای ضروری و جا به جایی وسایل، غذا و لباسها، در مسیر رفت و آمد بودند. همزمان پسران هم در یکی، دو مرکز جمع شدند که راحتتر بتوانند به آنها خدمات بدهند.
نگرانی از کمبود بنزین
روزها و ساعتهای بعد از آن روز صدای جنگنده، انفجارها و موشکباران را از مرکز میشنیدند، اما وقتی انبار نفت که نزدیک یکی از مراکز بود، هدف قرار گرفت ترس و وحشت بیشتر بود. فردای آن روز بچهها از مربیها میپرسیدند: « پمپ بنزینها کار میکند؟» آنها نگران بودند که نکند بنزین کمیاب شود و مربیها و مراقبانشان دیگر نتوانند خود را به مرکز برسانند. روزهای اول هم زیاد میپرسیدند که «حالا چه میشود؟ مربیها میآیند یا نه؟» اما یک هفته که گذشت، دیدند مربیها میآیند و میروند شرایط کمی برایشان عادی شد.« میترسیدیم ولی سعی میکردیم به بچهها استرس ندهیم.
یکی، دو تا از پسران میترسیدند و چون از قبل هم بچههای ما تحت نظر روانپزشک و روانشناس بودند، با مشورت آنها داروهای آرام بخش مصرف میکردند تا جلوی اضطرابشان را بگیرد. دو روز انفجارها شدید شد و دو، سه تا از مراکز ما از شدت انفجار لرزیده بود. شبی هم که انبار نفت را زدند صدا به قدری مهیب بود که همه رفتند داخل حیاط. روزهای اول هنگامی که صدا میآمد بچهها میرفتند زیر میز، اما به طور کلی نمیترسیدند. شاید چون جو آرامش را منتقل کرده بودیم یا فکر میکردند بازی است مخصوصا که یادشان بود در جنگ ۱۲ روزه هیچ اتفاقی برای مرکز نیفتاده است. همزمان اما خودمان نگران بودیم که اگر شب اتفاق بیفتد چه میشود؟
درخانه که بودم به محض شنیدن صدای انفجار تلفن را بر میداشتم و از حال بچهها میپرسیدم یا دوربینها را نگاه میکردم.» هنگامی که بچهها در مواجهه با صداها میخواستند پناه بگیرند اول دست کوچکترها را میگرفتند، اینطور نبود که فقط بخواهند خودشان را نجات دهند.
بار هم به یکی از مربیها گفته بودند:« خاله بیا زیر میز تو هم جا میشی، اونجا واینستا، سقف و شیشه نریزه روت.» در آن لحظهها شاید مربیها را مادرو پدر خودشان میدانستند و ترس از دست دادن آنها را داشتند.« شاید چون حس ناامنی را پیش از این از خانوادههایشان گرفته بودند و حالا هر قدر هم که در مرکز راحت باشند در درونشان آن حس نهادینه شده باشد. به هر حال یک بار طرد شدگی را تجربه کردهاند. آنها بچههایی بودهاند که صبحها به جای اینکه بیدار شوند صبحانه بخورند با مادر یا پدرشان به دنبال مواد و به جمع معتادها میرفتند تا اول والدین موادشان را مصرف کنند تا بعد مثلا برای بچه یک نوشابه بخرند. کودکی داشتیم که اوایل وقتی آمد تمام انگشتهای پایش زخم بود و من فکر میکردم نکند دیابت دارد.
این بچهها اغلب همان اول به مربی اعتماد نمیکنند در نهایت بعد از یکی، دو ماه، درمان و آزمایش، این بچه هم شروع کرد به صحبت کردن. مادرش در بیمارستان روان بستری بود، مادر بزرگ و پدربزرگش اعتیاد داشتند و پدرش متواری بود.
فهمیدیم مادربزرگ هر روز بچه را برای جمع کردن ضایعات به بیابان میبرده آن هم با دمپاییهای پاره. این بچه حتی یکی، دو ماه حمام نمیرفته. مادربزرگ هر روز ضایعات را جمع میکرده و میبرده میفروخته و حتی اول برای او یک بیسکویت هم نمیخریده. آن زن بعد از فروش ضایعات، اول موادش را میگرفته و بقیه پول را یک خوراکی برای این بچه میخریده. بچهها این ترس را بارها تجربه کرده بودند و الان با وجود جنگ اطمینان داشتند که ما هستیم اگر چه باز نگران میشدند که اگر نباشیم چه کار کنند. تا زمانی که جنگ تمام شود، هر روز صبح یا شب که مربیها میخواستند شیفت عوض کنند بچهها از آنها میپرسیدند:« فردا میای یا مثلا عصری میای؟» این نگرانیها وجود داشت شاید چون تجربههای بد داشتند. از جنگ نمیترسیدند شاید چون پیشتر چیزهای وحشتناکتری از جنگ و انفجار را در زندگی تجربه کرده بودند.»
توجه به صرفهجویی و محدودیت منابع
حمیده محمد میگوید که بعد از جنگ صرفهجویی و توجه به محدودیت منابع در میان کودکان بزرگتر مراکز مراقبتی این موسسه افزایش یافته است؛ به عنوان مثال، ممکن است تیشرتی که تابستان امسال باید تعویض میشد را برای دو سال آینده هم بپوشند و بگویند:«خوب است». این نگرش از آن زمان در ذهن کودکان عمیقتر و نهادینهتر شده است.
همزمان اما سوال دیگری که ذهن آنها را درگیر کرده این است که «چرا ما در کشورهای آسیایی و خاورمیانه به دنیا آمدهایم»؟وقتی این سوال را میپرسند آدم نمیداند چه جوابی به آنها بدهد. بسیاری از آنها، بهویژه نوجوانان، در آن روزها سوالات زیادی درباره آینده، امنیت، شرایط زندگی و چشمانداز پیش روی خود داشتند؛ سوالاتی که نشان میداد جنگ فراتر از صدای انفجارها، ذهن و نگرانیهای آنان را نیز درگیر کرده است.»
کاهش کمکها و ترسهای اقتصادی
حالا کمی سر و صداهای جنگ خوابیده و تقریبا آرامش برگشته ، اما روال زندگی تغییر کرده است، مثلا کلاسهای فوتبال، زبان و نقاشی بچهها از همان زمان تعطیل شد و در این روزها، آنها مدام میپرسند: «پس کلاسهای ما کی شروع میشه؟» شرایط اقتصادی موسسه خیریه هم مثل سالهای قبل نیست و مشکلات مالی وجود دارد اگر چه هنوز آن را به بچهها بروز ندادهاند.«فعلا یک برنامهریزی تابستانه داریم تا کلاسهایی را که پیشتر در فضاهای بیرونی برای بچهها برگزار میشد، به داخل مجموعه منتقل کنیم.
با مربی زبانی که از دوستان هست، همکاری آغاز کردهایم تا هفتهای یک بار کلاسهای آموزش زبان را در مرکز برگزار کنند. همچنین با معلم ورزش یک مدرسه برای برگزاری فعالیتهای ورزشی هماهنگ شد تا همزمان با پر کردن اوقات فراغت کودکان، کلاسهای ورزشی هم در زمین پارک محله دایر شود. اخیرا هم با یک مربی نقاشی در همین حوالی صحبت کردهایم.
در واقع از کمکهای فیزیکی افراد به جای کمکهای مالی استفاده میکنیم. به عنوان مثال، فردی که از نظر مالی قادر به کمک نیست، دو ساعت از زمان خالی خود را به تدریس و کمک در مرکز اختصاص میدهد. متاسفانه افرادی که پیش از این به مراکز ما کمک مالی میکردند به خاطر شرایط جنگی دیگر نمیتوانند کمک کنند.
بیشتر این افراد هم کارخانهدار بودند. کمکها نصف شده. مغازه داری که مثلا ماهانه صد میلیون کمک میکرد الان وقتی فروش مغازهاش کم شده کمتر میتواند کمک کند، چون این یک چرخه است. بخشی از کمکهای ما هم از طریق اینستاگرام بود و در مدت زیادی که نت قطع بود آن را هم از دست دادیم البته الان از آن نظر کمی اوضاع در حال بهتر شدن است.
الان بیشتر از هر چیزی، نگران مسائل مالی هستیم که اگر حل نشود مطمئنا خدماتی که به بچهها ارائه میدادیم کم میشود. پرداخت حقوق پرسنل با مشکل مواجه میشود، شاید برخی کار را رها کنند و نبود پرسنل کارایی ما را پایین میآورد. تا به حال برای ما اتفاق نیفتاده ولی برای من به عنوان مسوول این نگرانیها وجود دارد که نکند در شرایط جنگی بچهها این تکیه گاههای عاطفی را هم از دست بدهند. بچههای آسیب دیده بچههایی هستند که خیلی دیر صحبت میکنند و بیشتر نبود تکیهگاه عاطفی را با لجبازی، اذیت کردن و زدن نشان میدهند. وقتی لجبازی و پرخاشگریهای کودک بیشتر میشود بعد از موشکافی و صحبت با روانشناس میفهمیم که ترسهایش را به این شکل بیان میکند. مخصوصا در سن 7 تا ۱۲ سال، چه دختر و چه پسر. مثلا یکی از بچهها گفته بود: «هیچ کس و ندارم شبها میخوابم همش فکر میکنم نکنه شماها هم دیگه نیاین.» امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفتد ولی اگر درگیریها ادامه پیدا کند، نگرانی اصلی من این است که محدودیت منابع و کاهش نیروهای متخصص، بر کیفیت خدماتی که به کودکان ارائه میکنیم تاثیر جدی بگذارد. این نگرانی را داریم که در شرایط بحرانی، کودکانی که به حمایتهای تخصصی، آموزشی و عاطفی مستمر نیاز دارند، از این خدمات محروم شوند و مورد غفلت مضاعف از سوی نهادهای حمایتی قرار گیرند به همین دلیل تلاش میکنیم تا حد امکان ثبات و امنیت زندگی آنها حفظ شود.»
مشکلات تهیه غذا و دارو
یکی دیگر از مشکلات موسسات اینچنینی و مراکز تحت پوشش آن در دوران جنگ، تهیه موادغذایی و دارویی بود؛ از محصولات پروتئینی تا نانی که باید از نانواییها میخریدند به طوریکه گاهی برای خرید نان باید به چند نانوایی سر میزدند. این شرایط آنها را هم به سمت اعمال سیاستهای صرفهجویی برد اگر چه بحرانیترین بخش همچنان دارو و دسترسی به پزشک بود و هست و اساسا صرفهجویی در این مورد، معنای چندانی ندارد.«بسیاری از کودکان تحت پوشش ما داروهای اعصاب و روان، بهویژه «ریتالین» استفاده میکنند که در حال حاضر با کمبود شدید و توزیع بسیار محدود مواجه است. در تهیه دارویی که برای کودکان مبتلا به بیشفعالی حیاتی است، دچار مشکل جدی شدیم و به دلیل نبود دسترسی به آن، ناگزیر به قطع مصرف آن شدیم. این وضعیت تا زمان یافتن مجدد دارو، حدود دو تا سه هفته به طول انجامید. همچنین نبود دسترسی به روانپزشک هم معضل بزرگی بود.» در روزهای نخست شروع جنگ و بحران، ذخیره دارویی مراکز به پایان رسید و از آنجا که پزشکان دیگر، حاضر به جایگزینی نسخهها نبودند و پزشک اصلی کودکان هم پاسخگو نبود، شرایط بسیار دشواری را پشت سر گذاشتند و نهایتا با پیگیریهای زیاد و ارائه پرونده پزشکی کودکان به بیمارستان، موفق شدند داروهای مورد نیاز را تامین کنند. «قطع ناگهانی داروهای روانپزشکی میتواند آسیبهای جبرانناپذیری به سلامت کودکان وارد کند، این شرایط در آن بازه زمانی، ما را با یک بحران حاد و اضطراب شدید روبهرو کرده بود.این کودکان که از مشکلات رفتاری رنج میبرند در نبود دارو دچار تشدید شیطنت، پرخاشگری و انجام رفتارهای پرخطر میشدند. این وضعیت، مدیریت و مراقبت از آنها را دشوار میکرد؛ مثلا از میان ۱۷ کودک تحت پوشش یکی از مراکز، هشت نفر به این داروها نیاز داشتند و کنترل این تعداد کودک توسط تنها دو نفر پرسنل بسیار دشوار بود.رفتارهای کنترلنشده این کودکان، آرامش روانی سایر بچهها را هم تحت تاثیر قرار داده و به آنها آسیب میرساند.
با وجود این مشکلات، تلاشهای زیادی برای تامین ریتالین انجام دادیم و به تعداد زیادی داروخانهها نظیر داروخانه ۱۳ آبان مراجعه کردیم؛ هر بار از چندین داروخانه تنها برای چند روز یا نهایتا دو هفته داروها را تهیه میکردیم. به صورت کلی تامین برخی داروهای کمیاب در آن روزها با دشواریهای فراوانی همراه بود و نیازمند پیگیریهای مستمر از سوی مجموعه بود.»
کابوس علیرضا، بیش از آنکه ترسی از صدای بمب و ویرانی محض باشد، شاید بازتابی از نگرانی عمیق کودکانی است که در «خانههای مراقبتی » تنها تکیهگاه عاطفی و امن خود را یافتهاند. کودکانی که از همان آغاز زندگی، زخمهای عمیقتری را تجربه کردهاند و شاید به همین دلیل، دغدغههایشان در دل جنگ، متفاوت از دیگران است. مساله اما فقط این نیست که نگاه بچهها به جنگ چیست و چه دغدغههایی دارند، موضوع تداوم ارائه خدمات حمایتی و تامین منابع مورد نیاز برای این مراکز به عنوان آخرین پناهگاه کودکان آسیب دیده است.
٭علیرضا اسم مستعار است.

نظر شما