شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۵۷
کد خبر: 394722

تأثیر استرس، تروما و بحران بر سلامت فرد بسیار پیچیده و چندلایه است. به‌طورکلی، نمی‌توان گفت استرس یا تروما به‌تنهایی علت یک بیماری خاص است؛ چون اغلب بیماری‌ها علت واحد ندارند و چندعاملی یا فاکتوریال هستند.

فشار عوامل بیرونی بر سلامت جسم و روح

به گزارش سلامت نیوز به نقل از پیام ما، گوش «حمیرا» دچار گرفتگی شد،‌ برای حل مشکل سراغ شست‌وشو رفت،‌ بدتر شد. پماد زد،‌ بدتر شد. تصمیم گرفت دکترش را عوض کند، متخصص به او گفت دچار سکته گوش(ISSNHL) شده است. این روزها یکی از گوش‌هایش نمی‌شنود و در گوش دیگرش صدای سوت می‌پیچد. حمیرا کلافه است. هر روز دکتر می‌رود و آمپولی تزریق می‌کند. او نگران است مبادا شنوایی‌اش را از دست بدهد. حمیرا تنها کسی نیست که این روزها دچار مشکلات جسمی شده‌؛ «منا» سر کار نشسته بود که دردی در دلش پیچید.

فکر کرد همان دل‌دردهای همیشگی است. دکتر رفت و سرم زد، اما بدتر شد. نیمه‌شب دوباره از درد به درمانگاه مراجعه کرد. درنهایت به او گفتند از استرس و اضطراب دچار این وضعیت شده است. «لیلا» هم این روزها علائم سرماخوردگی دارد.‌ او می‌گوید آبریزش بینی و سایر علائم او هیچ ارتباطی به ویروس ندارد و از اضطراب و سوگی نشئت گرفته که این روزها می‌گذراند. «طراوت واحدی»، روان‌پزشک،  با تأیید این تجربه‌ها به‌لحاظ پزشکی، عنوان می‌کند که در زمانه تروما بدن‌ها سخن‌ها می‌گویند،‌ با درد،‌ با کسالت و با تشدید علائم بیماری!

اضطراب، استرس یا قرار گرفتن در وضعیت تروما می‌تواند باعث بروز چه بیماری‌هایی در افراد شود؟


تأثیر استرس، تروما و بحران بر سلامت فرد بسیار پیچیده و چندلایه است. به‌طورکلی، نمی‌توان گفت استرس یا تروما به‌تنهایی علت یک بیماری خاص است؛ چون اغلب بیماری‌ها علت واحد ندارند و چندعاملی یا فاکتوریال هستند. اما آنچه می‌دانیم این است که استرس، به‌ویژه استرس مزمن یا شدید، می‌تواند یکی از عوامل مؤثر در بروز یا تشدید بسیاری از بیماری‌ها باشد. از جمله این بیماری‌ها می‌توان به بیماری‌های روماتولوژیک، بیماری‌های قلبی‌ـ‌عروقی، بیماری‌های عروقی و حتی برخی سرطان‌ها اشاره کرد. در بسیاری از موارد، استرس می‌تواند باعث شروع بیماری شود یا بیماری‌ای را که از قبل در فرد وجود داشته، دوباره شعله‌ور کند.

آیا همه استرس‌ها یکسان‌اند؟


ما با انواع مختلفی از استرس مواجه‌ایم. برخی استرس‌ها فیزیکی هستند؛ مثلاً وقتی فرد به یک بیماری جسمی مبتلا و به‌واسطه آن دچار اضطراب می‌شود. برخی دیگر استرس‌های بیرونی یا محیطی‌اند، که شامل استرس‌های روانی و عاطفی، ازدست‌دادن شغل، مشکلات معیشتی، سوگ یا اتفاقاتی مثل حمله، جنگ و حوادث بحرانی می‌شوند. همه اینها می‌توانند به‌عنوان عوامل زمینه‌ساز یا تشدیدکننده بیماری عمل کنند و در بروز یا شعله‌ور شدن بیماری نقش داشته باشند.

شرایط بحرانی چگونه روی افرادی که از قبل بیماری زمینه‌ای دارند، اثر می‌گذارد؟


افرادی که از قبل به بیماری‌هایی مثل دیابت، بیماری‌های قلبی یا سرطان مبتلا هستند، در شرایط بحرانی آسیب‌پذیرتر می‌شوند. در چنین شرایطی مثلاً در جنگ یا حوادث گسترده اولویت نظام درمان معمولاً به بیماران ترومایی و آسیب‌دیدگان مستقیم اختصاص پیدا می‌کند. تمرکز اصلی روی نجات جان افرادی است که دچار آسیب حاد شده‌اند. درنتیجه، بسیاری از خدمات درمانی دیگر مثل درمانگاه‌ها، پیگیری بیماری‌های مزمن یا حتی جراحی‌های برنامه‌ریزی‌شده به حاشیه می‌روند یا به تعویق می‌افتند. وقتی درمان یک بیمار مزمن به تعویق می‌افتد، مثلاً فردی که دیابت دارد، سرطان دارد یا منتظر جراحی بوده، این وقفه می‌تواند باعث بدتر شدن سیر بیماری شود. علاوه‌براین، در چنین شرایطی ممکن است دسترسی به دارو هم با مشکل مواجه شود. ما در سال‌های اخیر، به‌ویژه به‌دلیل تحریم‌ها، همواره با کمبود برخی داروها روبه‌رو بوده‌ایم. در شرایط بحرانی، این اختلال‌ها تشدید می‌شود و بیمار ممکن است نتواند داروی مورد نیازش را تهیه کند یا به خدمات درمانی مناسب دسترسی داشته باشد.

برای اینکه افراد دچار این وضعیت‌ها نشوند یا بتوانند اثرات استرس، تروما و بحران را کنترل کنند، چه کارهایی می‌توانند انجام دهند؟ آیا اصلاً راه‌حلی وجود دارد؟


بخش مهمی از مواجهه با این شرایط، در حوزه روان معنا پیدا می‌کند. اگر بخواهیم از بروز یا تشدید این وضعیت‌ها پیشگیری کنیم، یکی از کارهای اساسی این است که از ابزارهایی که در اختیار داریم برای کاهش تنش استفاده کنیم؛ یعنی نوعی تنش‌زدایی آگاهانه از خودمان. در شرایط بحرانی، مثل همان جنگ دوازده‌روزه‌ای که تجربه شد و بسیاری از افراد در شوک و بهت بودند، توصیه‌هایی مطرح می‌شود که می‌توان آنها را نوعی «جعبه‌ابزار کمکی» برای افراد دانست. حفظ روتین‌های روزمره زندگی حتی در ساده‌ترین شکل ممکن یکی از این ابزارهاست؛ اینکه فرد بتواند احساساتش را به کلمه تبدیل کند، درباره آنچه تجربه می‌کند، حرف بزند و روایتش را با آدم‌هایی که به آنها اعتماد دارد، در میان بگذارد. کمک گرفتن از دیگران و حفظ شبکه‌های حمایتی دوستان، خانواده، یا حتی حمایت‌های حرفه‌ای نقش بسیار مهمی دارد. اینها اقداماتی هستند که بارها در شرایط بحرانی توصیه می‌شوند و می‌توانند تا حدی از شدت فشار روانی کم کنند.

اما به نظر می‌رسد در وضعیت کنونی این موارد کفایت نمی‌کند.


ما با حالتی مواجه‌ایم که به آن «دی‌مورالیزیشن» یا نوعی درماندگی روانی می‌گویند. این وضعیت از نظر ظاهری می‌تواند شبیه افسردگی باشد؛ فرد احساس ناامیدی می‌کند، اضطراب بالایی دارد، از زندگی لذت نمی‌برد. اما تفاوت اصلی اینجاست که در این حالت، مسئله الزاماً یک اختلال روان‌پزشکی کلاسیک نیست، بلکه فرد در شرایطی گیر افتاده که عوامل ایجادکننده آن خارج از کنترل اوست. در این شرایط، فرد به این جمع‌بندی می‌رسد که نه در شکل‌گیری این شرایط نقشی داشته، نه اکنون توان تغییر آن را دارد. مثلاً وقتی معیشت یک فرد به‌شدت تحت فشار است، او می‌داند تا زمانی که این شرایط کلان وجود دارد، عملاً کاری از دستش برنمی‌آید. این احساس ناتوانی و بی‌اختیاری، فرد را دچار ناامیدی عمیق می‌کند. در چنین وضعیتی، اگر شرایط بیرونی بهبود پیدا کند، معمولاً وضعیت روانی و حتی علائم جسمی فرد هم بهتر می‌شود؛ بدون اینکه لزوماً مداخله دارویی انجام شده باشد.

یعنی همیشه درمان دارویی راه‌حل نیست؟


نه لزوماً. در بسیاری از این موارد، مسئله اصلی خود شرایط زندگی است. اگر آن شرایط بهبود پیدا کند، علائم روانی و جسمی فرد هم کاهش پیدا می‌کند. اما مشکل اینجاست که این شرایط معمولاً تحت کنترل خود فرد نیست و او امکان ایجاد تغییر در آن را ندارد. به همین دلیل، با وضعیتی بسیار پیچیده روبه‌رو هستیم.

اگر بخواهیم به پرسش اصلی بازگردیم، این فشارهای روانی چگونه می‌توانند به علائم جسمی تبدیل شوند؟


در اینجا با گروهی از اختلالات به‌نام اختلالات روان‌تنی مواجه‌ایم. در این اختلالات، فرد دچار علائم جسمی واقعی می‌شود، مثل درد، مشکلات گوارشی نظیر گیر کردن غذا، علائم نورولوژیک. اما وقتی بررسی‌های پزشکی انجام می‌شود، هیچ علت ارگانیکی مشخصی پیدا نمی‌شود. مثلاً آندوسکوپی، کولونوسکوپی یا سایر آزمایش‌ها طبیعی هستند، اما بیمار همچنان رنج می‌برد. در بسیاری از موارد، منشأ این علائم اضطراب مزمن، تعارض‌های حل‌نشده یا مشکلاتی است که فرد یا نسبت به آنها آگاه نبوده، یا نتوانسته آنها را به زبان بیاورد و درباره‌شان صحبت کند. وقتی یک تجربه یا فشار روانی برای مدت طولانی در فرد باقی می‌ماند و به کلمه، معنا و روایت تبدیل نمی‌شود، بدن به‌نوعی شروع به «حرف زدن» می‌کند و آن را در قالب علائم جسمی نشان می‌دهد. در این شرایط در بیمارستان‌ها بارها با بیمارانی مواجه می‌شویم که به‌دلیل علائم جسمی مراجعه می‌کنند؛ بررسی‌های کامل انجام می‌شود، اما هیچ علت ارگانیکی پیدا نمی‌شود. این بیماران واقعاً در رنج هستند، اما پاسخ مشخص پزشکی برای حذف علت وجود ندارد.
در شرایط بحرانی، شیوع این اختلالات روان‌تنی بیشتر می‌شود و درنتیجه بار مراجعه به بیمارستان‌ها هم افزایش پیدا می‌کند. بیمار هستند، درد دارند، رنج می‌کشند، اما مسئله اصلی در جایی فراتر از بدن و در دل شرایط روانی و اجتماعی نهفته است.

آیا در چنین شرایطی ممکن است با انواع اسپاسم‌ها هم مواجه شویم؟


بله، در شرایط استرس مزمن، اضطراب یا تروما، بروز علائم عضلانی بسیار شایع است. این علائم می‌توانند از دردهای عضلانی ساده شروع شوند و تا اسپاسم‌های عضلانی، گرفتگی‌ها و دردهای موضعی ادامه پیدا کنند. درد گاهی به‌شکل اسپاسم خودش را نشان می‌دهد و گاهی به‌صورت نقاط خاصی در بدن که نسبت به درد یا حتی لمس بسیار حساس‌اند.
در برخی افراد، مجموعه‌ای از علائم دیده می‌شود که شامل دردهای عضلانی منتشر و مزمن، خستگی‌های طولانی‌مدت و وجود نقاطی مشخص در بدن است که به لمس به‌شدت حساس و دردناک‌اند. برای این وضعیت حتی یک اختلال شناخته‌شده با معیارهای تشخیصی مشخص وجود دارد. این افراد واقعاً درد و خستگی را تجربه می‌کنند و علائم آنها واقعی و آزاردهنده است، حتی اگر علت ارگانیکی مشخصی در بررسی‌ها پیدا نشود.

این علائم می‌توانند به‌شکل کمردرد، پادرد و… هم بروز پیدا کنند؟


بله، کاملاً ممکن است. این علائم می‌توانند به‌شکل کمردرد، پادرد، گزگز اندام‌ها، دردهای منتشر یا موضعی بروز پیدا کنند. در چنین مواردی معمولاً ارزیابی‌های پزشکی کامل و چندجانبه انجام می‌شود، چون در بسیاری از موارد علت ارگانیک هم وجود دارد؛ مثلاً بیماری‌های خودایمن، اختلالات عصبی یا بیماری‌هایی مثل دیابت. اما نکته مهم اینجاست که در بسیاری از بیماران، شدت علائم با شدت بیماری زمینه‌ای متناسب نیست. یعنی ممکن است بیماری از نظر پزشکی کنترل‌شده یا نسبتاً خفیف باشد، اما علائم مثل درد، گزگز یا اسپاسم بسیار پررنگ، آزاردهنده و «پرسروصدا» باشند. برای مثال، فردی دیابت دارد و دچار گزگز اندام‌هاست، اما پزشک می‌بیند شدت این علائم بیشتر از حدی است که معمولاً در چنین شرایطی انتظار می‌رود. در اینجا می‌گوییم عوامل دیگری هم در تشدید علائم نقش دارند.
گاهی این علائم می‌توانند در زیرمجموعه اختلالات سایکوسوماتیک یا روان‌تنی قرار بگیرند. این به آن معنا نیست که همیشه «علتی وجود ندارد و بعد درد ایجاد می‌شود». در بسیاری از موارد، علت ارگانیک و عامل روانی هم‌زمان با هم وجود دارند و روی هم اثر می‌گذارند. گاهی هم واقعاً هیچ علت ارگانیکی برای درد پیدا نمی‌شود، اما فرد همچنان درد واقعی و شدید را تجربه می‌کند. اختلالات روان‌تنی می‌توانند دامنه بسیار گسترده‌ای از علائم جسمی را ایجاد کنند.
درد یکی از پیچیده‌ترین پدیده‌ها در پزشکی است، به‌ویژه دردهای مزمن که کنترل آنها بسیار دشوار است و بار سنگینی هم بر بیمار، هم بر خانواده و هم بر نظام سلامت تحمیل می‌کند. از منظر تحلیلی، نه لزوماً روان‌کاوانه کلاسیک، وقتی فرد با مسئله‌ای طولانی‌مدت روبه‌روست که نمی‌تواند آن را به زبان بیاورد یا درباره‌اش حرف بزند، گاهی این مسئله به‌صورت ناآگاهانه در قالب علائم جسمی بروز می‌کند. درواقع، بدن شروع به «حرف زدن» می‌کند؛ چیزی که پیش‌تر هم به آن اشاره شد.

این ارتباط بین روان و درد از نظر علمی مبنایی دارد؟


این موضوع صرفاً یک روایت یا تعبیر ذهنی نیست، بلکه مبنای علمی و عصب‌شناختی دارد. مسیرهای انتقال درد از گیرنده‌های مختلف بدن وارد سیستم عصبی مرکزی می‌شوند و در بخش‌های متعددی از مغز، از طریق سیناپس‌ها با نورون‌های دیگر ارتباط برقرار می‌کنند. پردازش درد در مغز بسیار پیچیده است و در شبکه‌هایی انجام می‌شود که با هیجانات، احساسات و حالات روانی هم‌پوشانی دارند. برای مثال، یکی از این مناطق اینسولاست که علاوه‌بر تنظیم کردن پاسخ به محرک‌های هیجانی وظیفه دارد اطلاعات بدن را در شرایطی که با درد مواجه‌ایم، پردازش کند.
ما درد را به‌عنوان یک وضعیت تهدیدکننده و آسیب‌زا درک می‌کنیم که همین وضعیت ذهنی در افزایش حساسیت به درد و فاجعه‌پنداری از این شرایط نقش دارد. از همین روست که پردازش هیجانی و بازتعریف معنای درد می‌تواند اثربخش باشد. هیجانات و وضعیت روانی فرد می‌توانند مستقیماً روی تجربه درد اثر بگذارند؛ به‌ویژه در دردهای مزمن. وضعیت درد مزمن خود یک عامل استرس فیزیکی و هیجانی در بدن است که باعث تغییرات خلقی و پاسخ‌های ناکارآمد به محرک دردآور می‌شود، این شرایط یک چرخه معیوب ایجاد می‌کند.
یکی از رویکردهای نوین در درمان دردهای مزمن، «درمان مبتنی‌بر پردازش هیجانی» است. این روش بر این اساس شکل گرفته که هیجانات سرکوب‌شده، تعارض‌های حل‌نشده و تجربه‌های هیجانی چگونه می‌توانند خودشان را در قالب درد مزمن نشان دهند.
هدف این رویکرد درمانی این است که با کار روی هیجانات و عواطف فرد، شدت و تداوم درد کاهش پیدا کند. شواهد نشان می‌دهد این نوع درمان می‌تواند نقش مؤثری در کنترل دردهای مزمن داشته باشد، به‌ویژه در مواردی که درمان‌های صرفاً جسمی پاسخ کافی نداده‌اند.

یکی از دوستانی که به‌تازگی دو عزیز خود را از دست داده،‌ به ما گفته دچار علائم سرماخوردگی و آنفولانزا شده، اما معتقد است دلیل آن از اضط راب است. آیا استرس و اضطراب می‌تواند به این شکل هم خود را نشان دهد؟


نمی‌توان پاسخ قطعی و مطلق داد. سرماخوردگی و آنفلوآنزا به‌طور کلاسیک علت ویروسی دارند و وقتی با این علائم مواجه می‌شویم، همیشه باید ابتدا علل عفونی را در نظر گرفت. بااین‌حال، چیزی که می‌توان درباره‌اش صحبت کرد، بروز علائم شبه‌سرماخوردگی یا شبه‌آنفلوآنزا در شرایط اضطراب شدید یا استرس مزمن است. در شرایط اضطراب شدید، سیستم پاسخ به استرس بدن فعال می‌شود؛ یعنی همان سیستم عصبی خودکار. این پاسخ از سیستم عصبی مرکزی شروع می‌شود و غددی مثل غده آدرنال را درگیر می‌کند تا بدن برای «بقا» آماده شود. در این فرایند، بدن وارد حالتی می‌شود که می‌تواند مجموعه‌ای از علائم جسمی ایجاد کند؛ مثل بدن‌درد، احساس کوفتگی، خستگی شدید، لرز، تعریق، یا حتی احساس کسالت عمومی علائمی که خیلی شبیه سرماخوردگی یا آنفلوآنزا به نظر می‌رسند. در این حالت، درگیری سیستم‌های خودکار بدن می‌تواند برای مدتی علائمی ایجاد کند که از نظر تجربه فرد کاملاً واقعی هستند، حتی اگر عامل ویروسی یا عفونی مشخصی وجود نداشته باشد. این به‌معنای «خیالی بودن» علائم نیست؛ بلکه واکنش فیزیولوژیک بدن به اضطراب شدید است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha