افزایش بی اعتنایی به مسوولیت اجتماعی در جامعه

۱۳۹۲/۰۹/۲۶ - ۱۵:۳۶ - کد خبر: 88874
افزایش بی اعتنایی به مسوولیت اجتماعی در جامعه
سلامت نیوز: گاه مفهوم مسووليت در برابر مفهوم آزادي قرار مي گيرد. انسان آزاد يعني انساني كه مي تواند انتخاب كند در برابر ممكن هاي متكثر قرار گرفتن و بي دغدغه عوارض آن تن به تجربه آزاد سپردن. آزادي يعني نامحدود بودن ممكن ها و به تعبيري حركت دروني ضروري«من»

به گزارش سلامت نیوز، سوسن شريعتي در گفت و گو با روزنامه اعتماد درباره مسووليت اجتماعي گفت: مسووليت به معناي مورد سوال قرار گرفتن (مسوول يعني كسي كه مورد سوال قرار مي گيرد يا به معناي غربي آن پاسخگويي، (كسي كه جواب مي دهد) نسبت انسان است با اعمالش، يكي از موضوعات قديمي در حوزه فلسفه، فلسفه اخلاق و نيز حوزه سياسي و اجتماعي و از همه مهم تر مورد اجماع به عنوان يكي از اركان «اكولوژي سياست» در كنار اصولي چون هم بستگي و خودگرداني است.

بعضي از مفاهيم اجتماعي از زمان شكل گيري شان در ايران از ديروز تا امروز دچار تغيير معاني شده اند و حالاكه در جامعه امروز نياز به آنها داريم نبودشان به طرز عجيبي حس مي شود. مسووليت اجتماعي نظريه اخلاقي است از يك نهاد مردمي، سازمان يا فرد كه تعهد به عملي به نفع جامعه خودش مي دهد. به تعبير ديگري مسووليت اجتماعي نوعي تجارت خاموش است براي حفظ تعادل بين اقتصاد و اكوسيستم تا اين گونه جامعه به پويايي برسد. هر فردي در جامعه مي تواند در مسووليت نقش داشته باشد و البته اين مسووليت مي تواند هم به شكل مثبت و هم به شكل منفي كه فرار از تعهد و درگير شدن با اجتماع است، ظهور پيدا كند. در مجموع پيشبرد فعاليت هاي مدني كه به پيشرفت جامعه منجر مي شود كار اصلي مسووليت اجتماعي به حساب مي آيد. براي روشن شدن شرايط امروزي مسووليت اجتماعي در جامعه ايران به سراغ سوسن شريعتي، جامعه شناس و پژوهشگر ايراني رفتيم. ايشان دومين فرزند علي شريعتي است. وي فارغ التحصيل رشته تاريخ از انستيتوي عالي مطالعات اجتماعي پاريس و رساله دكتراي او درباره نقش انتظار در تاريخ معاصر ايران است.

صحبت از مسووليت است و بحران اين معنا در جامعه ما، در واقع تعريف مشخصي از مسووليت در ايران ارائه نشده است.
مسووليت به معناي مورد سوال قرار گرفتن (مسوول يعني كسي كه مورد سوال قرار مي گيرد يا به معناي غربي آن پاسخگويي، (كسي كه جواب مي دهد) نسبت انسان است با اعمالش، يكي از موضوعات قديمي در حوزه فلسفه، فلسفه اخلاق و نيز حوزه سياسي و اجتماعي و از همه مهم تر مورد اجماع به عنوان يكي از اركان «اكولوژي سياست» در كنار اصولي چون هم بستگي و خودگرداني است. نقطه عزيمت بحث مي تواند اما هيچ كدام از اينها نباشد بلكه موقعيت اين مفهوم باشد در قرن اخير در جامعه ما و زيستي كه داشته: از زماني كه جامعه ايران براي رسيدن به يك « همه چيز به من مربوط است فراگير» دورخيز كرد و منجر به يك جنبش اجتماعي شد. نظر انداختن به يك مفهوم از خلال زيست تاريخي اش به ما كمك مي كند تا موقعيت امروزي اش را در جامعه خودمان راحت تر پي بگيريم: پذيرفتن مسووليت يعني انتخاب يك رفتار و در نتيجه خود را و ديگري را در معرض عوارض آن انتخاب قرار دادن، آگاهي به عوارض و پذيرفتن عوارض يك انتخاب. به پرسش گرفته شوي و تن به پاسخ دهي. انتخاب، مثل باري بر دوش، سنگيني مي كند و از همين رو همه كس تن به پذيرشش نمي دهد. در تاريخ معاصر ما كلمه مسووليت از آن دست كلمه هاي پر بار بوده است. بار تراژيك داشته و هم وجه كمك به خود گرفته. موقعيت و مفهوم مسووليت در امروز ما، محصول اين رفت و آمد است. از زماني كه مسووليت پذيري اجتماعي رويارويي با قدرت مسلط (در زمان شاه) فهميده شد و پس از انقلاب بدل شد به گوش و چشم قدرت (ارتش 20 ميليوني) تا امروزي كه بار اقلي دارد و در مثبت ترين شكل معطوف است به حوزه هاي متفرق و پراكنده امر اجتماعي يا اينكه محدود شده است به پذيرش مسووليت هاي معطوف به خود و منافع شخصي. در همه اين جلوه ها مفهوم مسووليت موقعيت سيالي داشته است.

منظور اين است كه مفهوم مسووليت اجتماعي در ربط مستقيم با ايده تغيير و ميل همگاني به مشاركت در اين روند به وجود آمده است، دقيقا زماني كه خيلي از نهادهاي اجتماعي در حال شكل گيري بود؟
همين طور است. با راديكاليزه شدن جنبش اجتماعي ايران و فضاي روشنفكري – مذهبي و غير مذهبي- چهره هايي مثل پيشگام انقلابي، انسان مكتبي، انسان طراز مكتب به نوعي همچون نخبگان جامعه، شدند رسولان مفهوم مسووليت اجتماعي در ميان مردم و بدل ساختن آن به نوعي گفتمان اعتراض. اعتراض به قدرت، به سيستم، به مناسبات فرهنگي و اجتماعي در برابر سلطه... كلمه «مسووليت اجتماعي» يكي از كليدواژه هاي فهم نخبگان روشنفكري و كلمه يي رو بورس است. (در آثار شريعتي به عنوان مثال، شايد به كارگيري كلمه تعهد و مسووليت بسيار فراوان تر از هر مفهومي اتفاق افتاده. شريعتي با مترادف گرفتن مفهوم مسووليت و تعهد، هر دو را تعميم مي دهد به حوزه و ضرورت نه گفتن به تمام جلوه هاي سلطه و تزوير)
اين تعبير و كليدواژه ادامه پيدا مي كند تا به انقلاب مي رسد: اينكه شما وظيفه يي بر دوش داريد در برابر مردم، خودت، ما و هر چيزي به جز من. اين مفهوم عمومي است و يك رودربايستي عمومي جامعه ايران است. اين مسووليت گاه هم معناي تعهد، امر به معروف و نهي از منكر گرفته مي شود: در واقع به نمايندگي از اكثريت خاموش – به عنوان وجدان بيدار جامعه- به ميدان آمدن است. بنابراين انسان مسوول كسي است كه به تغيير كلان سيستم مي انديشد و آن را نمايندگي مي كند. مسووليت پذير است در برابر ديگران، اسلام، جهان، معطوف نبودن و نماندن به خود. خود را به ديگران تعميم دادن. ما.

آيا همه كساني كه به نام مسووليت و مسوول بودن به ميدان آمدند، همه طراحان اميد، به انتخاب شان و عوارض انتخاب شان براي ديگران آگاه بودند، آيا پاسخگو بودند، آيا مي پذيرفتند كه مورد سوال قرار بگيرند؟ ماكس وبر بحثي در باب اخلاق مسووليت و تفاوتش با اخلاق باور- محور دارد (در رساله يي به نام عالم و اهل سياست) كه شايد اينجا مصداق پيدا كند. تفاوت اين دو اخلاق را بر مي شمارد. وبر اين بحث را در مقايسه علم و سياست، مسائل سياسي در مقايسه با عقلانيت تكنيكي و علمي در جهان جديد مطرح مي كند. در سال هاي پس از جنگ جهاني اول. اخلاق مسووليت به تعبير وبر، به تعبيري اخلاق موفقيت نيز هست، اخلاق تطبيق پذيري با امر ممكن. توجه به ابزار و وسايل با اين چشم انداز كه «موثر» باشد و كاربردي و نيز به «پيامدها»ي عمومي ابزارهاي مورد استفاده و تصميمات نيز آگاه باشد و مهم تر از همه بتواند «پيش بيني» كند.

از نظر وبر همه كساني كه به تغيير در حوزه اجتماعي مي انديشند و در نتيجه مردان سياست بايد معطوف به چنين اخلاقي باشند: تعريف مدام اهداف و تنظيم آن با وسايل و ابزارهاي تحقق آن اهداف. اخلاق باور- محور بر عكس متعهد به نوعي عقلانيت اصولگراست. دغدغه اصلي اش خيانت نكردن به يك ارزش و عبور نكردن از يك هنجار است و ناب ماندن ابزارها. موثر بودن ملاك نيست بلكه وفاداري به ارزش ها مهم است. چنين اخلاقي به عوارض بي اعتنا مي ماند. از نظر وبر اهالي علم، ايدئولوگ ها، مذهبي ها به اين نوع اخلاق معطوف هستند. تلاش وبر اين است كه منطق علم را از منطق سياسي جدا كند چرا كه اين دو از منطق واحدي تبعيت نمي كنند. از نظر او فقط فعاليت هايي كه قصد تغيير جهان را دارند و عوارض مادي به بار مي آورند بايد متعهد به اخلاق مسووليت باشند. حال آنكه علم فقط حقيقت را در نظر دارد. تاييد اين نوع تفكيك منظور نيست. چنانچه بسياري اين نوع تفكيك را نمي پسندند و آن را تقسيم بندي اي كليشه يي و مكانيكي مي دانند. اما اگر بخواهيم از اين تقسيم بندي وام بگيريم مي توانيم بگوييم اگرچه مفهوم مسووليت در جامعه ما تبديل مي شود به كليد واژه فرهنگي در دهه هاي 50- 40 و پس از انقلاب اما به نظر مي آيد بيشتر به مفهوم وبري اخلاق باور- محور صرف مي شود: ايده آليست، ارزشي، اتوپيست، ناب گرا و... بيشتر از جنس تعهد به آرمان ها و... انسان مسوول از شدني ها حرف مي زند، با در نظر گرفتن ظرفيت ها، با... و برعكس انسان اميدوار وعده هاي غيرقابل ارزيابي مي دهد و از آينده پر ريسك حرف مي زند.

همين تفاوت است كه ميان مفهوم اميد و مفهوم مسووليت شكاف مي اندازد و اين دو را در برابر يكديگر مي نشاند.

اين امر مسلم است كه اگر اميد در جامعه يي نباشد ادامه كار براي جامعه و حتي سياستمداران سخت مي شود، شما از تقابل مفهوم مسووليت و مفهوم اميد صحبت مي كنيد. اين تقابل را چگونه مي شود توضيح داد؟
همين طور است. بايد اميدوار بود، اميدوار به تغيير بود تا ميل به پذيرش مسووليت در انسان به وجود بيايد، تا انديشه به تغيير و فرداي بهتر ممكن باشد و تا به محدوديت امر موجود تن ندهيم. در دل اميد وعده هست و هر وعده يي طبيعتا بسيج مي كند و براي تحققش بايد به ميدان آمد. اما اين ايده ترقي، مسابقه با زمان و ميل به ارباب طبيعت شدن فجايعي را هم به وجود آورد. قرن بيستم از اين فجايعي كه به دست انسان اتفاق افتاد كم ندارد. از ظهور فاشيزم و بمب اتم گرفته تا فجايع زيست محيطي كه به يمن رشد تكنولوژي و پيشرفت تكنيك صورت گرفت. ماشيني به راه افتاد كه ديگر از كنترل انسان خارج شد. نظام هاي توتاليتر به نوعي همان وعده هاي محقق و اتوپياهاي محقق بودند و به قيمت هاي گزاف و خشونت هاي بسيار به سرانجام رسيد. از همين رو در اميد و وعده هايش شك و ترديد ايجاد شد. هانس ژوناس يكي از شاگردان هايدگر در 1979 كتابي نوشت به نام «اصل مسووليت»(در برابر كتاب مشهور ديگري به نام « اصل اميدواري» يا اصل اميد اثر بلوخ). در اين كتاب ژوناس به بررسي اثرات مخرب رفتار انسان ها بر محيط زيست مي پردازد و اين واقعيت كه انسان ديگر قادر به كنترل تكنيك نيست و بايد با اين روند مسوولانه برخورد كند و به ويژه در برابر آيندگان پاسخگو باشد: در برابر آيندگان «چنان عمل كن كه اثرات عملت همسو باشد با تداوم زيست انساني روي زمين» يا اينكه «چنان عمل كن كه اثرات عملت براي امكان آينده چنن زندگي اي مخرب نباشد.» از نظر ژوناس مسووليت بسيار مهمتر از اميد است. رشد و ترقي به هر قيمت و بدون درنظر گرفتن عوارض آن مي تواند فاجعه بار باشد. در اين ايده نوعي دعوت به احتياط و محافظه كاري است و از همين رو متهم است به اينكه مي خواهد براساس ترس، نوعي اخلاق اجتماعي تعريف كند. به اين معنا همه طراحان اميد الزاما مسوولانه عمل نكرده اند. يا اينكه در دموكراتيزه كردن ايده مسووليت موفق نبوده اند. به نمايندگي از مردم تصميم گرفته اند و موقعيتي را تحميل كرده اند. مساله اين است كه چگونه مي شود مسووليت را تبديل به فرهنگ عمومي كرد و تغيير را مساله همگان.

در صحبت هاي شما به نظر مي آيد مسووليت اجتماعي به نوعي براي آزادي محدوديت ايجاد مي كند و شايد در روند آزادي خلل پيش آيد، مفهوم مسووليت در برابر آزادي چه شرايطي دارد؟ خيلي ها آزادي را برابر با حق زندگي مي دانند.
دو نكته را بايد دقت كرد: 1- تنش ميان آزادي و مسووليت كه گاه در برابر هم قرار مي گيرند. 2- نسبت آزادي و زندگي است. گاه مفهوم مسووليت در برابر مفهوم آزادي قرار مي گيرد. انسان آزاد يعني انساني كه مي تواند انتخاب كند، در برابر ممكن هاي متكثر قرار گرفتن و بي دغدغه عوارض آن تن به تجربه آزاد سپردن. آزادي يعني نامحدود بودن ممكن ها و به تعبيري حركت دروني ضروري«من». عوارضش براي ديگري به من مربوط نيست. به اين معنا مسووليت در تضاد با آزادي تعريف مي شود. چرا كه مسوول بودن، دغدغه ديگري را داشتن است. از همين رو به نام آزادي و ضرورت آزاد بودن به پذيرش مسووليت – يعني پاسخگويي در برابر ديگري – پشت مي شود. اين نوع توجيه را امروزه در جامعه ايران زياد مي شنويم. از سوي شهروندان و از سوي مسوولان نيز. مثلادر حوزه شهر سازي. هر آرشيتكتي آزاد است كه هر جور دوست دارد ساختمان را طراحي كند (مدرن، پست مدرن، آجر سه سانتي) بي دغدغه وجود هارموني و تناسب با ساختمان بغلي، بي توجه به منافع و مصالح عمومي شهر و وقتي هم كه مي پرسي مي گويد چارديواري- اختيارداري. آزادي هاي شخصي و معطوف به خود. در اين درك از آزادي هيچ نسبتي با مسووليت نمي بيني. هيچ ضرورت پاسخگويي نمي بيني.

آيا واقعا نمي شود نسبتي ميان اين دو برقرار كرد؟ چگونه مي شود اين دو ضرورت را با هم آشتي داد و مبناي نظري برايش تعريف كرد؟ مسووليت، چنانچه آزادي هميشه نوعي نسبت است. تنش ميان من و ديگري است كه بايد راه حل پيدا كند. آزادي غيبت تعهد نيست بلكه توانايي انتخاب است و هر انتخابي (به قول سارتر) نه تنها مرا درگير مي كند بلكه ديگري را نيز درگير مي كند. آزادي من، مرا به ميدان عمل پرتاب مي كند و در عين حال در مقابل ديگري مي نشاند. آزادي كه انتخاب كني اما انتخابي كه منجر به ضرر عمومي نشود، كه تعميم پذير باشد. (ايده كانتي) آزادي وصل است به عمل. تنش ميان آزادي و مسووليت موجب مي شود كه ما هميشه معطوف باشيم به سوي چيزي، به ميدان ممكن ها. آزادي و اختيار است كه مسووليت را در انسان پديد مي آورد. (يكي مي گويد چون خدا هست انسان مسوول است و ديگري مي گويد چون خدا نيست من مسوول زندگي و خلق آزاد خود هستم.) اين تنش ميان من و ديگري را جور ديگري هم مي شود حل كرد. ريكور در تعريف مسووليت حرف سومي مي زند. مي گويد مسوول نه تنها كسي است كه عواقب تصميمش را براي خود و ديگري مي پذيرد بلكه كسي است كه خود را مسوول ديگري مي داند. «مسوول برادر خود بودن». در نتيجه فقط معطوف به خود نيست: ديگري مي شود مساله تو. همه اينها تلاشي است براي پيدا كردن يك راه حل به قصد حل اين تنش ميان آزادي و مسووليت.

و اما اين نكته كه آزادي با حق زندگي يكي گرفته مي شود. هميشه چنين باشد. آزادي حق مسلم زندگي و زنده هاست اما هميشه رعايت نمي شود و بايد براي به دست آوردنش زندگي ات را به خطر بيندازي. باز مجبوري به انتخاب ميان زندگي و آزادي. اين تنش ميان آزادي و زندگي هم وجود دارد. آزادي يعني حق انتخاب و انتخاب يعني پذيرش مسووليت انتخاب و در نتيجه پذيرش ريسك و خطر از جمله به خطر انداختن زندگي. در نتيجه در شرايطي در برابر زندگي و لذت زنده ماندن قرار مي گيرد و به تعبير هگل (در رساله ديالكتيك ارباب و رعيت) رعيت را وا مي دارد كه به نفع زندگي از آزادي خود دست كشد. «بگذار زندگي مان را بكنيم» معنايش اين مي شود كه به من چه مربوط اوضاع ديگران.
مقصود اينكه گاه به نام زندگي، مسووليت را از روي دوش خودمان بر مي داريم، گاه به نام آزادي از داشتن آن فرار مي كنيم و گاه هم به نام اينكه وعده ها توخالي است تن به پذيرش مسووليت نمي دهيم.

اين موضوع كه مسووليت اجتماعي ربط مستقيم با سياست پيدا كرد و تغييرات كلان در حوزه قدرت تا كجا مي تواند به عنوان پيش شرط دموكراتيزه شدن فرهنگ مسووليت تلقي شود؟
نكته قابل توجهي را اشاره كرديد. مفهوم مسووليت، مونوپل آن طيفي بود كه تغيير قدرت مساله اصلي آنها بود و به اين معنا كار طراحان اميد بود. داشتن نگاه كلان معطوف به تغييرات بنيادين و انديشيدن به سياست و اجتماع به عنوان امر كلان و متمركز بر مساله سياست و مبارزه با قدرت تعريف اصلي مسووليت اجتماعي بود و الزاما به حوزه هاي ديگر اجتماعي تعميم پيدا نمي كرد. همه پرونده هاي خرد اجتماعي ارجاع داده مي شد به يك تغيير بزرگ و مهم تر كه تغيير قدرت سياسي باشد. به عبارتي حوزه هاي ديگر اجتماعي بي متولي يا خالي از سكنه مي ماند.
اين نوع نگاه تا بعد از انقلاب – تا دهه 70- هم ادامه پيدا كرد. از همين رو يك اقليت فعال ماند و يك اكثريت منفعل. اقليت فعالي كه به نام مسووليت پذيري و آن هم عمدتا چرخيده بر محور مساله قدرت در برابر هم صف مي كشيدند و اكثريت منفعلي كه به دليل پر هزينه بودن يا حداكثري بودن عوارض مسوول بودن به حاشيه رفتند يا كشيده شدند. مونوپوليزه شدن مفهوم مسووليت توسط متوليان قدرت و ضد قدرت نيز، سرخوردگي از اميدهاي محقق نشده (كه پس از استقرار هر انقلابي رخ مي دهد) پر بها بودن مسووليت پذيري و... باعث از حيثيت افتادن اين واژه شد. حتي اين ايده ريكوري كه تو مسوول برادر خود هستي هم ابعاد ترسناكي گاه پيدا مي كرد. «من مسوول تو هستم» و به اين معنا به همه ساحت هاي زندگي تو كار دارم. منظورم اين است كه اين «همه چيز به من مربوط است» توتاليتر خود موجب واكنشي راديكال شد و اين موضع كه: «هيچ چيز به من مربوط نيست».


امروزه از غيبت مسووليت اجتماعي در جامعه صحبت مي شود، بحران مسووليت. ببينيد در ايران احساس مي شود كه بي اعتنايي به مسووليت اجتماعي هرروز در حال افزايش است و تبديل به بحران شده.

بله. به قول اخوي بنده: در ايران فضول زياد داريم اما مسوول نه. پاسخگو نداريم اما دخالتجو زياد پيدا مي شود. «كي بود، كي بود من نبودم» پديده يي است دموكراتيزه شده. حتي بسياري از مسوولان هم مخالفند. مخالف چي؟ مخالف تصميماتي كه عوارضش را بر عهده نمي گيرند و متوجه ديگري مي دانند. يك ديگري ناشناس و گمنام. در حوزه عمومي هم همين موقعيت است. قدرت متمركز، در هم ريختن رابطه فرد و ديگري، اتميزه شدن ماي بسيج كننده دلايل از حيثيت افتادن مسووليت است. مشكل اصلي امروز ما همين مخدوش شدن رابطه من با ديگري است و كوچك شدن «ما» ي اجتماعي يا به عبارتي اتميزه شدن اين « ما» ي ديروزي (ماي سنتي باشد يا ماي ملي يا ماي اجتماعي...): وضعيتي كه امر اجتماعي را دستخوش بحران كرده است. تعريف جديد از مفهوم مسووليت ضروري است، چنانچه تعريف جديد از زندگي و مهم تر از همه تعريف روشن از آزادي. بايد از بار تراژيك، حداكثري، منحصر به امر سياسي مسووليت كاست و اين مفهوم را به حوزه هاي متكثر و متعدد تعميم داد و به عبارتي از انحصار يك اقليت فعال درآورد و دموكراتيزه كرد تا اين بار«من»هاي متكثر بتواند «ما»هاي جديدي را بسازد. خوشبينانه اگر نگاه كنيم، مي بينيم امروزه با وجود بحران معنا و الگو در باب مسووليت به نظر مي آيد اجماعي ناگفته در باب اين ضرورت شكل گرفته است. شكل گيري فرهنگ هاي موازي در كنار فرهنگ كليشه يي مديريت شده مسلط از علايم سرزدن اين «ما»ي جديد است: معطوف به ميدان ممكن ها و تغيير هاي همگاني گام به گام در ميدان متكثر اجتماعي. در واقع بايد اميدوار بود كه در ديالكتيك قدرت ميان دولت و جامعه مدني، يك اراده جمعي جديدي سر برآورد و ميدان اجتماعي بي صاحب را به دست بگيرد.

اين فعاليت ها كه به صورت موازي در ايران در حال شكل گيري است چه اندازه تاثير در اجتماع دارد؟

خيلي. با در نظر گرفتن آن تفكيك وبري ميان اخلاق مسووليت محور و اخلاق باور محور، مي توان ادعا كرد كه اين نخستين باست كه دارد در برابر دومين سر بر مي دارد. اخلاق مسووليت يعني تن دادن به نوعي عقلانيت كه دغدغه اش در درجه اول نه تحقق همين جايي و هم اكنوني باورها كه عبارت است از: موثر بودن، عوارض و پيش بيني است. تن دادن به انتخاب هايي كه مي خواهد موثر باشد، به عوارض آن توجه دارد و احتمالات را پيش بيني مي كند. اگر چه اين نوع نگاه هميشه متهم است به نوعي پراگماتيزم و امتياز دادن به امر موجود اما «همسو كردن اهداف و وسايل» امتياز اصلي اين نوع نگاه است. همين نگاه است كه امروزه در جامعه ما قادر است از طريق راه هاي مختلف محدوديت ها را دور بزند و تجربه آزادي را براي خود ممكن سازد.

با توجه به صحبت هاي شما به نظر مي رسد كه تعريف مسووليت دچار يك تغيير 180درجه يي شده است، نقش نهادهاي مدني را چگونه مي بينيد در شرايط فعلي و به نظر شما چه گروهي مي تواند مفهوم مسووليت را به درستي تعريف كند؟

آنچه شهروندي در ايران را دستخوش تناقض مي كند، تناقض اميد و اعتراض است. در درون مفهوم اميد، نارضايتي وجود دارد و در درون نارضايتي اعتراض و در درون اعتراض ميل به بازسازي و پذيرش مسووليت. اما اعتراض به آنچه هست و در نتيجه طرح اندازي فرداهاي بهتر هميشه متهم به نوعي سياه نمايي امر موجود است و مشكوك تلقي مي شود. از سوي ديگر نوميدي هم كفر است و نوعي فرهنگ دم غنيمتي و بي اعتنايي اجتماعي به همراه مي آورد. بنابراين سوال اين است كه چگونه مي شود دعوت به ساخت وساز ميدان اجتماعي و آن «ما» ي عمومي كرد؟ كساني كه به بازسازي اين ميدان اجتماعي مي انديشند و از ضرورت آن صحبت مي كنند در نتيجه علاوه بر ضرورت باز تعريف نسبت به من و ديگري بايد به اين موقعيت حقوقي ماجرا هم توجه كنند. اين موقعيت به نظر ابسورد مي رسد. يعني رسيدن به نوعي نوميدي، ناممكني. تن سپردن به توتاليتاريسم امر موجود. همينه كه هست. با اين همه همين نقطه مي تواند، نقطه عزيمت براي رسيدن به نوعي خودگرداني، خودكفايي باشد: بستن چشم اميد به خارج از خود و روي آوردن به خود. (از نهادهاي خيريه گرفته تا موسيقي زيرزميني تا موسسات غير دولتي آموزشي و...) براي بسيج اين « من»هاي متعدد و متكثر و اتميزه و بدل ساختن آنها به يك اراده جمعي نهادهاي مدني مي تواند حلقه واسطي باشد. امروزه با متواضع تر شدن اميد و بحران هاي مكرو- اتوپيا اين دفاع از منافع شخصي هم مي تواند بسيج كننده باشد. براي منفعت خودت هم كه شده بايد به يك ماي جمعي بينديشي. امري كه مي تواند پيش زمينه شكل دادن يك جامعه مدني باشد.

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.2683s, 19q