تاثير معلوليت بر روابط اجتماعی فرد

۱۳۹۲/۰۹/۲۶ - ۱۵:۳۷ - کد خبر: 89618
تاثير معلوليت بر روابط اجتماعی فرد

اولين نگاه

"اولين نگاه" آنچنان که روانشناسان می گويند، در روابط انسانی از اهميت خاصی برخوردار است. اولين حسی که انسان ها از يک شخص می گيرند، در نوع رابطه ای که با آن فرد بر قرار می کنند، اهميت بسزايی دارد.
تحقيقات نشان داده که جنبه های زيبايی جسمی نقش مهمی در اين موضوع بازی می کنند و جزو اولين عوامل جذب و يا دفع يک فرد به شمار می روند. خصوصا در قرن حاضر که "ظاهر و بدن بی عيب و نقص و زيبا" اهميت بسيار زيادی پيدا کرده است.

اولين تصويری که انسان از مخاطب خود پيدا می کند، خواهی نخواهی اطلاعاتی از جايگاه اجتماعی و گروهی که فرد به آن تعلق دارد را در اختيارش می گذارد. اين اطلاعات اوليه باعث می شود وی بتواند مخاطبش را طبقه بندی کند.

اين که مخاطب انسان کارمند، وزير، زن، مرد، نظامی، ورزشکار، پير يا جوان باشد در چگونگی رفتار آنها تاثير می گذارد. مردم وقتی با معلوليت جسمانی مشهود آشنا می شوند، پيش از هر نوع طبقه بندی، او را در گروه "معلولين" قرار می دهند.

به اين ترتيب در اولين برخورد، جنبه نقص عضو مخاطب، برای آنها به هويت او بدل می شود و اصلی ترين تعريف ذهنی آنها از فرد، بر پايه وضعيت جسمانی او استوار می گردد.
اين مسئله به عنوان مانعی بر شناخت شخصيت واقعی مخاطب در می آيد و در بسياری موارد از پيشرفت رابطه جلوگيری می کند.

معلوليت قدرت غريبی دارد و می تواند بر تمام تعاريفی که خود شخص و ديگران از او دارند تاثير بگذارد و گاهی تسلطش چنان است که از تمام نقش های اجتماعی، تعلقات قومی و شغلی نيز فراتر می رود.

معلوليت حتی می تواند هويت جنسی را نيز در سايه خود محو کند. معلول ها نه توالت زنانه می روند نه توالت مردانه، بلکه توالت مخصوص خود را دارند: شما يا زنيد يا مرد يا معلول.

انسا ن ها بطور ناخودآگاه از تفاوت می گريزند و در جستجوی مخاطبی هستند که هر چه بيشتر به آنها شبيه باشد. آنها در روابط خود به دنبال انعکاسی از تصاوير مثبتی هستند که می خواهند از خود داشته باشند و با کسانی که اين تصوير مثبت را به آنها باز می گرداند سريع تر ارتباط بر قرار می کنند. برعکس، چنان که تحقيقات نشان داده، مردم در برخورد با افراد معلول يا افرادی که از نرم های زيبايی فاصله زيادی دارند احساس عذاب می کنند.

هنگامی که اين "ديگری متفاوت"، از موجودی انتزاعی به موجودی واقعی که روبروی آنهاست تبديل می شود، عکس العمل مردم، هر چقدر هم که مترقی باشند، می تواند با افکارشان در تضاد قرار گيرد.

در اين مواقع، اضطرابی آنی درون انسان ها را فرا می گيرد و انعکاس اين اضطراب در رفتارشان، شخص مقابل را نيز معذب می کند. افراد دارای معلوليت در مواجهه با چنين شرايطی، به خاطر می آورند که نه تنها مثل ديگران نيستند بلکه اين تفاوت آدم ها را نيز به وحشت می اندازد.

"اولين بار که ديدمش واقعا شوک شدم. خشکم زده بود. نمی توانستم طبيعی باشم و طبيعی رفتار کنم." اين جمله عکس العمل شخصی است که با يک معلول مواجه شده است.

اين حالت شوک، بلافاصله جای خود را به احساس گناه و عذاب می دهد و ترکيب اين احساس ها باعث می شود که رفتار افراد از حالت عادی و طبيعی خارج شده و نگاهشان به نگاهی بيگانه و منجمد تبديل شود.

اهميت نگرش ديگران

"نگاه" دريچه ای است که در آن احساس، به مخاطب انعکاس می يابد. انسان ها در نگاه های يکديگر، امنيت را جستجو می کنند.

شخصی که بعد از تصادف شديد و منجر به معلوليت جسمانی، از بيمارستان خارج می شود، به دنبال بازيابی خود گم شده اش است، چرا که بدنش ديگر آن بدنی نيست که قبلا می شناخته است.

اعضای بدن اين فرد با او بيگانه شده اند. وی ديگر باور ندارد که اين دست ها يا پاها به او تعلق دارند، چرا که از او فرمان نمی برند. به همين دليل است که نگاه اطمينان بخش ديگران برای او حياتی است و به او ياری می دهد که دريابد با وجود تغييراتی که در بدنش صورت گرقته، هنوز "همان شخص" است.

بيشتر افراد با معلوليت جسمانی که اين تجربه را از سر گذرانده اند، اين اعتماد گم شده را در نگاه ديگران نمی يابند. اغلب اين نگاه ها برای آن ها يادآور معلوليتشان است.

شخصی را می شناسم که معلوليتش تنها به متفاوت بودن حالات عضلات چهره و طرز حرف زدنش محدود می شود. او برايم تعريف می کرد که روزی در خيابان از خانمی ساعت پرسيده بود. زن با فريادی چند قدم به عقب بر می دارد و به سرعت از او دور می شود. می توان تصور کرد که اين عکس العمل چه تجربه دردناکی برای فرد معلول بوده است. تجربه ای که شايد او را در افسردگی مزمنی غوطه ور کند.

اين مسئله مشخصا در افرادی که معلوليت حرکتی - مغزی دارند، بصورت شديدتری وجود دارد. آن ها کنترل ارادی بخشی از عضلاتشان را از دست داده اند و در نتيجه حرکات و در خيلی موارد بيانشان با افراد عادی متفاوت است. بطوری که برای افرادی که آن ها را نمی شناسند، نه تنها درک کلامشان بلکه درک احساسی که زير اين کلام نهفته است نيز بسيار مشکل می شود.

"سخن گفتن با ديگران برای من مثل اين است که خودم را لخت در معرض ديد آن ها قرار داده ام. چقدر دلم می خواست هنگام صحبت، با همراه کردن حرکات دستانم، خود را به آدم ها بفهمانم. کلامم برهنه است و بدنم کمکی به آن نمی کند." اين تجربه تلخ فردی است که از فلج کامل بدن (تتراپلژيک) رنج می برد.

در بعضی موارد، معلوليت در کلام فرد نمايان می شود. سارا دختر جوانی است که در اثر ضربه مغزی، تغييری شديد در لحن حرف زدنش ايجاد شده است. هرچند لغات واضح هستند، ولی او هيچ کنترلی در طرز بيانش ندارد.

کلمات بدون اينکه بتواند مانع شود، بالا و پايين می روند، کش پيدا می کنند، يا کوتاه می شوند. او ديگر احساسش را نمی تواند در لابلای اين کلام بگنجاند. او دختری فوق العاده زيباست و هيچ چيز در چهره اش نشانی از معلوليت ندارد.

"باز ديروز در خيابان جوان خوش سيمايی به من نزديک شد. از آن دور نگاهش را به چشمانم دوخته بود. حاضر بودم تمام عمرم را بدهم تا اين نگاه برای نيم ساعت هم که شده چشمانم را نوازش کند. برای لحظه ای مشکلم را فراموش کردم و من نيز در نگاهش غرق شدم. ولی اين رويای زيبا چند لحظه بيشتر به طول نينجاميد. روبرويم ايستاده بود و از من آدرس می پرسيد و من تا دهانم را گشودم، نگاه سرشار از تحسينش را ترسی سياه فرا گرفت. لبخندش بر لبانش ماسيد و با سرعت برق از من گريخت."

نينا دختر جوان ديگری است که دچار مشکلی تقريبا مشابه است. عضلات او که برای حرف زدن مورد نياز است کارشان را درست انجام نمی دهند. او تجربه روابط اجتماعی اش را چنين توضيح می دهد: "در جمع هنگامی که دهانم را باز می کنم، بلافاصله برای ديگران ناپديد می شوم. اغلب بغل دستی هايم را مخاطب قرار می دهند يا از آن بدتر تظاهر می کنند که حرف هايم را می فهمند. در صورتی که می توانند از من بخواهند حرفم را تکرار کنم. بعضی وقت ها اين عدم توانايی درست حرف زدن با اشخاص مورد علاقه ام چنان عصبی ام می کند که در سکوتی ژرف فرو می روم."

هر چند سارا و نينا با دشواری بيان روبرو هستند، ولی تصور عمومی بر اين است که قاعدتا ارتباط بر قرار کردن با آنها بايد راحت تر از ارتباط برقرار کردن با شخصی باشد که به زبان ديگری سخن می گويد.

اما واقعيت درست عکس اين را نشان می دهد. ارتباط برقرار کردن با زبان ايما و اشاره، با شخصی که به زبان ديگری سخن می گويد، برای مردم راحت تر از شکستن سدهايی است که معلوليت های بيانی در فرد ايجاد می کنند، چرا که اين مسئله بطور ناخودآگاه به منزله تهديدی برای وحدانيت جسمی و روانی انسان ها تلقی می شود.

تعلق به گروه

تعلق داشتن به گروه، برای انسان احساس امنيت به همراه می آورد. شخصی که به علت های مختلف سلامت جسمی اش را از دست می دهد و دچار معلوليت بدنی و يا روانی می شود، در خيلی از موارد با بستری شدن در مراکز درمانی، از جامعه و گروه هايی که به آن تعلق دارد به گونه ای طرد می شود.
طرد شدن فرد از اين گروه ها، باعث می شود که او اضافه بر "هويت جسمی اش"، هويت گروهی اش را نيز از دست دهد. بدين ترتيب او به نوعی ديگر نيز احساس ناقص بودن را تجربه می کند.

اين جدا شدن و به نوعی طرد شدن از گروه، در بسياری از موارد برای فرد از لحاظ روانی گران تمام می شود.

با اين حال در بيشتر موارد گروه جديدی جايگزين گروه های قبلی می شوند. در حقيقت اغلب فرد معلول در مراکز خاصی بستری می شود. اقامت در مراکزی که اشخاص با مشکلات مشابه در آن گرد آوری شده اند، جنبه های مثبت و منفی خود را دارد.

احساس تعلق به گروه می تواند حس امنيت گم شده فرد را به او باز گرداند. طبق نظر روانشناسان، ارتباط داشتن با افرادی که مشکلاتی مشابه با او دارند می تواند برای بازسازی جسمی و روحی فرد بسيار مفيد و حتی لازم باشد.

چنين شخصی نياز دارد با اشخاصی که با آنها احساس اتحاد و نزديکی و همدردی می کند ارتباط برقرار کند، چرا که خود را در آدم های بدون معلوليت جسمانی باز نمی شناسد.

با اين حال تعلق فرد به گروهی که از لحاظ اجتماعی به عنوان "ناتوان" شناخته شده است به آسانی قابل پذيرش نيست.

فردی که بعد از معلوليتش در يک مرکز درمانی اقامت گزيده می گويد: "اولش سخت است که آدم خودش را به يک گروه نابينا يا ناشنوا متعلق بداند. ولی وقتی سدها شکست، می توان در اين روابط پناهگاهی بدست آورد. پناهی که ما را از روابط پر فشار با ‘ديگران سالم’ در امان نگاه می دارد."

روابط با نزديکان

معلوليت در روابط فرد با نزديکانش خصوصا همسر، فرزندان و پدر و مادر، نيز تاثير زيادی می گذارد.

نياز آنها به کمک اطرافيانشان برای انجام کارهای روزمره، گاهی به صورت بار سنگينی در می آيد و اين مسئله بر روابط برابر انسان هايی که همديگر را دوست دارند، تاثير منفی بر جای می گذارد.

فرد معلول بدليل نداشتن اعتماد به خود و تصوير مثبت از خود، گاهی تمام خشمی که از خود دارد را به نزديکانش فرا فکنی می کند و باعث می شود با برخوردهای عصبی، ديگران را از خود براند و يا به عکس در خود فرو رود ودر رابطه ای شديدا وابسته غرق شود.

به رغم همه مشکلات، در بسياری موارد نقص عضو و تمامی تبعات آن، به عنوان موتوری قدرتمند عمل می کند و باعث کشف جنبه های خلاق وجود فرد می شود. گاه فرد برای جبران ناتوانی های جسمی يا روحی اش با اراده ای خستگی ناپذير به رشد ساير توانايی هايش دست می زند.


مژگان کاهن
روانشناس در بلژيک

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
3.12007s, 18q