به گزارش سلامت نیوز به نقل از پیام ما، شمالیترین و خوشآبوهواترین شهر استان کرمانشاه، روزهای پایانی زمستان سرد و برفی را میگذارند. آفتاب سر ظهر هنوز قدرت بهاری پیدا نکرده، اما درخشندگی عجیبی را در آسمان پاک و آبی بر برفهای کوهستان ستبر «شاهو» و کوه «آتشگاه» که همچون مادر و پدری مهربان شهر را در دامن خود گرفتهاند، میتاباند.
شهر بهرغم شروع جنگ مانند همیشه آرام بود، بسیاری از ساکنان شهرهای دیگر بهویژه تهران، پایتخت جنگزده، را به امید دوری از جنگ ترک کرده و به سرزمین مادری بازگشته بودند. دو شب قبل صدای چندین انفجار در اطراف شهر سکوت را شکسته بود، اما صداها دور بود و مردم آرام به خواب رفتند. روز دوشنبه سیمای مردم شهر مانند روزهای دیگر بود، ظهر شده بود و مردم طبق عادت همیشگی در این ساعات در خانه مشغول استراحت. ساعت از یک گذشت که صدای انفجاری شدید و همزمان قطعی برق سکوت شهر را شکست؛ هواپیماهای اسرائیلی شهر پاوه را مورد حمله قرار داده بودند. خانهها به خود لرزیدند و شیشهها شکستند.
صدا از هر انفجاری نزدیکتر بود. موقعیت شهر و طراحی آن بهگونهایاست که همانند یک اتاق اکوستیک بدون سقف عمل میکند، یک انفجار کوچک هم کل شهر را به لرزه درمیآورد، چه برسد انفجار راکت و موشک. مردم با این صداها بیگانه نیستند، آنها در دوران جنگ هشتساله بارها شاهد حملات میگهای عراقی و موشکهای بعثی بودند. این انفجار اما از جنس دیگری بود؛ مهیبتر از هر انفجار دیگری. کپهای قارچی از دود خاکستری آسمان آبی و پاک شهر را آلوده کرد؛ خاک، ترکش، بتون، شیروانی و تیرآهن در هوا معلق شد. محل انفجار نزدیک خانه پدریام بود. جایی که به دنیا آمده و کودکی و نوجوانی را در آن سپری کرده بودم. از تهران به پاوه آمده بودم تا روزهای جنگ را در کنار خانواده باشم و از نگرانی مادرم بکاهم. بهزعم او، بودن در تهران یعنی حضور در میدان جنگ؛ اما جنگ به پاوه و نزدیک خانه او هم رسید.
برای یک روزنامهنگار، کسب خبر و روایت آنچه اتفاق افتاده، از هر چیزی مهمتر است، اما وقتی خود متأثر از حادثه میشود، روایت واقعه کمی سخت است. برای من چنین اتفاقی افتاد. روز قبل بهدلیل اینکه خانه پدری نزدیک یک محل نظامی بود و احتمال حمله به آنجا وجود داشت، بهجای دیگری از شهر رفته بودیم که دور از هر مکان نظامی باشد. بیشتر اهالی محل هم همینکار را کرده بودند.
در لحظه انفجار نگران اعضای خانواده نبودم، چون همه کنار هم بودیم؛ اما سرنوشت خانه، محله، همسایهها و بچهمحلها به نگرانی کاملی تبدیل شد. کمی گذشت، بیقرار شدم و به محل انفجار و خانه پدری رفتم. محله شبیه یکی از سکانسهای فیلم «پیانیست» اثر درخشان و ضدجنگ «پولانسکی» شده بود؛ زمانی که ویرانهها بهجای مردمان شهر بر پیادهروهای خیابان آوار شده بودند. شیشهها شکسته، دیوار خانهها ترکخورده و ترکشآجین، دودکش بخاریها افتاده و بوی باروت قاطی گردوخاک شده بود. پنجرهها از فریادِ موج انفجار، قفس دیوارها را شکسته و آماده سقوط بودند.
در نگاه اول، دیگر نه محله «گولان» باقی مانده بود و نه محله «کلیان»؛ تصویری آخرالزمانی. جنگ کار خود را کرده بود. «هانا آرنت» راست میگفت که جنگهای عصر حاضر جز ویرانی مطلق نتیجهای ندارند. هواپیماهای اسرائیلی در روزهای آخر زمستان خانههای مردم را نه «تکان» که ویران کردند.
ساکنانی که در محل باقی مانده بودند، گویی از میان تلی از خاک برخاستهاند؛ چهرههای شُکزده و گردوغبار گرفته وقتی چهره آشنایی را میدیدند دو پرسش را تکرار میکردند: «سالمی؟ خانواده همه سالماند؟» ویرانی خانههایشان برای آنها در مقابل جان همسایهها و همشهریها ارزشی نداشت؛ مهم جان بچهمحلها بود، نه محله!
خانه پدری را که دیدم، بغض گلویم را فشرد. در نگاه اول، گویی تمامی آوار انفجار بر پشتبام آن انباشته شده، یک تکه شیروانی قرمزرنگ بزرگ بر روی بام افتاده بود، شیروانی دیگری نیز بر روی زمین و هوا معلق شده بود و هر لحظه ممکن بود سقوط کند، اما سیم برقی آن را نگاه داشته بود. وقتی کلید را به در خانه انداختم، تازه عمق فاجعه را دیدم. در بیرون فقط شیشهها شکسته بودند، اما در حیاطی که مادرم شمعدانیهایش را پرورش میداد، دیگر نه خبری از سبزی بود و نه طروات گلهای رنگارنگی که هر صبح مادرم مثل فرزندانش به آنها رسیدگی میکرد و گاه برای آنها آواز میخواند. بهجای زیبایی، جنگ سراسر زشتی کاشت. تلی از خاک، شیشه، آهنپاره، پلاستیک و باز همان شیروانی قرمزرنگ، گلدانهای شکسته و دیواری دوداندود و خاکگرفته حیاط را انباشته بود.
طاقت دیدن ویرانی خانه پدری را نداشتم. به هر سختی بود پا به خانه گذاشتم. گویی شب کریستالهای شکسته در شهرهای آلمان است؛ وقتی که رژیم نازی تازه قدرت گرفته بود. شیشهها شکسته و بر قالی و مبلها ریخته و باد پردهها را تکان میداد. هواپیماهای اسرائیلی حفاظ خانهها را شکسته و باد سرد زمستانی هم فرصت یورش و غارت و یافته بود، دیگر شیشه و دیواری باقی نمانده که جلوی آن را سد کند. هر خانه در این محل، از خانه دیگر ویرانتر. برای برخی سقف بیروزنی باقی نمانده بود تا «همچون بنفشهها» آن را در آوارگی با خود ببرد هر جا که میخواهد.
هنوز حجم آوار و اندوه این حمله تمام نشده بود که دو شب بعد از آن، برق قطع شد. قطعی برق در این شبها یعنی حمله و انفجاری رخ داده که تا ثانیههای دیگر موج آن از راه خواهد رسید. آری، دوباره هواپیماهای اسرائیلی جایی دیگر در مرکز شهر را زدند. اینبار یک کلانتری، روز بعد همان حجم آوار و همان مردم که از خانههای خود آواره شدند. کسی انتظار نداشت کلانتری مورد حمله قرار گیرد، برای همین ساکنان محلات آرامگاه و سهراه آتشنشانی به خانههای خود برگشتند، اما چند روز بعد دوباره این محل مورد حمله قرار گرفت. خانههایی که از حمله قبل نجات یافته بودند، دیگر امکان پایداری نداشتند و آنها هم به تلی از خاک تبدیل شدند. انفجار همچون سفیر مرگ آوار را بر «میدان دف» نماد موسیقیدوستی و اصالت این ساز در میان مردم شهر انداخت.
«توماس مان»، داستاننویس آلمانی و برنده نوبل ادبیات در دهههای نخست قرن بیستم، جنگ را نوعی «تنبیه» و «تزکیه» دوستداران جنگ توصیف کرده بود، میوهفروشی که در میدان دف پاوه قربانی انفجار شد، نه دوستدار جنگ که مانند تمامی مردم شهر و سراسر ایران از جنگ گریزان بود، اما شر مطلق یقه آنها را نیز گرفت. اول خانههایشان را ویران و بعد جانشان را ستاند. در جنگ هیچ فضیلتی برای مهاجمان نیست. هر آنچه هست سیاهی و ویرانی است که روزی یقه آنها را نیز میگیرد.

نظر شما