شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۴:۱۶

اینترنت قطع شد، اما ناگهانی نبود. اتفاقی بود که خیلی‌ها با ترس منتظرش بودند. علاوه‌بر اختلالات جدی که در زندگی و روندهای حیاتی ایجاد شد، امکان حداقلی‌ترین ارتباطات میان میلیون‌ها نفر در داخل و خارج از کشور قطع شد، خصوصاً وقتی تلفن‌های همراه و ثابت هم امکان برقراری تماس نداشتند. در شرایط بی‌خبری مطلق برای بسیاری از افراد خلأ ایجادشده با فکرهای بسیار منفی و در نظر گرفتن بدترین حالت‌های ممکن برای عزیزانشان پر می‌شود.

وقتی حال دور از وطن‌ها هم خوب نیست

به گزارش سلامت نیوز به نقل از پیام ما، اما در برهه‌هایی حساس، رنج و رفتارهای مشابهی وجود دارد که نتیجه‌اش به‌گفته او به «رفتارها توده‌وار» است: «ما در مقاطع تاریخی مثل سال ۸۸، ۱۴۰۱ یا همین سال ۱۴۰۴ در زمان جنگ اسرائیل علیه ایران و وقایع دی‌ماه، شاهد یک واکنش یکپارچه‌تر و یکدست‌تر از این بخش از جامعه ایرانی در نوع رفتار مجازی هستیم که حتی اگر تنوع داشته باشد، می‌توان آن را در چند قطب مشخص دسته‌بندی کرد. من در توصیف این واکنش از مدل رفتار توده‌وار استفاده می‌کنم، به این معنا که در چنین مواقعی تهدید و یا تجربه هیجانی رخ داده، همراه با ابهام باعث می‌شود بررسی شخصی و فردی یا بررسی وابسته به زمینه و تاریخچه فرد معلق شود و چون فکر کردن برای فرد دشوار می‌شود، رفتار توده‌وار را دنبال کند و خودش را در قالب کلیت‌هایی تعریف کند. کلیت‌هایی که این روزها در شبکه‌های اجتماعی به‌صورت پیروی از یک فرد، یک جریان یا همکاری در اموری مثل تظاهرات و راهپیمایی‌ها و کنش‌های نمایشی اعتراضی نمود پیدا کند.»


تروما مرز نمی‌شناسد

در این شرایط زخمی به کل جامعه وارد می‌شود و جوامع دور از وطن (دیاسپورا) از آن مستثنا نیستند. ترومای جمعی، حاصل شوک و رنج شدید و ویرانگر است که به خاطره‌ای مشترک تبدیل می‌شود و همه را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. فارغ از این تجربه، شکل دیگری از تروما، ترومای نیابتی است. این تروما وقتی تجربه می‌شود که ما خود به‌صورت مستقیم در معرض رویدادی تلخ نبوده‌ایم؛ آن را دیده‌ یا شنیده‌ایم. حتی اخبار، قابلیت ایجاد این تروما دارند. روزهایی که تمام مسیرهای ارتباطی بین افراد داخل و خارج از ایران قطع بود، باریکه‌ای از اخبار و تصاویر هولناک تنها امکان و مسیر بیرون آمدن از ابهام محض برای مهاجران شد.

این شرایط برای «امید»، که چهار سال است که ایران زندگی نمی‌کند، از اولین روز آغاز اعتراضات از بازار شروع شد. تمام خانواده و خواهر و برادر او در ایران هستند: «تمام روز تلویزیون روی کانال‌های خبری است و شب‌ها با صدای گفت‌وگوهای اتاق‌های کلاب‌هاوس می‌خوابم، از جنگ قبلی این روی من ماند و عادت شد. این اتاق‌ها خیلی جزئی‌ترند، تخصصی‌ترند. تحلیل‌ها هم واقع‌بینانه‌ست. شب‌های جنگ من با گوش دادن به این صحبت‌ها کلاً نمی‌خوابیدم، مگر اینکه خوابم می‌برد. حتماً هم باید گفت‌وگو زنده باشد. زمان جنگ پدر و مادر من تهران را ترک نمی‌کردند و این اتاق‌ها پخش زنده از جنگ داشتند که از چند نقطه تهران گزارش می‌کردند.» 

پیگیری دائمی اخبار درواقع فرصت اتصال جسمی به آن چیزی است که در ذهن آنها جریان دارد. بسیاری از افراد مثل «امید» هنوز از واکنش‌ها به جنگ رها نشده بودند که وارد بحران جدیدی شدند: «از آن زمان دیگر ذهن و روان من نتوانست به حالت قبل برگردد. جنگ تمام شد، اما ما در این بین فشارهای مقطعی هم داشتیم و این‌طور نبود که چند ماه آرام را سپری کنیم. این وضعیت خواب در شرایط اخیر به حدی رسید که مثلاً یکشنبه بعد از شروع قطعی اینترنت، خبرها هم زیاد بود و من دو شیفت ۱۲ساعته را طی دو روز بدون خوابیدن رفتم سر کار. کلاً در این مدت یا نمی‌خوابیدم یا مثلاً سه ساعت می‌خوابیدم و بارها بیدار می‌شدم» در تمام صحبت‌ها از وضعیت روانی و ذهنی، هیچ فاصله‌ای میان افراد و وقایع ایران و افرادی که در این زندگی می‌کنند حس نمی‌شود.

گاهی هم افراد خودشان را ملزم به دیدن تصاویر دردناک و سخت می‌دانند؛ چون این چیزی است که عزیزانشان در داخل کشور تجربه می‌کنند. این کار درواقع فرصتی برای آرام کردن عذاب وجدان یا ممکن کردن سوگواری در محیطی غریبه است که فرصت سوگواری و دریافت همدلی نمی‌دهد. «سارا» کمی بعد از وصل شدن بعضی از ایرانیان به اینترنت متوجه شد دوستش جان خود را از دست داده: «حتی نمی‌خواستم حواسم را پرت کنم، فیلم‌ها را نگاه نکنم یا خودم را قایم کنم؛ چون برایم فایده نداشت. من خیلی آدم حساسی هستم، چنان‌که در حالت عادی فیلمی که برای بیماران قلبی و کودکان و گروه‌های خاص مناسب نباشد، من هم نگاه نمی‌کنم. اما شروع کردم به دیدن تمام این فیلم‌های آن روزها، دیدن اینها برای من خیلی سنگین بود، ولی لازم بود. درواقع، چیزی نبود که من بتوانم خودم را از آن قایم کنم؛ چون به‌هرحال این اتفاق در حال افتادن بود، چه من چشم‌هایم را ببندم و چه نبندم.»

بنابر توصیف جلالی ندوشن بسیاری از مهاجران درواقع به‌طور کامل ایران را ترک نمی‌کنند: «مهاجران از ایران رفتند؛ چون اینجا را غیر قابل سکونت و زیست و دارای امکانی برای یک زندگی شرافتمندانه می‌دانستند. اما آیا واکنش‌های مکرر آنها در مقاطع سیاسی برای پس گرفتن ایران یا بازگشت به ایران نوعی سوگ حل‌نشده از ترک ایران است؟ به‌عبارتی، هر کس حتی آنکه با لب خندان یا نوعی نگاه تلخ به سرزمین ایران و مردم ایران اینجا را ترک کرده، همچنان نگاهی به اینجا دارد و هیچ‌وقت کامل اینجا را ترک نکرده. من فکر می‌کنم این مضمونی جدی در تجربه مهاجرت ایرانی است که در برهه‌های مختلفی خود را نشان می‌دهد.» 

او ادامه می‌دهد: «آنچه ایرانیان خارج از کشور در روایت‌های تصویری یا صوتی مجازی نشان می‌دهند، همدلی بسیار عمیق با رنج رخ‌داده در کشور است. درواقع، انگار خود آنها شلاق خورده‌اند، ساچمه خورده‌اند و درد کشیده‌اند. این نشانه روشنی از آن سوگ ناتمام است و ناتمامی ایران برای آنها. البته برای هر مهاجری سرزمین مادری همچنان نقطه قوت قلب است؛ ولی این را نباید فراموش کرد که بسیاری از ایرانیان ایران را با دلگیری ترک می‌کنند و این مسئله می‌تواند سوگ ایران را برای آنها دشوار کند.»


انکار و درد عمیق

این تجربه می‌تواند شکلی از ترومای جمعی باشد. جلالی ندوشن دی‌ماه ۱۴۰۴ را تکرار رنجی مثل واقعه هواپیمای اوکراینی می‌داند، به‌ویژه از این‌جهت که تکرار احساس فریب خوردن برای ایرانیان و مهاجران ایرانی است: «اقدام نیروهای نظامی در شلیک به هواپیمای اوکراینی به جهت نوع مفهومی که به ذهن‌ها متبادر می‌کرد، شباهت زیادی با واقعیت کنونی دارد. با یک تفاوت که در آن زمان یک انکار اولیه وجود داشت و بعد حکومت روایت اولیه معترضان و سوگواران را می‌پذیرد و روایت اولیه مبنی‌بر نقص غیرانسانی را زیر سؤال می‌برد. اما در اینجا روایت دو گروه یعنی افرادی که مخالف هستند و حاکمیت رسمی، با هم در تضاد بسیار بزرگی است. من فعلاً کاری به این موضوع ندارم که چقدر روایت‌ افراد دقیق است. اما تعریف دشمن در یکجا، «دشمن خارجی» است و برای سمت دیگر دشمن در حقیقت بخشی از نیروهای خودی هستند. هر چند بعضی از روایت‌ها تلاش می‌کنند به‌گونه‌ای جداسازی انجام دهند و با انتصاب آنچه در خیابان‌ها رخ داده، به نیروهای خارجی نیابتی، مسئله را کمی رقیق کنند.»

او یکی از واکنش‌ها به این شوک را حس پشیمانی و ناباوری می‌داند که تازه هم نیست: «درحقیقت جامعه می‌خواهد بگوید من خودم را فریب دادم؛ چون شواهد دیگری از این مسئله را بارها و بارها دیده بودم و باز راه به خطا بردم. این موضوع فریب خوردن را در واکنش به نتایج انتخابات، واکنش‌هایی که به جریان رفرمیستی و اصلاح‌طلبی در ایران وجود دارد هم می‌توان دید که از دید بدنه اجتماعی و به‌ویژه ایرانیان خارج از کشور، امور مذموم و گناهان سیاسی نابخشودنی بودند و هستند و ارتکاب مجدد آن می‌تواند خطای بزرگی باشد. انگار تمام این ابزارها، صندوق رأی و اصلاح‌طلبی ابزار فریبی بوده برای هزینه‌کرد شهروندان به‌نفع منافع دیگر و شیوه‌های دیگر. در اینجا هم به طور مشخص جامعه مهاجر یک احساس فریب‌خوردگی دارد.»


بیرون از گود ماندن

مهاجر می‌داند قرار نیست در روزهای مهم افراد اصلی زندگی‌اش حضور داشته باشد و پذیرش این حتی در روزهای عادی هم سخت است. اما وقتی به لحظات حساس و بحرانی برای افراد مهم زندگی یا مکان‌های مهمی که در آنها زندگی کرده‌اند و ریشه دارد، می‌رسیم شرایط تغییر می‌کند. عذاب وجدان از اینکه «من جایم امن است و مادرم نه»، «من تا حدی امنیت اقتصادی دارم و دوستانم نه»، «من خشونت نمی‌بینم و خانواده‌ام نه»، همه بخشی از تجربه آنها در این روزهاست. آنها از امکانات و حقوقی که طبیعی و بدیهی است و حتی زندگی روزمره احساس شرم دارند.

برای «علی» عذاب وجدان این روزها گره می‌خورد به تجربیات قبلی در ایران. دانشجو است و چهار ماه است که ایران را ترک کرده. سخت حرفش را می‌زند و بعد از چند لحظه سکوت می‌گوید دو دوستش را سه سال پیش از دست داده: «برای یکی‌شان دیر رسیدم و مرگ دیگری را خودم دیدم.» حس مسئولیت سنگین می‎تواند ادامه این عذاب وجدان در مهاجران باشد که البته گاهی تبدیل به تلاش برای عاملیت و فعالیت‌های اثرگذار می‌شود. علی حالا با یک تلاش دائمی برای کمک به ایرانی‌های دیگر سعی می‌کند تا حدی این حس عذاب وجدان را کمرنگ کند، اما رنج دوری سر جایش است: «همیشه یک احساس گناه دارم، مخصوصاً نسبت به گذشته. شاید دلیل کمک‌های الان به دیگران هم همین است. سخت است همیشه ذهنیت و دردی داشته باشی که هر از چند گاهی زنده شود و سعی کنی این‌بار جور دیگری رفتار کنی و انگار جبران کنی. اما این‌بار چطور می‌توان جبران کرد وقتی بیرون از گودی؟»

«بیرون از گود بودن» و نداشتن عاملیت در برهه‌ای بسیار حساس، بخشی از احساس «عذاب وجدان بازماندگان» بعد از بحرانی شدید است که همراه می‌شود با حس درماندگی؛ چون کاری برای جلوگیری از فاجعه از دستشان برنیامده و نمی‌آید، با این تفاوت که «بیرون از گود بودن» حتی فرصت سوگواری و شرکت در یک تجربه جمعی را هم از این افراد می‌گیرد. در ذهن آنها اضطراب و سیگنال‌های خطر وجود دارد، اما محیط بیرونی هیچ تطابقی با تجربه و رنج ذهنی آنها ندارد. 

«سارا» روایت می‌کند دقیقاً زمانی که خبر فوت دوستش را شنید، مجبور بود به دانشگاه برود و در امتحانی شرکت کند: «با آن شرایط رفتم امتحان دادم و خیلی عجیب بود؛ چون من اصلاً خودم را حس نمی‌کردم و حتی نمی‌توانستم کلمات را پشت سر هم بگذارم، ولی باید انجام می‌شد. وقتی از جلوی استاد بلند شدم، انگار تا آن لحظه سوگ را نگه داشته بودم و تازه اشک‌هایم شروع کردند به ریختن و آن لحظه بود که من کاملاً فروپاشیدم و فهمیدم چه بلایی سرمان آمده. بعد از امتحان واقعاً تا ساعت‌ها اصلاً بیرون از خودم را حس نمی‌کردم و سریع به خانه آمدم. بیرون خیلی اعصابم خرد می‌شد، می‌دیدم همه‌چیز عادی است و مردم آواز می‌خوانند و می‌رقصند. خیلی خودم را جدا حس می‌کردم.»


انگار همه مرده بودند

اینترنت قطع شد، اما ناگهانی نبود. اتفاقی بود که خیلی‌ها با ترس منتظرش بودند. علاوه‌بر اختلالات جدی که در زندگی و روندهای حیاتی ایجاد شد، امکان حداقلی‌ترین ارتباطات میان میلیون‌ها نفر در داخل و خارج از کشور قطع شد، خصوصاً وقتی تلفن‌های همراه و ثابت هم امکان برقراری تماس نداشتند. در شرایط بی‌خبری مطلق برای بسیاری از افراد خلأ ایجادشده با فکرهای بسیار منفی و در نظر گرفتن بدترین حالت‌های ممکن برای عزیزانشان پر می‌شود.

علی درست لحظه قطع شدن اینترنت را به خاطر دارد: «شرایط از جایی برای من جدی شد که من وسط چت کردن با خواهرم بودم که در ستارخان تهران بود و داشت از شرایط و شلوغی می‌گفت، یکدفعه ارتباط ما قطع شد و من اصلاً نفهمیدم بعدش چه اتفاقی برایش افتاد، کجا رفت یا چی شد. نمی‌دانستم اینترنت همه قطع شده یا منطقه یا اتفاقی برای او افتاد. این اولین شوکی بود که تجربه کردم.» علی کمی بعدتر متوجه شد قطعی سراسری است و حالا ساعت‌ها را می‌شمرد تا بتواند خبری بگیرد: «قطعی اینترنت طولانی‌تر شد و ساعت‌ها را می‌شمردم. با وجود اختلاف ساعتی هم که داشتیم مدام فکر می‌کردم وقتی ساعت به ۱ و ۲ صبح می‌رسد، باید شلوغی‌ها تمام شده باشد و اینترنت وصل شود. اما وقتی وصل نشد، چیدن سناریوهای قدیمی و انطباق آن با شرایط حاضر شروع شد. اتفاقات قدیم یادم آمد و متوجه شدم داستان جدی‌تر است و شرایط هنوز به ثبات نرسیده. این شوک دیگری بود که تصاویر تلخی را که در ذهنم دارم، برای مدت طولانی‌تر برایم تکرار می‌کرد.»

کارکرد اینترنت برای مهاجران و خانواده‌ها و دوستانشان، حفظ تنها بند ارتباط روزمره است، تنها مسیر برای حضور واقعی در زندگی یکدیگر. سارا در تمام یک سال و نیم گذشته که در حال تحصیل بوده، به ایران نرفته و این تماس تصویری با اعضای خانواده را به‌صورت روزانه حفظ کرده بود. با شروع قطعی اینترنت «امید» هم خود را آماده کرده بود که برای یک هفته ارتباط‌ها قطع باشد: «اما نگران مادرم بودم که می‌دانستم چون با من حرف نمی‌زند، حالش بد می‌شود. این ارتباط برای مادر من خیلی مهم است و تماس تصویری ما برای سه سال و نیم گذشته هر شب قبل از خوابش برقرار بوده. سنش بالاست و به‌لحاظ سلامتی هم درگیر فشار خون و قرص زیاد است. وقتی قطعی اینترنت طولانی شد می‌دانستم این روی فشار خون و سلامتی‌اش اثر می‌گذارد.»

جلالی ندوشن قطعی اینترنت را که این‌بار همراه با قطع تلفن و سایر امکانات ارتباطی بود، در تجربه ایرانی مهاجر در ادامه تجربه ساقط کردن هواپیمای اوکراینی می‌داند: «در ماجرای هواپیما تصویرسازی و انگاره‌ای شکل گرفت که ایرانیان مهاجر نزد قرائت رسمی حکومت، شهروندان دارای اعتبار ایرانی نیستند و حتی ممکن است نسبت به آنها کینه‌ای وجود داشته باشد. این انگاره و گمانه‌ای است که شکل ارتباط را می‌سازد و فضای شناختی و متعاقباً هیجانی را متأثر می‌کند و مسئله حقیقت داشتن یا نداشتن آن شیوه سنجش دیگری دارد. این‌بار هم وضعیت چنین بود که انگار ایرانیان خارج از کشور و ایرانیان داخل کشور که افرادی را خارج از ایران دارند و تعدادشان هم کم نیست، هیچ حق و حقوقی ندارند و اهمیتی ندارد در میانه بحرانی که خود حاکمیت آن را «جنگ تروریستی» یا «هجوم داعش‌گونه» می‌داند یک‌مرتبه هیچ خبر و ارتباطی با بستگانشان نداشته باشند.»


وطن و معنای زندگی

در بسیاری از بحران‌ها ناامیدی و سردرگمی وجه اشتراک احساسات جمعی می‌شود. چشم‌انداز می‌تواند تیره و تار یا نابود شود. مهاجر بودن در چنین شرایطی به‌معنی نادیده گرفته شدن بخشی از وجود افراد درگیر بحران است، اما در تضاد و گسست از محیط، می‌تواند هم فرد را بی‌حس و سر کند و هم باعث احساس گم شدن شود. او به جایی تعلق دارد که در آن حضور ندارد و جایی حاضر است که به آن متعلق نیست. علی این گم شدن را این‌طور توصیف می‌کند: «حداقل ما که ۲۷-۲۸ساله هستیم، بارها و بارها این روند و اتفاقات را دیده‌ایم، اما این‌بار تفاوت این بود که من آنجا نبودم و چند روزی زمان برد تا اصلاً بفهمم من کجا هستم و خودم را با شرایط تطبیق بدهم. این یک بحران هویتی بود که نمی‌فهمیدم اصلاً من چرا اینجا هستم و بعد از چند روز تازه توانستم ایران نبودن را بپذیرم. درست مثل گم شدن است، اصلاً نمی‌دانی جهت درست را می‌روی یا نه و یا اصلاً چرا می‌روی، وقتی که نمی‌دانی کجا می‌روی. درنهایت به خودت می‌آیی و می‌بینی هیچ‌چیز معناداری که به آن تعلق داشته باشی، نداری. در شهری هستم که با همه قشنگی‌هایش احساس تعلقی به آن ندارم؛ انگار در یک قایق کوچک در یک اقیانوس بی‌سروته بزرگ و بی‌جهت هستی و این شوک بدی است.»

با ادامه‌دار شدن شرایط و قطعی اینترنت علی این بحران هویت را با ایجاد معنای جدید کمی تعدیل کرد: «از جمعه سردرد میگرنی شروع شد و بعد از ۲۴ ساعت فلج شدن سعی کردم خودم را پیدا کنم. گاهی کل زندگی بی‌معنی می‌شود، به نقطه‌ای می‌رسی که پایه‌های زندگی‌ات از بین می‌روند. به خودت می‌گویی من یک بار ساختم خراب شد، دوباره می‌سازم، اما این‌بار زلزله می‌آید و خراب می‌شود. دوباره می‌سازی و این‌بار جنگ می‌شود. زمانی به این نتیجه می‌رسی که شاید نباید اینجا بسازم. می‌روی جای دیگر می‌سازی و این‌بار چون جای دیگری زلزله آمده، اینجا خراب می‌شود. اصلاً انگار همه چیزهایی که برای خودت می‌سازی، به طرق مختلف از دست می‌روند و زندگی‌ات بی‌معنی می‌شود.»

سخنگوی انجمن علمی روان‌پزشکان ایران این وضعیت را یک تعارض حل‌نشده می‌داند: «آنها درحالی‌که ایران را ترک می‌کنند، ایران برای آنها می‌ماند، ولی خود را با جمهوری اسلامی در یک ظرف نمی‌بینند. این تعارض ایران یا جمهوری اسلامی که در زمان حملات خارجی خود را به حداکثر میزان نشان می‌دهد و بار روانی بسیار سنگین و بزرگی روی افراد می‎‌گذارد. نگاه نکنید به اینکه افراد ممکن است در جاهایی اینها را به‌سادگی جدا کنند، اینها در کلمات اتفاق می‌افتد، اما احساسات ما به این سادگی تکلیفشان تعیین نمی‌شود.» او باور دارد درنهایت این رنج باقی می‌ماند و در بزنگاه‌های اتفاقاتی ازاین‌دست خود را به‌صورت واکنش‌های بسیار شدید نشان می‌‎دهد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha