داستان غم‌انگیز تجاوز به یک دختر 15 ساله در تهران

۱۳۹۳/۰۹/۰۴ - ۱۱:۳۸ - کد خبر: 128644
داستان غم‌انگیز تجاوز به یک دختر 15 ساله در تهران

سلامت نیوز: مسئول سرپناه می‌گوید: «یک ماه اول لیلا را در یک خانه نگه داشته بودند و از او سوءاستفاده می‌کردند.»

به گزارش سلامت نیوز، ایسنا در گزارشی نوشت: لیلا برای فرار از جامعه، روی درخت رفته، شب‌های متوالی بدن نحیفش را بالا کشیده، با یک‌لا ملحفه در سرمای پاییزی تهران کز کرده روی شاخه‌های نه‌چندان مطمئن، از ترس آزار و اذیت؛ تجربه‌ای هولناک که بارها‌ و بارها دچارش شده؛ بی‌صدا، بی‌فریاد با زخم‌های عمیق بر تن و روحش.

کلاً چهار ماه طول کشیده؛ چهار ماه که از دختر 15 ساله‌ی خانه تبدیل شود به مادر ناشنوا در چهارمین روز ترک شیشه و هرویین؛ در سرپناه شبانه زنان معتاد و کارتن‌خواب.

سعی می‌کنند با ایما و اشاره او را متوجه سوال‌هایم کنند. خودش اما صدایش درنمی‌آید که تنها دست‌هایش می‌چرخند و آواها از دهانش خارج می‌شوند؛ گنگ و مبهم. می‌فهمم خانه‌شان شهریار بوده است؛ پدرش نقاش، مادرش خانه‌دار. پدرش در اثر یک تصادف می‌میرد، مادرش سه‌ماه بعد سکته می‌کند و در آن زمان لیلا تنها در خانه بوده و صدایی نداشته به اورژانس زنگ بزند. هرچه با برادرهایش تماس می‌گیرد جواب نمی‌دهند تا مادر جلو چشمانش جان می‌دهد. قصه‌اش به اینجا که می‌رسد، اشک‌هایش سرازیر می‌شود؛ اشک‌هایی که خیال بند آمدن ندارند. کسی را یارای تسلایش نیست. غمش در کنار درد و بیقراری چهارمین روز ترک هرویین و شیشه برای مادری 35 کیلویی که چهارماهه هم باردار است، طاقت‌فرساست.

پروانه؛ دختر بهبودیافته‌ای که اولین‌بار لیلا را به سرپناه شبانه «تولد دوباره» آورده، با هیجان می‌گوید: «خودم فیلمش را دیدم، تو کوچه اوراقچی‌ها خوابیده بود از ترسش. دم‌دمای صبح بوده انگار. فیلمش را گرفته بودند. خودم فیلمش‌رو دیدم علناً. ببین مردم این منطقه چه‌جوری هستن؟ تو تاریک و روشن هوا ازش تو خواب فیلم گرفته بودن. دنبال سوژه‌ن دیگه.»

صداها درهم گم می‌شوند. هرکس چیزی می‌گوید. لیلا با سه‌تا برادرش زندگی می‌کرده است. یکی متأهل است و دو تا مجرد. برادر را که ادا می‌کند، دو انگشت دو دستش را به نشانه پیوند در هم گره می‌زند. ادای فرار را با دو انگشت در حال حرکت درمی‌آورد. ادای کتک و زاری را که درمی‌آورد، انگشت‌هایش را بر صورتش می‌کشد. «دریا» ایما و اشاره‌هایش را ترجمه می‌کند: «برادرهایم زیاد من را کتک می‌زدند. برادرم به من شک کرد.» ادای بریدن مو را درمی‌آورد. «موهایم را برید. کتکم زد.» شکی که حاصلش فرار لیلا از خانه بوده و این، نقطه آغاز تراژدی زندگی دخترک می‌شود؛ کتکی که هنوز هم گویا آثارش روی بدنش هست: «زمانی که آمد اینجا جای ضرب‌وشتم روی بدنش هنوز باقی مانده بود. با سیم کتکش زده بودند و گوشت بدنش کنده شده بود.»

اولین‌بار چطور آمدی «شوش» لیلا؟ اولین‌بار را با «یک» نشانش می‌دهد. کسی او را آورده و اینجا وسط میدان «شوش» رها کرده. چه کسی؟ معلوم نیست. «شوش» را می‌تواند ادا کند. شینی بلند. اینجا همین حوالی «لوکیشن» لابد قصه است؛ قصه‌ای با انبوهی سیاهی‌لشکر، اراذل‌واوباش، معتادان و زنان خیابانی «شوش».

اولین کام را چه‌زمانی گرفته معلوم نیست. سر درددلش باز شده، کاری به سوال‌های من ندارد. قصه خودش را روایت می‌کند. در پارک، حیران و سرگردان می‌چرخیدم. التماس می‌کردم. کف دست‌هایش را به نشانه التماس بر هم می‌گذارد. سرش را خم می‌کند. چشمانش همان زاری التماس را دارند. «گشنم بود. خواهش کردم به من غذا بدن. در خونه مردم رو زدم، گفتم سردمه اجازه بدین بیام تو ... . با سیلی‌ زدن تو صورتم و گفتن برو. برو از اینجا.»

مسئول سرپناه می‌گوید: «یک ماه اول لیلا را در یک خانه نگه داشته بودند و از او سوءاستفاده می‌کردند.»

اینها را که می‌گوید، پروانه به حرف می‌آید که: «تو اون خونه بوده که میم‌ میره اونجا و باهاش آشنا میشه. ساقی بوده مواد می‌برده اونجا. بعد هم دلش سوخت که اونجا ازش سوءاستفاده می‌کردن از اون خونه آوردش بیرون. موادش را براش نگه می‌داشت. ولی کاری کرد که مواد نکشه. چون تو اون خونه معتادش کرده بودن. من از روزی که دیدمش تو «شوش» بود. یک موقع کاری چیزی داشت یا گشنه‌اش بود یا هرچی، من و مهدی بهش کمک می‌کردیم. تا اینکه میم‌ گیر کرد. میم را بردند کمپ و این موند تو خیابان.»

پروانه لابه‌لای اشک‌های روان لیلا ادامه می‌دهد، ضجه‌هایش: «شب اول بعد از رفتن میم موند تو خیابون اما فرداشبش که دیدم این‌جوریه آوردمش اینجا. تو این منطقه باید یکی بالای سر آدم باشد اگه نباشه همه می‌خوان همه‌جوره سوءاستفاده کنن. منم دیدم اینطوری شد، می‌خوان ازش سوءاستفاده کنن. جایی جز اینجا بلد نبودم خدایی. زمان ما این خوابگاه و اینا نبود که ما به این بدبختی افتادیم. جاومکان نداشته باشه مصرف‌کننده هم باشه به‌عنوان اینکه بیا جا بدیم بهت، مواد بدیم بهت، آخرش به سوءاستفاده ختم میشه. من خودم سنم یکم از این بالاتر بود این تجربه‌ها رو کردم. این نمی‌تونه از خودش دفاع کنه زبون نداره نمی‌تونه داد بزنه.»

صدای گریه لیلا در اتاق می‌پیچد. نفسش‌ لابه‌لای هق‌هق‌ها گیر می‌کند. زن‌های خوابگاه او را در آغوش می‌کشند تا کمی آرام‌تر شود. دستش را می‌گیرم. تازه یادم می‌افتد که کودک است و دستان کودکی‌اش را گرفته‌ام؛ کودکی که در چهارماه پیش و لابه‌لای دردها جامانده. انگشتانش ظریف و کوتاهند، نقطه‌هایی از لاک‌نقره‌ای روی دست‌هایش جامانده.

دریا در جست‌وجوی راهی برای آرام کردنش با ایما و اشاره و صدا می‌گوید: «لیلا اول خدا، انگشت را می‌گیرد به سمت آسمان. رو می‌کند به ثریا اون مادر، من خواهر، این‌ها همه دوست.»

«قلبم می‌زند.» با مشتی که روی سینه‌اش می‌گیرد، این را می‌گوید. هر زمانی‌ که یاد پدر و مادرش می‌افتد، این‌ شکلی می‌شود. لیلا به لرزه می‌افتد. نبضش را می‌گیرند. آب‌قند بهش می‌دهند. پتو می‌پیچند دورش. روز چهارم ترک مواد است. هرویین و شیشه را با هم کنار گذاشته. دردهای فیزیکی هرویینش کنار رفته. الان بی‌قراری شیشه مانده.

ثریا می‌گوید: «روز چهارم و روز هفتم سخت‌ترین روز‌های ترک شیشه است.» اینجا همه همدردند.

دریا ادامه می‌دهد: «لیلا سه درد دارد؛ درد خماری و نسخی و درد بچه‌اش و درد سوم اینکه لال است و نمی‌تواند دردش را بگوید. کارهای بچه‌اش در حال پیگیری است، از طریق قوه قضاییه و پزشکی قانونی کشور. با پزشکی قانونی از طریق دادستانی در حال انجام است اگر دیر هم شود انجام می‌دهند.»

پروانه تعریف می‌کند که: «من یک‌بار با قفل فرمون کتک خوردم سر این. یک‌بار اومدن ببرنش رفتیم دعوا با قفل‌فرمون مارو زدن.» ثریا پی حرفش را می‌گیرد که «آوردنش به مرکز به این راحتی نبود. خیلی‌ها اومدن اینجا دنبالش. تهدیدمون کردن. شیشه‌های مرکز رو شکستن. سنگ‌بارون کردن مرکز رو شبانه... مردای پارک خود ما رو هم تهدید کردن. همین بار دوم ساعت 1:30 شب آوردیمش. چهار شب پیش برای بار دوم آوردیمش. بچه‌های اینجا از بیرون خط‌گرفتن، پروندنش. ترسونده بودنش که تحویل مأمورا می‌دنت. میندازنت زندان. این بهونه بود که ببرن و ازش سوءاستفاده کنن. برای اینکه باهاش کاسبی کنن. بار دوم با مأمور رفتیم پارک «شوش» برش گردوندیم. سه روز تمام منطقه رو زیر پا گذاشتیم که پیداش کنیم.»

در این مدت چه بر لیلا گذشته بود؟ «حدود 15 - 20 روز بیرون بود. وضعیت جسمی‌اش شبیه دفعه اولی بود که اینجا آوردیمش. تا مدت‌ها درگیر جراحت‌هایش بودیم.»

«20 روز پیش که فراری‌اش دادند، برایش سمعک گرفته بودیم. داشتیم پیگیری می‌کردیم. فقط باید می‌بردیم بهزیستی قالب گوشش را می‌گرفتیم که متأسفانه آن موقع فراری‌اش دادند از مرکز.»

قرصی به اصرار می‌دهند بخورد، حالا دیگر گریه لیلا تبدیل به مویه شده است.

لیلا دست‌هایش را به حالت دعا می‌آورد بالا و چیزی می‌گوید. دریا تکرار می‌کند: «خدایا کمکم کن.»

آزمایش «اچ‌آی‌وی» و «هپاتیت» او منفی بوده اما کم‌خونی دارد. 35 کیلو وزنش است.

اصالتاً اهل شمال شرق ایران هستند. می‌رود عکس پدر و مادرش را می‌آورد. دو تا عکس سه در چهار، در قاب کوچک عکس‌ها، پدر و مادر جوانند و جدی. عکس مادرش را می‌گیرد کنار صورتش. می‌گوید شبیه مادرم هستم. با صورتی کشیده، لب‌های درشت و چشم‌های ریز مثل لیلا. از آرزوهای لیلا که می‌پرسم لبش به خنده باز می‌شود با همان زبان ایما و اشاره. دست‌هایش را می‌گذارد روی گوش‌هایش و سرش را تکان می‌دهد و می‌خندد: «دوست دارم بازی کامپیوتری، هندزفری و سمعک داشته باشم. ساعت بزرگ طلایی داشته باشم. مثل ساعت معلمم.» دستش را می‌گذارد روی مچ دستش. ادای رقصیدن درمی‌آورد برای گفتن عروس شدن و با خوشحالی می‌فهماند دوست دارد عروس شود. «چون من پدر و مادر ندارم دوست دارم بچه به دنیا بیارم.» شکمش را بزرگ می‌کند. «مادر بچه‌ام بشوم. شوهر داشته باشم که بابای بچه‌ام شود. من بابا ندارم، بچه‌ام بابا داشته باشد.»

دوست دارد خانه بگیرد و هیچ مردی را به خانه‌اش راه ندهد. نشان می‌دهد که از چشمی در بیرون را نگاه می‌کند و مردان را راه نمی‌دهد. انگشت سبابه‌اش را به نشانه نه تکان می‌دهد. به ما تعارف می‌کند با دست‌هایش، «اما شما بیایید». انگشتانش را گره می‌زند: «شما دوستانم هستید.»

در حال رفتنیم که سوگند می‌آید داخل. 17 ساله و بسیار زیباست. یکی از زنان کارتن‌خواب او را آورده. دیشب را در پارک خوابیده است. مادرش را مأموران در حال حمل مواد مخدر گرفته‌اند و صاحبخانه او را از اتاق نقلی‌شان انداخته بیرون. اعتیاد ندارد. کار دریا و ثریا ادامه دارد. این‌بار تلاش برای نگه‌داشتن سوگند در این سرپناه.

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
نظرات
رضاجون
ازاین پس فطرتا زیاده اولا خدا هدایتشون کنه اگ قابله هدایت نیستن به بدترین شکل ممکن نسلشونو از رو زمین برداره ک زمینو به نجاست نکشن.الهی آمییییین
فاطمه
واقعا همچین آدم هایی پیدا میشوند که بخواهند دست به چنین اعمال کثیفی بزنند برای مثال خودم که وقتی صبح در حال رفتن به مدرسه بودم چون دیر رفته بودم کسی در کوچه نبود و سعی کردند به من تجاوز شود اما خوشبختانه توانستم بدوم توی مدرسه مدیر را خبر کردم اما متاسفانه مدیر دیر رسید و او فرار کرده بود آن لحظه واقعا ترسیده بودم و واقعا تعجب میکنم که چرا نیروی انتظامی جلوی در مدارس وجود ندارد امروز من نجات پیدا کردم ولی فردا ممکنه کسی باشد که نتواند نجات پیدا کند و به سرنوشت بدی دچار شود اگر امنیت در این کشور وجود داشت چنین آدم هایی جرات هیچ کاری نداشتند
حسن
با عرض سلام و شاد باش ایام الله دهه فجر زنان و دختران جوان باید آگاه باشند از برقراری دوستی های خیابانی خودداری کنند واگر گرفتار چنین حوادث تلخی شدند فورا با والدین خود مطرح و گوش به فرمان خانواده باشند و اما خانواده ها خدای نکرده چنانچه با چنین موضوعی مواجه شدند با حضور در مراکز پلیس و مراجع قضایی از متهمان شکایت کنند تا قاطعانه با افرادی که به هنجارشکنی دست می زنند برخورد شود باید در سطح گسترده در دبیرستانها و دانشگاههای کشور موضوع مطرح و اطلاع رسانی شود از این جهت کلمه موضوع را جمع ننوشتم چون همزمان از درگاه ایزد منان به حق ذات خودش سوگند میدهم همه جوانانمان را از جمیع بلایات حفظ فرمایند برای اجابت دعایم از همه والدین میخواهم جمیع جوانانمان را دعا فرمایند و مسئولین فرهنگی و امنیتی نیز روی بالا بردن سطح دینی جامعه آسایش خود را در دنیا سلب و مزدشان را در آخرت از خالقشان داشته باشند لطفا در گزینش مربیان ورزشی و معلمان آموزش و پرورش و اتساتید دانشگاها تمام شرایط دینی و قرآنی را لحاظ فرمایند و رسانه های ملی نیز در این باب باید خیلی خیلی تلاش نماید ما ملت ایران اسلامی غیرت در مغز استخوانمان است که در جامعه امروز اینگونه دوستیهای خیابانی داره شکل عادی بخود میگیرد که نشان از عملکرد ضعیف همه دستگاهای مسئول میباشد با عرض سلام و شاد باش ایام الله دهه فجر زنان و دختران جوان باید آگاه باشند از برقراری دوستی های خیابانی خودداری کنند واگر گرفتار چنین حوادث تلخی شدند فورا با والدین خود مطرح و گوش به فرمان خانواده باشند و اما خانواده ها خدای نکرده چنانچه با چنین موضوعی مواجه شدند با حضور در مراکز پلیس و مراجع قضایی از متهمان شکایت کنند تا قاطعانه با افرادی که به هنجارشکنی دست می زنند برخورد شود باید در سطح گسترده در دبیرستانها و دانشگاههای کشور موضوع مطرح و اطلاع رسانی شود از این جهت کلمه موضوع را جمع ننوشتم چون همزمان از درگاه ایزد منان به حق ذات خودش سوگند میدهم همه جوانانمان را از جمیع بلایات حفظ فرمایند اِلهی آمین برای اجابت دعایم از همه والدین میخواهم جمیع جوانانمان را دعا فرمایند همین اینک صلواتی بفرستید و مسئولین فرهنگی و امنیتی نیز روی بالا بردن سطح دینی جامعه آسایش خود را در دنیا سلب و مزدشان را در آخرت از خالقشان داشته باشند لطفا در گزینش مربیان ورزشی و معلمان آموزش و پرورش و اتساتید دانشگاها تمام شرایط دینی و قرآنی را لحاظ فرمایند و رسانه های ملی نیز در این باب باید خیلی خیلی تلاش نماید ما ملت ایران اسلامی غیرت در مغز استخوانمان است که در جامعه امروز اینگونه دوستیهای خیابانی داره شکل عادی بخود میگیرد که نشان از عملکرد ضعیف همه دستگاهای مسئول میباشد و توصیه دارم کلیه اینگونه اتفاقات در جایی مکتوب وهر داستانی را در شئن کلاسی تعریف وآن را بطور جد آموزش دهیم که به نظر من اثر بسیار معثری روی آگاهی جوانان میگذارد و نیز چنانچه جوانان خام متعرض نیز وقتی از حجم کاری که مرتکب میشوند آگاهی داشته باشند که کارشان در هر فرهنگی جنایت است و موجب نابودی خانواده خود و طرف مقابلش میشود خودبخود پخته میگردد و به جامعه ای خالی از این اتفاقات خواهیم رسید متشکرم از فرصتی که برایم قائل شده اید {وصلي.الله.علي سيدنا محمد و اله طاهرین}
باتقدیم احترام جانفدای ولایت حسن زینلی صالح آباد جانباز55%
shahla
Ba nazare darid va shahniya mocvafeqam
یاسر
اینجا مملکت منتظران مهدی است!؟عزاداران همیشگی امام حسین!؟برپاکنندگان دائمی نمازهای جمعه!؟والبته شاهدان درسکوت حق خوریهای کلان و ...خواهرعزیزم من شرمنده تو و همه آنهایی که شرایط تو را داشته اند هستم.ببخش ما رو.
ایران
وقتی این چیزارو میخونم نمیدونم با چه رویی اسمه خودمون و انسان میزاریم؟ وقتی در خونه کسی رو زده و از گرسنگی التماس کرده اون خانواده خودشون رو تو غالبه چه موجودی دیدن که از یک لقمه نون دریغ کردن؟من هیچوقت فکر نمیکردم تو ایران با داشتن مردمی که خیال میکنن احساسین چنین داستانهایی بخونم.
سعید
وقتی تو یه مملکت به دختری دست میزنند وقتی پیش قاضی برای شکایت میری قاضی بازپرس دختر و تو دادگاه میخواد و ازش سوال جواب میکنه وبه واقعیت امر پی میبره ولی تو حکمی که صادر میکنه میگه به دلیل عدم وجود شواهد متهم تبرئه میشود باید منتظر بدتر ازاینها نیز باشیم در ضمن کسی نیست از این قاضی بپرسه وقتی به یه دختر 8 ساله مرد 60 ساله دست میزنه این کارو پیش شاهد انجام میده وای برما وای به این حاکمان
شهنیا
این غصه پر غصه واقعیت تلخ جامعه ماست جامعه ای که دران دم از انسانیت میزنیم در حالیکه با این کلمه کاملا غریبه ایم غصه پر از رنج لیلا حاصل عملکرد ماست که همواره بخاطر رسیدن به آرزوهایمان آرزو ی لیلا ها رازیر پا له میکنیم بی انکه از خودمان شرمنده باشیم ولحظه ای به انچه میکنیم بیندیشیم چراکه چرب وشیرین کسب منافع بیشتر چشمهایمان را کور کرده و وقتی برای اندیشیدن به خود برایمان باقی نگذاشته است این غصه آنقدر ادامه خواهد یافت تاروزی که ماخود نیز گرفتار ان شویم چراکه ما خود نویسنده این غصه بوده ایم وان روز طولی نمی کشد جرا که دنیا دار مکافات است وهر جه بکاریم حاصلش را در همین دنیا به ما خواهند داد
به امید انکه بخود بیاییم ودرد جامعه را درد خود بدانیم نه در د دیگران جراکه ما همه انسانیم وانسانها اعضای یک پیکرند
مسلم کولیوندی
خداوند به همه ما رحم کند وای برما چطور جواب امام زمان رو بدیم
رضا
ما میگیم داعش داعش توهمین کشور خودمون امثال داعشی زیاده که به یه دختر ۱۵ ساله ناشنوا رحم نمکنن خدا لعنتشون کنه....
امير
ميم ديگه چه كوفتيه؟ مثل آدم بگيد ديگه
مجید
عامل اینگونه اعمال باید زنده زنده سوزانده شوند
0.44656s, 31q