شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۲

نوشتن و روایت‌کردن از میناب این روزها برای من شده سخت‌ترین کاری که باید انجام بدهم؛ یا شاید دقیق‌تر بگویم، سخت‌ترین کاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم. از همان لحظه‌ای که پای راستم را از قطار بیرون گذاشتم و روی سنگ‌فرش‌های ایستگاه راه‌آهن بندرعباس ایستادم، از همان لحظه‌ای که گرمای داغ و سنگین هوا به صورتم خورد و گردوغبار معلق در هوا را نفس کشیدم، حس کردم قرار است روزهای سختی را پشت سر بگذارم.

روایتی از دانش آموزان بازمانده از میناب

به گزارش سلامت نیوز به نقل از همشهری، میناب نفس می‌کشد، اما نفس‌هایش زخمی است. از همان گرمای اول جنوب حس کردم این سفر با همه‌ سفرهای قبلی فرق دارد. وارد شهر که شدم، عکس شهدای مدرسه «شجره طیبه» روی هر ستون برق خودنمایی می‌کرد. به محل اسکان بازماندگان رفتم، اما به‌جای صدای خنده‌های کودکانه با سکوتی سنگین و غریب روبه‌رو شدم؛ سکوتی میان اغما و کما. این گزارش، روایت مواجهه با 4دسته از کودکان یک حادثه است: از شهید تا جانباز فیزیکی، از جانباز نامشهود تا آنهایی که زخمشان پیدا نیست، اما جانشان ترک خورده است.



بگوید ما ایستاده‌ایم


نوشتن و روایت‌کردن از میناب این روزها برای من شده سخت‌ترین کاری که باید انجام بدهم؛ یا شاید دقیق‌تر بگویم، سخت‌ترین کاری که دلم می‌خواهد انجام بدهم. از همان لحظه‌ای که پای راستم را از قطار بیرون گذاشتم و روی سنگ‌فرش‌های ایستگاه راه‌آهن بندرعباس ایستادم، از همان لحظه‌ای که گرمای داغ و سنگین هوا به صورتم خورد و گردوغبار معلق در هوا را نفس کشیدم، حس کردم قرار است روزهای سختی را پشت سر بگذارم. چند روز اولی که در بندرعباس بودم حال‌وهوای عجیبی همه‌جا را گرفته بود. با اینکه زندگی در جریان بود و همه‌چیز ظاهراً در حالت طبیعی خودش پیش می‌رفت، اما در دل شهر یک شور حماسی، یک صلابت مقتدرانه و یک حس غرور عمیق موج می‌زد. این حس را می‌شد در نگاه آدم‌ها دید؛ در چشم هر کسی که از کنارش رد می‌شدی، در آن نگاه محکم، پیروزمندانه و افتخارآمیزی که انگار می‌خواست بگوید ما ایستاده‌ایم.



به شهر میناب خوش آمدید


فردای آن روز راهی میناب شدیم. فاصله‌ بندرعباس تا میناب را می‌شود حدود یک‌ساعت تا یک‌ساعت‌ونیم درنظر گرفت؛ مسیری نه‌چندان طولانی، اما به‌قدر کافی پر از حس و فکر و انتظار. وقتی به ورودی میناب رسیدیم و آن نوشته‌ آشنا را دیدیم که «به شهر میناب خوش آمدید»، ناگهان یک غم عجیب، سنگین و بی‌دلیل تمام وجودم را گرفت. انگار همین یک جمله کافی بود تا چیزی در درونم فروبریزد. اما همین که وارد شهر شدم دیدم میناب زنده است؛ شهری پویا، پرانرژی و درگیر جریان عادی زندگی‌اش. انگار روزمرگی‌ها و اتفاقات، بی‌وقفه در رگ‌های شهر جریان داشتند. وقتی می‌خواستیم مسیر محل اسکان را پیدا کنیم، یکباره چشمم به بلوار اصلی میناب افتاد. روی هر ستون برق وسط بلوار، عکس یکی از دخترها یا پسرهای مدرسه شجره طیبه قاب گرفته شده بود؛ قاب‌هایی که زیرشان نوشته شده بود: شهید.


همان لحظه آن حس عجیب و سنگین، آن اندوهی که از اول همراه من بود، ناگهان چندبرابر شد و تمام وجودم را گرفت. انگار شهر، با تمام آرامش ظاهری‌اش، در دل خودش یک تاریخ درد، افتخار و ایستادگی را حمل می‌کرد؛ و من تازه داشتم آن را می‌فهمیدم. وقتی به محل اسکان رسیدیم، فهمیدیم که بچه‌های بازمانده مدرسه شجره طیبه را آنجا دور هم جمع کرده‌اند؛ همراه پدر و مادرهایشان، تا شاید کمی حال‌وهوای بچه‌ها عوض شود و از سنگینی آنچه بر سرشان آمده، لحظه‌ای فاصله بگیرند.



ترومای بچه‌های بازمانده


مدرسه شجره طیبه در ساختمان مجزای دخترانه و پسرانه نزدیک به ۴۰۰دانش‌آموز داشت، اما آن روز تعداد دانش‌آموزانی که در مدرسه حضور داشتند و از آن حادثه جان سالم به در برده بودند، حدود 280نفر بود؛ و در کنار آنها، با احتساب پدر و مادرهایی که متأسفانه در همان حمله دشمنان شهید شده بودند و معلم‌هایی که در مدرسه حضور داشتند، نزدیک به 156شهید از آن مدرسه برجا مانده بود.
فکر می‌کردم قرار است با چند کودک قدونیم‌قد کوچک روبه‌رو شوم؛ بچه‌هایی پر از انرژی، پر از خنده و با صدای بلند لبخندهای کودکانه. اما وقتی وارد سالن شدم و دوستان از من خواستند که به بچه‌ها نزدیک شوم و با آنها صحبت کنم، صحنه‌ای دیدم که تا مدت‌ها از ذهنم پاک نخواهد شد. بچه‌ها در یک حالت خاص بودند؛ چیزی میان اغما و کما، یا شاید بهتر بگویم در یک سکوت سنگین و غریب. واقعاً انگار این اتفاق فقط به این معنا نبود که از ما شهید گرفته‌اند؛ انگار بچه‌هایی که باقی مانده بودند، وارد یک ترومای عمیق و یک فرایند روحی عجیب و فرساینده شده بودند.



کودکان زخمی، دردهای بی پایان 


وقتی از این سفر برمی‌گشتم، در ذهن خودم بچه‌ها و کل این ماجرای میناب را به چند دسته تقسیم کرده بودم. یک دسته آنهایی بودند که شهید شده بودند. نگاه جامعه و وطن به آنها نگاه به یک مقام خاص و ویژه است، چون شهادت برای ما همیشه ارج و قربی متفاوت دارد. دسته‌ دوم بچه‌هایی بودند که جانباز شده‌اند؛ جانبازانی فیزیکی و عینی که آثار این درد را می‌شود با چشم دید، مثل آنای ۸ یا ۹ساله، مثل عسل حبشی ۸ یا ۹ساله. عسل، متأسفانه دستش و بدنش دچار سوختگی شده و آنا جهانگرد هم از ناحیه اندام‌های شکمی آسیب دیده بود. خیلی از بچه‌های دیگر هم زخم‌های سوختگی، آسیب‌های صورت و دست و جراحات مختلف داشتند و بعضی‌ها هم زیر آوار مانده بودند و دست و پایشان آسیب جدی دیده بود. دسته‌ دیگری از بچه‌ها هم هستند؛ بچه‌هایی که من برایشان اسم جانباز نامشهود را گذاشتم، یعنی ظاهراً چیزی از بیرون دیده نمی‌شود، اما آسیب‌شان واقعی است؛ فقط شکلش با آن چیزی که در نگاه اول تصور می‌کنیم فرق دارد. اینها بچه‌هایی بودند که پیش از آن حادثه یک بیماری پنهان یا نهفته مانند دیابت داشتند؛ بیماری‌ای که شاید در ظاهر خیلی جدی و قابل‌دیدن نبود، اما آن ضربه‌ای که به مدرسه وارد شد، باعث شد همان بیماری چندبرابر خودش را نشان بدهد.



کودکانی که روح شان زخمی است


یک دسته‌ دیگر از بچه‌ها هم هستند که خوشبختانه، خدا را صدهزار مرتبه شکر، نه شهید شده‌اند، نه دچار آسیب فیزیکی شده‌اند، نه وارد آن دسته‌ جانبازان جسمی شده‌اند. بعضی‌هایشان هم چون پیش از آن اتفاق آسیبی نداشتند، اثرش به شکل مستقیم روی بدنشان ننشسته است. اما در کنار همه‌ اینها، گروه دیگری هم هست که شاید از بیرون سالم به‌نظر برسند، اما در درون زخمی عمیق برداشته‌اند.
اینها همان بچه‌هایی هستند که شاهد عینی آن حادثه بوده‌اند؛ با چشم خودشان آن لحظه را دیده‌اند و حالا با یک تروما و آسیب روحی جدی زندگی می‌کنند. بچه‌هایی که برای عبور از این وضعیت به روانشناس، مشاور و حتی روان‌پزشک نیاز دارند تا بتوانند کم‌کم از زیر بار آن صحنه‌ها و آن اتفاقات بیرون بیایند.

خیلی از آنها عزیزترین آدم‌های زندگی‌شان را از دست داده‌اند؛ دوست صمیمی‌شان، همبازی‌شان در کوچه و خیابان، رفیق مدرسه‌شان، یا حتی دخترخاله‌شان را. در میانشان دانش‌آموزی هست که 2برادرش را از دست داده؛ دختری هست که خودش در مدرسه حضور داشته اما 2برادرش که هردو در مقطع ابتدایی بوده‌اند، در آن حادثه جان باخته‌اند. اینها فقط چند اسم و چند روایت نیستند؛ اینها کودکانی‌اند که باید به آنها نگاه ویژه داشت، چون آنها قرار است آینده‌سازان این کشور باشند و اگر زخم‌های امروزشان دیده و درمان نشود، فردایشان هم زیر سایه همان درد باقی می‌ماند. اگر این بچه‌ها قرار باشد از همین سال‌های کودکی، از همین روزهایی که هنوز باید در دنیای بازی و خنده و خیال نفس بکشند، این بار سنگین روانی را با خودشان حمل کنند و تصویر آن اتفاق‌ها همیشه در ذهنشان بماند، معلوم است که در بزرگسالی و وقتی وارد متن جامعه شوند، ممکن است زخم‌های عمیق‌تری را تجربه کنند.



درد پنهان سوین


سوین 7ساله یکی از بازماندگان این حادثه است، دختربچه‌ای که قبل از این ماجرا دیابت داشت و قندش هم تحت کنترل بود. خانواده سعی می‌کردند با دارو اوضاع را مدیریت کنند؛ قندش مثلاً روی حدود ۲۰۰ بود. اما از زمان بمباران مدرسه قند خونش دیگر زیر ۵۰۰ نمی‌آید. وقتی وارد خانه‌ سوین شدیم، با دختربچه‌ای روبه‌رو شدیم که در ظاهر هنوز همان کودک شاد، شنگول و برون‌گرا بود؛ همان دختری که همه مدرسه او را به اسم «زلزله» می‌شناختند، و حتی همانجا در خانه، جلوی ما هنوز همان انرژی کودکانه‌اش را داشت، اما درعین‌حال به‌صورت مکرر باید انسولین تزریق می‌کرد و حالا به‌طور جدی نیاز به دستگاهی داشت که بتواند شرایط قند خونش را مدیریت کند؛ دستگاهی که برای خانواده‌اش هزینه‌ای بسیار سنگین دارد. هزینه‌ای که خانواده از آن حرف می‌زدند، چیزی نزدیک به ۱۵۰میلیون تومان بود. می‌گفتند تازه این فقط بخشی از ماجراست؛ چون خرج رفت‌وآمد، تهیه دستگاه، داروها و همه نیازهای مداومی که این وضعیت ایجاد کرده، چندین برابر فشار مالی روی خانواده گذاشته است.
 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha