از کسی که خیال می‌کرد در یک پارک با خرس روبرو شده، تا دیگری که می‌شنید اما نمی‌توانست حرف بزند؛ این گزارش‌ها ذهن شما را دگرگون خواهد کرد.

تجربه های واقعی از اینکه در کما چه می‌گذرد؟

به گزارش سلامت نیوز به نقل از buzzfeed، کسانی که به هوش آمده‌اند، تجربه‌های عجیبی داشته‌اند: از «سفر در زمان» گرفته تا «احساس مرگ و دفن شدن». درون دنیای کسانی قدم بگذارید که بین زندگی و مرگ سرگردان بودند.

تجربه‌های واقعی از کما:

۱. Bitter_Razzmatazz_71
«مثل این بود که یک ثانیه از خواب بیدار شدم. نه رویا بود، نه آگاهی، فقط هیچ‌چیز.»

۲. DearAuntAgnes
«کما برای حدود ۲۴ ساعت به‌صورت القایی بود. شبیه سفر در زمان بود.»

۳. Unlucky‑Classroom828
«چند روز بعد از جراحی مغزی در کما بودم. گاهی احساس نیمه‌هشیاری داشتم که در معاینه‌ها لمس می‌شدم. می‌شنیدم، اما هیچ حسی نداشتم؛ انگار کل بدنم خواب رفته بود. نه می‌توانستم حرکت کنم و نه حرف بزنم. بعد از آن، هفته‌ها خواب‌های عجیب و زنده داشتم و حافظه کوتاه‌مدتم یک ماه مختل بود.»

۴. 1WarCanoePlease
«برای من مثل خوابی عمیق و بی‌رویا بود. از دنیا هیچ چیزی نمی‌دانستم. یک هفته بعد بیدار شدم؛ نمی‌دانستم کی هستم یا خانواده‌ام چه کسانی‌اند.»

۵. moomeansmoo
«همسرم تقریباً پنج روز در کما بود. می‌گفت فقط بی‌هوش بودم؛ یک‌دفعه در تخت بیمارستان بیدار شدم.»

۶. sunkmonkey1208
«شبیه بیهوشی عمومی‌ست که تجربه کرده‌اید.»

۷. BobknobSA
«در کُما بر اثر کووید بودم. چیزی به خاطر نمی‌آورم؛ دو هفته بعد که بیدار شدم، گیج بودم. توان حرکت و هماهنگی دست و چشم‌م را از دست داده بودم؛ جای زخم بستر تا چهار سال ادامه داشت.»

۸. Nobod34ever
«شوهرم کما رفت؛ بعد از جراحی اضطراری انسداد روده، تا یک ماه بی‌هوش بود. وقتی بیدار شد، با وجود تنفس مصنوعی، رؤیاهایی درباره ربوده شدن داشت.»

۹. jockohomeux
«دو هفته به‌خاطر آسم در کما بودم. تحت پتانسازی کتامین و فنتانیل. ابتدا می‌فهمیدم چه خبر است، اما بعد توهم شروع شد؛ تصورات وحشتناکی درباره تصادف داشتم که کاملاً ساختگی بودند.»

۱۰. Doctor_Nowt
«کما القایی بود؛ مثل اون حسی که وقتی از خواب عمیق بیدار می‌شی.»

۱۱. isthisataxwriteoff
«ضربه مغزی داشتم و کما شدم. چهارشنبه از کما بیدار شدم اما نمی‌توانستم صحبت کنم؛ انگار در ذهنم زندانی بودم. کما برایم تاریکی محض بود—هیچ‌چیز.»

۱۲. PBandJ_PRETZEL
«آگاه اما ناتوان از پاسخ دادن بودم… بین دنیای واقعی و دنیای دیگری سرگردان بودم. آرام و بدون درد بودم. گاهی صدا می‌شنیدم.»

۱۳. Independent‑Rub‑7609
«در نوجوانی سکته مغزی کردم. خوابی طولانی و زنده دیدم: در پارکی بودم که خرسی سیاه بچه‌ها را تهدید می‌کرد. بعد به یک درخت بزرگ چسبیده بودم و بعد بیدار شدم.»

۱۴. SilentTrysteros
«بعد از تصادفی که می‌توانست کشنده باشد، بیدار شدم و انگار هیچ وقتی گذشته نبود. سخت‌ترین قسمت، گذاشتن سوند بود… مغز انسان محذوب است؛ داشتن یک مغز سالم نعمت بزرگی‌ست.»

۱۵. Any‑Difficulty‑8694
«مادرم از آنوریسم مغزی شانس آورد زنده بماند؛ یک هفته در کما بود. پس‌از بیدار شدن، تصور می‌کرد در بیلیارد بازی می‌کرده و دوستانی از دنیا رفته همراهش بودند؛ دوست دارم فکر کنم آنها تا پایان او را تنها نگذاشتند.»

۱۶. Important‑Border7035
«مثل خواب عمیق بود. حدود هشت روز بعد با سردرگمی بیدار شدم. خانواده خیلی نگران بود. در لحظاتی کوتاه بمیری.»

۱۷. aprice24
«در اثر تشنج شدید در کما القایی بودم. بعد از سه هفته بیدار شدم. دوستان و خانواده را شناختن ذهنی داشتم اما چند روز طول کشید تا بتوانم نامشان را بگویم.»

۱۸. و در پایان:
«تا زمانی که بیدار شدم نمی‌دانستم کُما بوده‌ام. همه‌چیز را می‌شنیدم اما نمی‌توانستم حرف بزنم. مثل کابوس تلخی بود که می‌خواهی از آن بیدار شوی. توصیه‌ام این است: اگر عزیزتان در کماست، هرچند ما همه چیز را نمی‌شنویم، ولی شاید چیزهایی متوجه می‌شویم.»

جمع‌بندی تجربه‌ها:

نوع تجربه توضیح
هیچ‌چیز بسیاری احساس "قطعی خاموشی" یا نبود زمان داشتند
رویای زنده یا توهمناک برخی رؤیاهای واضح، گاهی وحشتناک داشتند
آگاهی دونقش شنیدن گفت‌وگوها اما بدون توان پاسخ
گیجی پس از بیداری از شناسایی شخصی تا یادگیری مجدد حرف زدن
توهم یا خاطرات مخلوط ترکیبی از واقعیت و ساخت‌ِ ذهن در ذهن افراد

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha