تراژدی سردشت را باید از زبان کسانی شنید که تار و پود جوانی‌شان در یکی از بی‌رحمانه‌ترین حملات تاریخ سوخت و خاکستر شد. حسین محمدیان، یکی از جانبازان بمباران شیمیایی سردشت است؛ مردی که در بحبوحه فاجعه در سال ۱۳۶۶، جوانی ۲۷ ساله بود و به یک‌باره چتر سیاه مسمومیت بر سر ۱۱ نفر از اعضای خانواده‌اش گشوده شد. او امروز پس از گذشت نزدیک به چهار دهه، روایتی عریان و موازی از دردهای عمیق جسمانی و جراحت‌های روحی مصدومان شیمیایی را به تصویر می‌کشد.

رنج هزاران مصدوم در سایه زیرساخت‌های درمانی فرسوده

به گزارش سلامت نیوز به نقل از شرق، ساعت ۱۶:۳۰ روز یکشنبه‌ هفتم تیرماه ۱۳۶۶ است؛ آفتاب داغ تموز بر سر مظلوم‌ترین شهر مرزی ایران می‌تابد. سردشت، دامن سبز زاگرس را به تن دارد و زندگی در رگ‌های این شهر ۱۲‌هزارنفری در جریانی آرام و بی‌صداست. کودکان در کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌دوند و بازار شهر، نبض تپنده معیشت مردمی است که سال‌ها صبوری را در همسایگی جنگ‌ مشق کرده‌اند.

ناگهان، غرش شوم چند جنگنده رژیم عراق، سکوت غریب آسمان را می‌شکند. صاعقه‌ای سهمگین در کار نیست، اما آنچه فرو می‌افتد، آغاز ممتدترین و طولانی‌ترین مرگ تدریجی یک شهر است. هفت بمب حاوی گاز خردل و تاول‌زا، بر پیکر بی‌دفاع سردشت فرود می‌آید؛ دو بمب در بازار پرتردد، دو بمب در مناطق متراکم مسکونی و سه بمب در باغ‌های مجاور.

لحظاتی پس از انفجار، برخلاف بمباران‌های سنتی، از آوار خونین و دیوارهای فروریخته خبری نیست. دودی غلیظ با بویی غریب که ترکیبی نامطبوع از سیر و گوگرد است، با جریان ملایم هوای تابستانی، تا کیلومترها دورتر، کانون‌های انفجار را به کام خود می‌کشد.

مردم که در پی پناهگاهی برای گریز از ترکش‌ها هستند، عمیق‌ترین نفس‌های زندگی‌شان را فرو می‌دهند؛ غافل از آنکه هوا، خود به سلاح قاتل بدل شده است.

در همان دقایق نخست، چشمان معصوم کودکان وادار به سوزشی ابدی می‌شوند و پوست تن مردم سردشت‌ زیر شلاق گازها می‌سوزد و تاول می‌زند.

حتی بیمارستان و نقاهتگاه شهر نیز در مسیر این باد مسموم قرار می‌گیرند و کادر درمان خود قربانی همان سمومی می‌شوند که برای درمانش شتافته بودند.

آمارها، اعدادی نیستند که به‌سادگی از کنارشان عبور کنیم؛ هر واحد از این آمار، روایتی مچاله‌شده از یک زندگی، یک خانواده و یک نسل است. طبق مستندات ثبت‌شده، از جمعیت کوچک شهر، هشت‌ هزارو ۲۵ نفر، یعنی نزدیک به دوسوم ساکنان آن، در همان ساعات اولیه مصدوم شدند و حداقل چهار هزارو ۵۰۰ نفر نیاز فوری به مداخلات درمانی پیشرفته داشتند. فاجعه اما در سکوت سرد و مرگ‌بار مجامع بین‌المللی رخ داد؛ کشورهایی که خود فروشنده این تسلیحات مرگ‌بار به دیکتاتور بغداد بودند، چشمانشان را بستند.

در این میان، ۱۳۰ نفر از غیرنظامیان این شهر جان باختند؛ ۲۰ نفر در همان کانون‌های اولیه آلودگی جان سپردند، ۱۰ نفر در مسیر انتقال به بیمارستان‌های ارومیه و تبریز پرواز کردند و صد نفر دیگر در طول یک ماه پس از آن فاجعه، غریبانه در تخت‌های بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان‌های تهران و شهرهای دیگر در حسرت یک دم‌وبازدم بی‌درد، چشم از جهان فروبستند. در میان مصدومان، خانواده‌هایی بودند که ‌یکباره ۱۱ نفر از اعضای خود را تقدیم خاک کردند.

امروز، دهه‌ها از آن روز سیاه می‌گذرد، اما در سردشت، زمان روی ساعت چهارونیم بعدازظهر هفتم تیر ۱۳۶۶ متوقف مانده است. جنگ برای تمام دنیا تمام شده است، اما برای هشت هزار مصدوم شیمیایی این دیار، هر شب با کابوس خفگی و هر روز با صدای خس‌خس سینه‌ها آغاز می‌شود.

بمباران شیمیایی سردشت، نخستین تهاجم وسیع به یک شهر غیرنظامی در جهان پس از جنگ جهانی اول بود؛ جنایتی که زخم چرکین آن با گذشت نزدیک به 40 سال، نه‌تنها التیام نیافته، بلکه عوارض بلندمدت ترکیب خردل و آرسنیک، حالا در سنین کهنسالی قربانیان، با شدتی مضاعف سیستم ایمنی، ریه و پوست آنها را نشانه رفته است.

سردشت امروز نه‌فقط یک نام جغرافیایی، بلکه موزه زنده‌ای از درد و مظلومیت است؛ شهری که مردمانش با کپسول‌های اکسیژن هم‌بستر هستند و با هر دم‌وبازدم، بهای سنگین ایستادگی بر مرزهای این وطن را می‌پردازند. اما امروز، فاجعه فراتر از عوارض بیولوژیک گاز خردل است؛ فاجعه اصلی‌ در فراموشی و رنج مضاعفی است که این روزها چشمان خسته و ریه‌های سوخته مصدومان شیمیایی در راهروهای بی‌امکانات درمانی با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

روایت‌های مچاله در حافظه تاریخ

«ریزان حکمت»، نویسنده و پژوهشگر کتاب تاریخ شفاهی بمباران سردشت،  ابعاد پنهان و کمتر روایت‌شده فاجعه هفتم تیر ۱۳۶۶ را این‌طور تشریح می‌کند: «ساعت حدود چهار بعدازظهر روز یکشنبه بود که شش فروند جنگنده رژیم بعث آسمان منطقه را تسخیر کردند. سه فروند از آنها قلب شهر را کانون حملات خود قرار دادند و سه فروند دیگر روستاهای اطراف را هدف راکت‌های شیمیایی قرار دادند».

او در تحلیل این آمار به ماهیت بیولوژیک عامل به‌کاررفته اشاره می‌کند: «کمتربودن تعداد شهدا در مقایسه با شمار بالای مصدومان، به این دلیل است که «گاز خردل» یا همان سلطان گازها، برخلاف عوامل اعصاب به‌کاررفته در فجایعی مانند حلبچه، به صورت آنی جان نمی‌گیرد. این گاز با ماندگاری بالا حتی از ماسک‌ها و پوشش‌های پلاستیکی عبور می‌کند، پوست را دچار تاول‌های رونده کرده و بیشترین آسیب را به سیستم ریوی و بینایی وارد می‌کند تا قربانی سالیان سال با عوارض آن دست‌وپنجه نرم کند. سردشت‌ نخستین شهر مسکونی و غیرنظامی جهان پس از جنگ جهانی اول بود که این‌گونه بی‌پناه غرق در عوامل شیمیایی شد، درحالی‌که پیش از آن نیز بیش از ۶۰ بار بمباران معمولی شده بود و حتی در آذر ۱۳۵۹، با تقدیم ۹ شهید، بالاترین آمار شهدای استان آذربایجان غربی را در یک روز داشت».

محمودی با اشاره به کانون‌های اصلی فاجعه می‌گوید: «سه کانون متراکم و حیاتی در داخل شهر هدف قرار گرفت؛ چهارراه آزادی، مقبره شیخ رسول مشرف به سرچشمه و منزل حاج رسول نریمانی. اما در خارج از شهر، فاجعه بار خود را بر دوش روستاهایی همچون «رش‌هرمه» انداخت؛ جایی که نام آن با تراژدی ماندگار زنده‌یاد «قادر مولان‌پور» گره خورده است. عمو قادر که همسر و فرزندانش را در این جنایت از دست داد و یکی از دخترانش در هیاهوی فاجعه مفقود شد و تا پایان عمر اثری از او یافت نشد، نماد مظلومیت این دیار بود. شهادت و روایت‌های مستند او در دادگاه لاهه، در نهایت منجر به صدور حکم ۱۵ سال زندان برای تاجر فرانسوی فروشنده مواد شیمیایی به صدام شد؛ حکمی که از سنگین‌ترین آرای آن دادگاه به شمار می‌رفت. با این حال، تلخی ماجرا اینجاست که اعضای خانواده مولان‌پور هرگز به‌طور رسمی به ‌عنوان شهدای شیمیایی شناخته نشدند و خود او نیز با وجود آسیب‌های شدید پوستی و تنفسی، از عنوان جانبازی و حمایت‌های مالی محروم ماند؛ تا جایی که به دلیل تنگدستی، توان تهیه آمپول‌های تسکین‌دهنده خود را به صورت دو هفته یک ‌بار نداشت و گاه هر چندماه یک‌ بار به آنها دسترسی پیدا می‌کرد».

این پژوهشگر تاریخ شفاهی به مورد تکان‌دهنده دیگری اشاره می‌کند که به‌تازگی رخ داده است: «همین هفته گذشته، ما مرحوم «مصطفی اسدزاده» را به‌تازگی از دست دادیم؛ مردی که ۱۱ نفر از اعضای خانواده خود را در این بمباران از دست داده بود. او که در روز حادثه در کسوت سربازی خارج از خانه بود، در لحظه اول مصدوم نشد، اما بعدها به دلیل بازگشت به خانه و استفاده از وسایل و پتوهای آلوده به گاز خردل، دچار مصدومیت شدید شیمیایی شد و به ‌عنوان تنها بازمانده آن خانواده پرجمعیت، سال‌ها رنج تنهایی و خفگی را به دوش کشید تا سرانجام او نیز آسمانی شد».

برگ‌ریزان آدم‌ها

«ریزان حکمت» ، ناآگاهی مطلق مردم و فلج‌بودن زیرساخت‌های درمانی در ساعات اولیه وقوع فاجعه را تصویر می‌کند: «به دلیل سابقه بمباران‌های مکرر قبلی، مردم طبق عادت برای امدادرسانی به سمت محل انفجار راکت‌ها دویدند و همین حضور در کانون آلودگی، آمار مصدومان را به‌طور تصاعدی افزایش داد.

فقط با گذشت چند ساعت و بروز علائمی همچون تهوع شدید و تاول، بلندگوهای مساجد اعلام کردند شهر هدف حمله شیمیایی قرار گرفته است. در آن زمان محلی به نام «نقاهتگاه ش‌م‌ر» در شهر دایر شده بود، اما کسی معنای این اختصار را نمی‌دانست». رحیم علی‌دوست از شاهدان عینی که به واسطه خدمت در ارتش با مفاهیم جنگ نوین آشنا بود، در خاطراتش وضعیت بیمارستان سردشت در آن ساعات را به «برگ‌ریزان پاییز» تشبیه می‌کند: «انبوهی از مصدومان بی‌پناه روی زمین افتاده بودند و کادر درمان بدون تجهیزات، فقط به تزریق آتروپین و آنتی‌بیوتیک بسنده می‌کردند. در سردشت نه بیمارستانی مجهز و نه داروی اختصاصی وجود داشت.

مسئولان نیز در شوک بودند و حتی مصدومانی که بعدها به ایتالیا، بلژیک و اسپانیا اعزام شدند، می‌گفتند پزشکان خارجی پروتکل درمانی این گاز را نمی‌دانستند و ما احساس می‌کردیم به موش آزمایشگاهی پزشکان غربی برای مطالعه عوارض خردل تبدیل شده‌ایم». او نحوه تخلیه مصدومان به شهرهای دیگر را روایتی جانکاه می‌داند: «صندلی‌های اتوبوس‌های بزرگ را باز می‌کردند، کف آن موکت می‌انداختند و مصدومان را به صورت خوابیده به بانه، تبریز و تهران می‌فرستادند؛ اتوبوس‌هایی که بوی تند و غریب گاز خردل در فضای آنها می‌پیچید و مجروحان از شدت تورم اعضا، ضجه می‌زدند. مثلا زنی که التماس می‌کرد النگوهایش را بشکنند تا دست متورمش آرام گیرد و در نهایت از شدت درد بیهوش شد. در بیمارستان تازه‌تأسیس تبریز نیز امکانات در حد صفر بود.

آقای علی‌دوست تعریف می‌کرد ‌اکسیژن در آن شرایط حاد حکم حیات را داشت؛ دو دختر آواره جنگ‌زده از درد ریه ضجه می‌زدند و وقتی ماسک کپسول اکسیژن پدرش را چند دقیقه روی صورت آنها گذاشته، آرام شدند، اما وقتی به پزشک اصرار کرده، با افسوس گفته بود به‌جز همین یک کپسول، هیچ کپسول اکسیژن دیگری در کل بیمارستان نداریم. بعدها در تهران، فقط پزشکان هندی با توصیه به تخلیه تاول‌ها و شست‌وشوی مداوم توانستند اندکی از بار دردها بکاهند».

انزوای بیولوژیک و سفره‌های آلوده

به گفته این پژوهشگر، مظلومیت سردشت به دردهای جسمی محدود نماند و فاجعه عوارض روانی سنگینی به نام «ترس از آلودگی بیولوژیک» را همراه داشت. محمودی ادامه می‌دهد: «مردم شهرهای همجوار که شناختی از ماهیت گاز خردل نداشتند، گمان می‌کردند مصدومان شیمیایی حامل بیماری واگیردار هستند. این تصور نادرست تا جایی پیش رفت که حتی رانندگان تاکسی در شهرهای دیگر حاضر نمی‌شدند مسافران پناه‌جوی سردشتی را سوار کنند؛ در حالی که مسموم شیمیایی پس از تعویض لباس و استحمام، هیچ خطری برای اطرافیان ندارد. از سوی دیگر، ماندگاری گاز خردل در خاک، چاه‌های آب و بافت درختان زاگرس، طبیعت منطقه را مسموم کرد، حیوانات بی‌شماری تلف شدند و محصولات کشاورزی کاملا از بین رفتند».

محمودی در پایان این بخش از گفت‌وگو به روایت‌های محلی از وضعیت معیشت در آن روزها اشاره می‌کند: «مادرم همیشه تعریف می‌کند پس از تخلیه شهر و پناه‌بردن مردم به کوه‌ها، گرسنگی امان همه را بریده بود؛ آنها ناچار شدند با تراکتور به شهر بازگردند و آذوقه و آرد خانه‌ها را بار بزنند؛ اقلامی که کاملا به گاز خردل آلوده شده بودند و مصرف آنها، لایه جدیدی از مسمومیت‌های گوارشی و داخلی ممتد را در نهاد این مردم به یادگار گذاشت. امروز نیز پس از گذشت نزدیک به چهار دهه، این مصدومان با مشکلات شدید دارویی، نایاب‌بودن اسپری‌های تنفسی و نبود امکانات تخصصی در کلینیک سردشت روبه‌رو هستند و برای درمان ناچارند رنج سفر به ارومیه و تهران را به جان بخرند».

میراث بهداشت و درمان برای سردشت

در آستانه سی‌ونهمین سالگرد آن تموز سیاه، گویی زمان برای زیرساخت‌های درمانی سردشت در همان عصرگاه هفتم تیر ۱۳۶۶ منجمد شده است؛ شهری که نامش با اولین و هولناک‌ترین تهاجم شیمیایی به یک منطقه مسکونی در جهان گره خورد، امروز در آستانه ورود به 40سالگی این فاجعه، هنوز از ابتدایی‌ترین حقوق درمانی خود محروم است. جنگ چهار دهه پیش تمام شد، اما برای ریه‌های مصدومان این دیار، جنگ در راهروهای بی‌امکانات درمانی و جاده‌های ناهموار منتهی به مرکز استان، با شدتی مضاعف ادامه دارد.

منیره عبدالله‌پوری، بازنشسته شبکه بهداشت و درمان سردشت،  می‌گوید شهر سردشت حتی یک بیمارستان هم ندارد و در ادامه ابعاد تلخ و مزمن این بحران درمانی را کالبدشکافی می‌کند.

او با دست‌گذاشتن روی رنج مضاعف جغرافیای این منطقه می‌گوید: «موقعیت جغرافیایی سردشت، دوری شدید آن از مرکز استان و مسافت طولانی و طاقت‌فرسای جاده‌های کوهستانی تا شهرهای همجوارِ مجهز به مراکز درمانی و پاراکلینیکی، خود یک مجازات مضاعف برای مصدومان است.

کسی که ریه‌اش با گاز خردل سوخته، چگونه می‌تواند ساعت‌ها نوسان جاده را تحمل کند تا به یک متخصص ساده برسد؟ انتظار حداقلی ما این است که درمانگاه تخصصی مصدومان شیمیایی سردشت، پس از ۳۹ سال، بالاخره به تجهیزات حیاتی و پیشرفته‌ای که این جانبازان عزیز برای بقا به آن نیاز دارند، مجهز شود».

عبدالله‌پوری با تأکید بر زنجیره غایب تخصص‌های پزشکی در این شهر ادامه می‌دهد: «وجود پزشکان متخصص در سه حوزه حیاتی ریه، چشم و پوست در سردشت یک ضرورت لوکس نیست؛ مسئله مرگ و زندگی است. ایدئال و خواست اصلی مردم این است که این متخصصان به‌صورت ثابت و ماندگار در شهر مستقر شوند؛ اما اگر سیستم بهداشت و درمان توان تأمین پزشک مقیم را ندارد، حداقل کاری که می‌تواند بکند این است که ماهانه برای چند روز هم که شده، متخصصان مجرب را به‌صورت دوره‌ای به سردشت اعزام کند تا بار سنگین سفر را از دوش این بیماران رنجور بردارد».

این کارشناس پیشین بهداشت و درمان‌ دست روی زخم کهنه دیگری می‌گذارد؛ جانبازانی که در برزخ بوروکراسی و پرونده‌های مفقود یا ناقص، نفس می‌کشند: «شاید از نظر تأمین داروهای عمومی در داروخانه‌ها بحران حادی دیده نشود، اما فاجعه اصلی متوجه لایه‌های پنهان این شهر است.

ما امروز با شمار زیادی از افراد روبه‌رو هستیم که بنا به دلایل مختلف، نقص پرونده، یا چالش‌های اداری، هنوز چشم‌انتظار رسیدگی به وضعیت جانبازی خود هستند.

با توجه به دوری سردشت از مراکز درمانی بزرگ و هزینه‌های سرسام‌آور داروها و ویزیت پزشکان متخصص، برای این خانواده‌های محروم و فاقد پوشش‌های حمایتی، اصلا مقدور نیست که دست در جیب خود کنند و این هزینه‌های کمرشکن را بپردازند. آنها در حقیقت قربانیان خاموش این زنجیره‌اند».

عبدالله‌پوری در ادامه به ابعاد رفاهی و سیمای فرسوده شهری اشاره می‌کند: «رنج سردشت فقط در راهروهای کلینیک‌ها خلاصه نمی‌شود. امکانات رفاهی، تفریحی و ورزشی متناسب با وضعیت جسمانی جانبازان عزیز در خود سردشت نزدیک به صفر است.

انتظار می‌رود مدیریت کلان کشور یا در این حوزه سرمایه‌گذاری مستقیم کند یا با دادن تسهیلات، از سرمایه‌گذاران بخش خصوصی دعوت به عمل آورد تا حداقل این انسان‌های صبور در سال‌های میان‌سالی و کهن‌سالی خود، از یک کیفیت زندگی شایسته برخوردار باشند. مبلمان شهری سردشت، فضاهای سبز و اتمسفر عمومی آن پس از نزدیک به چهار دهه از فاجعه، هنوز بوی محرومیت و جنگ را می‌دهد و بازسازی نشده و نیازمند یک تکان اساسی و نگاه ملی است».

روایت یک عمر هم‌زیستی با خردل

تراژدی سردشت را باید از زبان کسانی شنید که تار و پود جوانی‌شان در یکی از بی‌رحمانه‌ترین حملات تاریخ سوخت و خاکستر شد. حسین محمدیان، یکی از جانبازان بمباران شیمیایی سردشت است؛ مردی که در بحبوحه فاجعه در سال ۱۳۶۶، جوانی ۲۷ ساله بود و به یک‌باره چتر سیاه مسمومیت بر سر ۱۱ نفر از اعضای خانواده‌اش گشوده شد. او امروز پس از گذشت نزدیک به چهار دهه، روایتی عریان و موازی از دردهای عمیق جسمانی و جراحت‌های روحی مصدومان شیمیایی را به تصویر می‌کشد.

محمدیان ، دست روی یکی از آزاردهنده‌ترین زوایای زندگی یک جانباز شیمیایی می‌گذارد؛ چالش مواجهه با جامعه و مردم عادی. او با لحنی آمیخته به گلایه می‌گوید: «یکی از سخت‌ترین و جانکاه‌ترین موارد در زندگی ما، نوع مواجهه و برخورد مردم عادی در فضای جامعه است. جانباز شیمیایی ریه‌اش سوخته؛ سرفه‌های ممتد و شدید دارد، مدام با خلط سینه دست‌به‌گریبان است و تنفس برایش گاهی به یک گره کور بدل می‌شود. اما نگاه‌ها، رفتارها و قضاوت‌های سنگین مردم در اماکن عمومی، تا زمانی که دقیقا ندانند منشأ این سرفه‌ها چیست و با چه کوه دردی روبه‌رو هستند، به‌شدت برای ما آزاردهنده و شکننده است. ما علاوه بر بار بیماری، باید بار سنگین سوءتفاهم‌های جامعه را هم به دوش بکشیم».

این جانباز شیمیایی در ادامه، انگشت اتهام را به سمت ساختار فلج درمانی شهر نشانه رفته و نبود پزشک متخصص ریه و پوست را یک بحران اساسی می‌خواند: «امروز بزرگ‌ترین مصیبت ما این است که در خود سردشت، پزشک مقیم و متخصص پوست و ریه وجود ندارد. برای یک ویزیت ساده یا تنظیم دوز داروها، مجبوریم شال و کلاه کنیم و راهی شهرهای دیگر از جمله ارومیه شویم. تصور کنید فردی با ریه آسیب‌دیده و کمبود اکسیژن، هر ماه یا چند بار در ماه مجبور باشد کیلومترها از خانه‌اش دور شود، جاده‌های سخت را طی کند و هزینه‌های کلان اقامت و تردد در شهری دیگر را بپردازد؛ این روند برای ما که توان جسمی و مالی چندانی نداریم، به معنای واقعی کلمه طاقت‌فرسا و کمرشکن است».

او با نقد رفتارهای مقطعی و مسکن‌وار مسئولان در اعزام پزشکان پروازی می‌گوید: «اینکه هرازگاهی یکی دو پزشک، آن هم در روزهای تعطیل و به‌صورت شتاب‌زده به سردشت می‌آیند تا بیماران را ببینند، بیشتر شبیه به یک رفع تکلیف اداری است. این زمان کوتاه و محدود چندساعته در روزهای تعطیل، هرگز پاسخ‌گوی نیازهای درمانی و تشخیصی صدها مصدوم شیمیایی که با انواع عوارض پیچیده دست‌وپنجه نرم می‌کنند، نیست».

بخش دیگری از درددل‌های این بازمانده فاجعه، به بی‌عدالتی‌های جاری در ساختار بوروکراتیک کمیسیون‌های پزشکی اختصاص دارد؛ گره کوری که بیمه و معیشت آنان را گروگان گرفته است: «شکایت بزرگ ما از نحوه تعیین درصدهای جانبازی در کمیسیون‌هاست. متأسفانه عدالت به درستی اجرا نشده است؛ ما شاهدیم افرادی که آسیب کمتری دیده‌اند، درصدهای بالاتری گرفته‌اند و در مقابل، کسانی با جراحات عمیق و ریه‌های نابودشده، درصدهای پایینی دارند. این ناعدالتی مستقیم روی وضعیت بیمه تکمیلی، دریافت تسهیلات درمانی و تأمین هزینه‌های سرسام‌آور داروهای حیاتی ما تأثیر گذاشته و بسیاری از خانواده‌های درگیر را به زیر خط فقر درمانی کشانده است».

سردشت، امانتی در گلوگاه زمان

۳۹ سال از آن عصرگاه سوزان می‌گذرد و حقیقت سردشت، چیزی فراتر از همایش‌های سالانه، بیانیه‌های تشریفاتی و تقویم‌های رسمی است. حقیقت این دیار، در کپسول‌های سنگین اکسیژنی کز کرده است که هم‌سایه اتاق‌خواب‌های این شهر شده‌اند؛ در چشمانی که سال‌هاست منظره جهان را از پشت شیشه‌ای تار و اشک‌آلود می‌بینند و در جاده‌های پرپیچ‌وخمی که هنوز هم تنها پل ارتباطی میان «حق حیات» و «نبود امکانات» هستند.

جنگ برای جهان بیرون از زاگرس سال‌ها پیش دفن شد، اما در بن‌بست جاده‌های سردشت، هر دم و بازدم ممتد، خط مقدم نبردی تن‌به‌تن برای زنده‌ماندن است.

امروز، در آستانه 40سالگی این فاجعه بشری، دیگر زمان برای آزمون و خطاهای بوروکراتیک و وعده‌های بی‌سرانجام درمانی به پایان رسیده است. نسل اول راویان خردل، همان‌ها که اسناد زنده این جنایت بودند، همان‌ها که ۱۱ عزیز را به خاک سپردند یکی پس از دیگری در سکوت و غربت راهروهای بیمارستانی پایتخت و شهرهای همجوار خاک می‌شوند و با رفتن خود، بخشی از تاریخ شفاهی این وطن را با سینه‌هایی پر از ناگفته‌ها به دل زمین می‌برند. آنان که مانده‌اند نیز در میان چرخ‌دنده‌های بوروکراسی احراز جانبازی و گرانی کمرشکن داروهای حیاتی، رنج مضاعفی را تاب می‌آورند که تحملش از توان هر ریه سالمی نیز خارج است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha