دشت‌هایی که نشست می‌کنند، خانه‌هایی که ترک می‌خورند

۱۳۹۳/۱۲/۱۲ - ۱۴:۰۸ - کد خبر: 140561
دشت‌هایی که نشست می‌کنند، خانه‌هایی که ترک می‌خورند

سلامت نیوز:خشکسالی اگر برای شهری‌ها یک بحران توی روزنامه‌ها و کلام روسا است در جنوب کرمان یک واقعیت محض است، یک اتفاق که حتی شروعش هم مثل استارت زدن دونده‌های سرعت است. بعد کهنوج و جیرفت فاجعه نمایان‌تر است، پل‌های بی‌شماری است که روی زمین خشک ساخته شده و رهگذران را در اول به اشتباه می‌اندازد که پول بیت‌المال هدر رفته اما کمتر کسی متوجه می‌شود که آنچه هدر رفته آب‌های فراوانی ا‌ست که زمانی زیر این پل‌ها جریان داشته، که اکنون نیست.

به گزارش سلامت نیوز ، روزنامه شهروند نوشت: قصه‌هزار و یک‌شب نیست اما شب‌های بسیاری است عذرا و آمنه حسن‌زاده منتظر بارانند. بارانی که شاید ببارد و روستا را نجات دهد، که شاید زمین‌های ترک خورده را به هم بچسباند، درخت‌های خرما را سیراب کند تا شاید سرعت ترک روستا کمتر شود، که شاید ترکی که خانه نوسازشان را دونیم کرده است برطرف شود.

خانه را تازه ساخته بودند با وام بنیاد مسکن انقلاب اما یک ماه نشده ناگزیر چادری از هلال‌احمر گرفتند که شب را در آن روز کنند. خانه که می‌گویم، یک سوئیت است با یک اتاق بزرگ و یک آشپزخانه اوپن در ٦٠٠ کیلومتری جنوب شهر کرمان. روستای شاربما. هنوز خوشحالی خانه‌دار شدن تمام نشده بود که شب‌ها صدای غرولند زمین کابوس شد. روزهای اول سمیه شنیده بود، دختر عذرا، مادر فکر کرد تخیلات کودکانه سمیه است، قصه مردآزما را برایش گفت که خوابش ببرد اما روزهای بعد کودک و مادر با هم می‌ترسیدند تا ٣ آذرماه که خانه‌شان ترک خورد. دیوار آشپزخانه تار مویی جدا شد و مثل مار تمام طول خانه را طی کرد و رسید به دیوار روبه‌رویش. مارها رشد می‌کنند، تار هم کم‌کم به قطر یک میلگرد ١٦ شد.

درنگ جایز نبود، پس عذرا اول خانه خواهرش آمنه را نقطه امن حساب کرد اما آنجا هم که ترک برداشت هر دو سراغ چادرهای سفید مزین به ماه سرخ را گرفتند. مهندس‌ها که آمدند گفتند به خاطر کم‌آبی زمین سست شده است. کم‌آبی تازه نیست، سال‌هاست که آب نیست، آمنه روزهایی را یادش می‌آید که ٧ متری به آب می‌رسیدند، همین ١٠‌سال قبل اما کم‌کم چاه‌کن‌ها باید پایین‌تر می‌رفتند، ١٠، ٢٠، ٤٠، ٩٠ و آن‌قدر رفتند که دیگر نور چراغ‌هایشان هم معلوم نبود. ١٧٠ و گاهی هم ١٨٠ متر در عمق زمین شاید به آب برسند. اما آبی نبود و هر چه هم بود شور بود. اول بار نخل‌ها کم و کمتر شد و بعد کلا از بین رفتند. نخل‌های بی‌سر وسط دشت مردند. کنار روستا مسیر بزرگی ا‌ست که آب برای خودش ساخته است، ساخته بود، اما کم‌کم آبش را از دست داد و الان تنها چاله‌ای است بزرگ بین روستاهای گلاشگرد و شاربما و دره‌شور که تا چشم کار می‌کند اطرافش نخل‌های بی‌سر است و گرد و غباری که با یک نسیم به هوا بلند می‌شوند. دهنه شیرین که کمی بیشتر با رودخانه فاصله داشت کم‌کم خالی شد و این روزها تنها خانه‌های کاهگلی سقف و دیوار ریخته است که به رهگذران یادآوری می‌کند که زمانی اینجا هم حیات داشته است. روستاهای دیگر جنوب استان هم به همین راه می‌روند. کاهش جمعیت‌شان شروع شده است، حتی دیگر دولتی‌ها هم فهمیده‌اند و کمتر به روستاها می‌رسند. جاده‌ها خراب است، آب لوله‌کشی نیست، بیشتر اوقات برق قطع است.


خشکسالی اگر برای شهری‌ها یک بحران توی روزنامه‌ها و کلام روسا است در جنوب کرمان یک واقعیت محض است، یک اتفاق که حتی شروعش هم مثل استارت زدن دونده‌های سرعت است. بعد کهنوج و جیرفت فاجعه نمایان‌تر است، پل‌های بی‌شماری است که روی زمین خشک ساخته شده و رهگذران را در اول به اشتباه می‌اندازد که پول بیت‌المال هدر رفته اما کمتر کسی متوجه می‌شود که آنچه هدر رفته آب‌های فراوانی ا‌ست که زمانی زیر این پل‌ها جریان داشته، که اکنون نیست.
قلندری، فرماندار شهرستان فاریاب در جنوب کرمان می‌گوید: «بحران را هم رد کرده‌ایم». سال‌هاست که باران به اندازه زمان خشکسالی هم نمی‌آید. در
٢٦ بهمن ماه ١٣٩٣ جنوب کرمان هنوز باران ندیده بود و نتیجه آن‌که آمنه خواهر سر زبان‌تر روستا این طور تشریح‌اش می‌کند، «همین ١٠‌سال قبل، سالی
٥٠٠ تن خرما برداشت می‌کردیم» نگاه می‌کند تا یقین کند حرفش درک شده است اما بازهم به نگاهش اعتماد نمی‌کند « ٥٠٠تن، اما فکر می‌کنی الان چقدر برداشت می‌کنیم؟ ‌ها؟ فکر می‌کنی چقدر؟
منتظر جواب نمی‌شود» فقط چند صد کیلو، در حد چند نیسان. عذرا هم به حرفش اضافه می‌شود «جاده‌هایمان خراب شده است، زمین‌هایمان ترک خورده، می‌گویند حتی شاید اینجا گسل باشد». باز پرداخت وام نوسازی خانه‌شان هم نزدیک است، اردیبهشت‌ سال ١٣٩٤ «اما از کجا می‌خواهم بیاورم». به فاصله نیم ساعت روستای عوض‌آباد هم همین وضع را دارد. کمی بهتر اما همه می‌دانند که مقدر روستاهای حاشیه است. دره شور روزگاری نگین سبز کویر بود. وقتی که فاریاب روستایی کوچک از توابع آن بود. باغ‌های پرتقال و نخلستان‌های خرمایش زبانزد کرمانی‌ها. آن‌قدر رونق داشت که در ‌سال ١٣٢٤ صاحب مدرسه شد اما
الان چه؟
اردشیر وحدتی، رئیس دهیاری روستا می‌گوید: «از برداشت ٢هزار تنی روستا به حدود ١٠٠ تن رسیده‌ایم». اردشیر پسر جوانی ست، پدرش نخل‌دار بوده اما الان در حد چند ١٠ نخل را در حیاط نگهداری می‌کند، می‌گوید: « بیشتر خانه‌ها دیگر نخل را در خانه‌هایشان نگه می‌دارند و مثل قدیم نیست که نخلستان باشد». باغی را از دور نشان می‌دهد، آنجا بزرگترین نخلستان روستا بود اما سال‌هاست که همین‌طور رها شده و الان متروک است. دیوارهای کاهگلی باغ ریخته و طره سبز آویزان از درخت‌ها کم‌کم به زردی می‌زند. چون آب نیست. می‌گوید این تعداد بجای مانده هم یا از اندک آب توی معدود چاه‌های مانده سیراب می‌شوند یا با آب لوله‌کشی روستا.
خشکسالی فقط به کرمان محدود نیست اما هر آنچه در حرف‌ها شنیده می‌شود در جنوب کرمان به صورت کامل به چشم می‌آید. دشت‌هایی که نشست می‌کنند، خانه‌هایی که به دلیل سستی زمین ترک می‌خورند، مرگ روستاها، مهاجرت و فقر.
بنابر پژوهش‌های وزارت نیرو «دشت‌ها، به‌ویژه در مناطقی که با نشست زمین مواجه‌اند امکان تجدید آب را ندارند، چراکه این موضوع به دلیل تراکم خاک و کاهش ضریب نفوذپذیری، تغذیه سفره را کاهش و به حداقل می‌رساند.» و آنچه که در روستاهای شهرستان فاریاب یا کهنوج و جیرفت از زبان روستاییان شنیده می‌شود همان چیزی است که در آمارها گفته شده « ٤٠‌سال پیش سهم سرانه آب هر نفر در کشور ٧‌هزار مترمکعب بوده که حالا به ٢‌هزار مترمکعب کاهش یافته و این رقم در‌ سال ١٤٠٤، یعنی ١٠‌سال دیگر، به‌هزار و ٥٠٠ مترمکعب برای هر نفر کاهش خواهد یافت. به عبارت دیگر، سرانه آب ایران، ظرف نیم‌قرن به یک‌ششم عدد اولیه کاهش پیدا می‌کند».
اولین قربانیان این کم‌آبی، آب بازها بودند، مردان قوی هیکلی که در زمانه پرآبی در میان رودها می‌ایستادند و مردم را از این طرف به آن طرف کول می‌کردند اما کسی به بیکاری و مهاجرت آنها اهمیت نداد، شاید حتی برخی خوشحال شدند که دیگر نباید پولی به آنها بدهند که از رود‌ها رد شوند، خودشان به آب می‌زدند، آب دیگر آن‌قدر جان نداشت که آدم ببرد، اما هنوز بود. بزرگترها رد می‌شدند تا روزی که بچه‌ها هم دیگر به راحتی رد می‌شدند و الان خشک خشک هستند مثل هلیل‌رود جیرفت، مثل ملندتی یا شور که اول رودخانه فصلی شدند و کم‌کم کلا محو تا امروز که تنها چاله‌ای از آن روزگاران به جای مانده تا قدیمی‌ترها رد که می‌شوند با خود زمزمه کنند «یاد باد، آن روزگاران یاد باد».
و این عجوزه هر روز خود را بیشتر از قبل پهن می‌کند. رودها را می‌خشکاند، چاه‌ها را و باغ‌ها را. در نزدیکی جیرفت. روستای عوض‌آباد آن‌قدر بی‌آب است که کشاورزها فقط کارگری می‌کنند. به شهر می‌روند و می‌آیند. لوله‌ها هم خشکیده است، آن‌قدر که تنها ٢ روز در هفته آب دارد و البته آنها خوشبختند، چون تنها چند کیلومتر آنسوتر روستاییان تهمینه با گالن می‌آیند اینجا که آب ببرند. آب. آب. آب در هوایی که گاهی به ٤٠ درجه می‌رسد. محمدرضا عبدلی مالی رئیس شورای عوض‌آباد هم از مهاجرت گسترده می‌گوید. از روستایی که ٨٠ خانوار داشت و الان فقط ٤٢ تای آنها مانده‌اند، نیازی به سند نیست. اسناد با کاهگل و آجر ساخته شده‌اند. خانه‌های متروکی که رها شده این‌سو و آن سوی روستا جا مانده‌اند. این قصه‌هزار و یک شب نیست اما می‌تواند قصه هزاران کشاورزی باشد که کارگر می‌شوند، که بیشتر و بیشتر محتاج کمیته امداد و آب. قصه مردمانی که روزگاری برو بیایی داشتند اما اکنون لق‌لق زبانشان فقط این است: «یاد باد، آن روزگاران
یاد باد».

نظر خود را بنویسید
(ضروری)
(ضروری)
CAPTCHA Imagereload
0.09616s, 20q