سلامت نیوز : یکی از نقاط بزرگ تفاوت کاترین رضوی و همسرش تقی فرور با بسیاری از دیگر متخصصان و کنشگران محیط زیست این بود که در راه رسیدن به توسعه پایدار، “جامعه محلی” را بزرگ ترین اهرم می دانست. او و دکتر فرور گام های ارزشمندی را برای توانمندسازی و آگاهی جامعه محلی به ویژه عشایر ایران برداشتند. آنها هرگز در مبحث “حفاظت” آدم هایی را که در محیط های طبیعی زندگی می کنند فراموش نکردند و “حفاظت مشارکتی” را خیلی سال پیش و قبل از برنامه های جهانی، تمرین و پیاده کرده و آموزش دادند.

می گفت حق نداریم نا امید شویم !

به گزارش سلامت نیوز الهه موسوی در "پیام ما" نوشت : همین اسفندماه بود؛ فردای سفر رییس جمهور به گلستان و ماجرای تلخ آشوراده. تلفنم زنگ زد؛ نامش روی گوشی بود. به سرعت جواب دادم. حتی احوالپرسی نکرد. با صدایی نگران گفت:« تو می گی با اینها چیکار کنیم؟ چند ساله داریم دور خودمان می چرخیم. برای آشوراده حکم دادستانی را گرفتیم. باز رفتیم سر خانه اول.» تا آمدم جوابی بدهم با صدایی که کمی جان گرفته بود گفت:« اما نگران نباش؛ درستش می کنیم. نباید ناامید شد. ما حق نداریم ناامید شویم! نمی گذاریم آشوراده را نابود کنند.»


فردای آن روز دوباره تماس گرفت؛ برای پیگیری بحث شکایت. گفت دیشب تا صبح نخوابیدم و با وکیل و بقیه حرف می زدم. دنبال انجمنی مجوز دار بود تا بتواند شکایت را ثبت کند. پرسیدم: مگر انجمن خودتان مجوز ندارد؟ گفت: مجوز ما را تمدید نکرده اند! اینرا با صدایی شکسته گفت. نمی دانم “سمنا” را گفت یا “سنستا” ؛ تعجب اما نکردم؛ خودم این تجربه را داشتم. در دولت قبل 3 سال در نوبت ثبت انجمن بودیم و در نهایت گفتند “مدارکتان گم شده و باید دوباره برای ثبت اقدام کنید”. اما غمگین شدم و حیفم آمد از او که برای وطن و سرزمینش اینجا مانده بود و حالا حتی مجوز فعالیت مدنی نداشت؛ او که “موسسه توسعه پایدار و محیط زیست” را همراه با همسرش محمدتقی فرور شش ماه پس از انقلاب یعنی در سال 1358 راه انداخته بود.


او اما برای نجات سرزمینش منتظر هیچ مجوزی نبود. فردای آن روز من زنگ زدم. گوشی را دیر برداشت. گفت سر دردش ادامه دار شده و اذیتش می کند. گفتم دکتر رفته اید؟ گفت: من خوبم؛ انجمن چی شد؟ پیدا کردی کسی را ؟ دوباره روی مراجعه به پزشک و حفظ آرامش، اصرار کردم. گفت از بی خوابی است و فکر و خیال آشوراده؛ نگران نباش؛ من خوبم! تو بگو چه کردی؟


نگرانش بودم. با توجه به سابقه بیماری که داشت ادامه سردردها علامت خوبی نبود. حتی حس کردم انگار خودش هم نگران شده. روزهای بعد چند بار زنگ زدم گوشی را برنداشت. ظاهرا سر دردش ادامه دار شده بود و دخترش تصمیم گرفته بود او را برای معالجه و آرامش، نزد خود به خارج از ایران ببرد.


امروز وقتی خبر را شنیدم یاد آن سال افتادم و اولین بار که در نشستی در وزارت جهاد کشاورزی دیدمش؛ پیش از آن اسمش را به عنوان یکی از مخالفان و منتقدان سرسخت “تراریخت”ها شنیده بودم. سال 1386 بود و اوج بحث های مربوط به “محصولات تراژن” یا همان “تراریخته”. آن روزها کمتر کسی با این واژه ها آشنا بود. نه از فضای مجازی خبری بود و نه محیط زیست مثل امروز به حوزه عمومی راه پیدا کرده بود. او آنسوی میز درست مقابل بهزاد قره یاضی مرد اول تراژن ها در ایران نشسته بود؛ با شجاعت و شور و اشتیاق و دلسوزانه و البته مستند در برابر موافقان تراژن صحبت می کرد. نشست که تمام شد جلو رفتم و از سخنانی که ایراد کرده بود تشکر کردم. این شد آغاز یک دوستی و البته استاد و شاگردی.


از او بسیار آموختم. از شجاعت بی نظیرش؛ از اینکه هیچوقت ناامید نمی شد و از اینکه می گفت باید همه با هم این مشکل و دیگر مسائل محیط زیست را حل کنیم. او جنبش محیط زیست را یک پیکره می دید و سعی داشت یکپارچگی این پیکره را حفظ کند.


یکی از نقاط بزرگ تفاوت او و همسرش با بسیاری از دیگر متخصصان و کنشگران محیط زیست این بود که در راه رسیدن به توسعه پایدار، “جامعه محلی” را بزرگ ترین اهرم می دانست. او و دکتر فرور گام های ارزشمندی را برای توانمندسازی و آگاهی جامعه محلی به ویژه عشایر ایران برداشتند. آنها هرگز در مبحث “حفاظت” آدم هایی را که در محیط های طبیعی زندگی می کنند فراموش نکردند و “حفاظت مشارکتی” را خیلی سال پیش و قبل از برنامه های جهانی، تمرین و پیاده کرده و آموزش دادند.


هنوز صدای گرمش در گوشم است: ” نباید نا امید شد؛ من خوبم؛ این را با هم درستش می کنیم، نباید عقب نشینی کرد. آشوراده را نمی دهیم خرابش کنند؛ میانکاله را نمی گذاریم ویران کنند! ”

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 1 =